دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۶۵

مولوی
آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها وین اختیارها را بشکسته اختیارش
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش
عشقش بلای توبه داده سزای توبه آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
چون دوست و دشمن او هستند رهزن او ماییم و دامن او بگرفته استوارش
از عشق جام و دورش شاید کشید جورش چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش
من حلقه های زلفش از عشق می شمارم ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش
لطفش همی شمارم دل با دم شمرده جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و شیداییِ عاشقی است که در برابر حقیقت مطلق، وجود و هستی خویش را به تمامی نفی کرده است. شاعر در این ابیات، ضمن توصیف شکوه و جلال معشوق که گرداننده‌ی چرخ هستی و سرچشمه‌ی خرد آدمی است، از پارادوکسی بنیادین سخن می‌گوید: اینکه چگونه انسان در عین بهره‌مندی از اختیار، در چنبره‌ی تقدیر الهی بی‌اختیار است.

فضا و حال‌وهوای حاکم بر این اشعار، فراتر از عقل جزئی و شرع ظاهر‌بین است. در این ساحت، «توبه» و «پرهیز» در برابرِ سیل خروشان عشق، رنگ می‌بازند و عاشق جز به دیدارِ چشمِ پرخمارِ معشوق و تسلیمِ محض در برابر دامنِ او، به هیچ‌چیز نمی‌اندیشد. این اثر دعوتی است به رهایی از بندهای پنداری و پیوستن به جریانی که در آن، جانِ کشته‌شده در راه عشق، دوباره حیات می‌یابد.

معنای روان

آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش

آن معشوقی که محور چرخ فلک و بی‌قرار‌کننده‌ی آن است، همان جان و عقلی است که به ما به امانت داده شده است.

نکته ادبی: عقل مستعار اشاره به بهره‌ی موقتی انسان از خرد الهی دارد که نه ذاتی، بلکه عاریتی است.

هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها وین اختیارها را بشکسته اختیارش

خداوند در هر لحظه، اراده و اختیاری تازه به جان‌ها می‌بخشد؛ اما در نهایت، اراده‌ی مطلق او تمامیِ این اراده‌های خُرد انسانی را درهم می‌شکند و بر آن‌ها چیره می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان اختیارِ انسان و جبرِ عشق، هسته‌ی اصلی این بیت است.

من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش

من دیگر نه در پی شناخت جسم هستم و نه جان؛ نه خود را می‌شناسم و نه جهان را؛ تنها چیزی که می‌شناسم و می‌بینم، چشمانِ گیرا و مست‌کننده‌ی معشوق است.

نکته ادبی: اشاره به نفی منِ خویشتن و رسیدن به فنای در معشوق.

آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش

آن روی تابان همچون روز، آن رنگ و بوی دلفریب، آن لطافت و زیبایی که توبه را از بین می‌برد و آن خوی خوش که همچون بهار دل‌انگیز است.

نکته ادبی: توبه‌سوز ترکیبی بدیع برای توصیف زیباییِ اغواگر است.

عشقش بلای توبه داده سزای توبه آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش

عشقِ او چنان بلایی است که توبه را بی‌معنا کرده و سزای آن را به همراه دارد؛ اصلاً وقتی عشقِ توبه‌خوار و ویران‌گر در میان است، دیگر جایی برای توبه باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: عشق در اینجا نه یک فضیلتِ آرام، بلکه نیرویی خانمان‌سوز است.

چون دوست و دشمن او هستند رهزن او ماییم و دامن او بگرفته استوارش

از آنجا که هم دوست و هم دشمن در مسیرِ این عشق راهزن هستند و مانع رسیدن به مقصود می‌شوند، ما دست از همه چیز شسته و دامنِ آن معشوق را محکم گرفته‌ایم.

نکته ادبی: تأکید بر پناه گرفتن در سایه‌ی معشوق در میان آشوب‌های بیرونی.

از عشق جام و دورش شاید کشید جورش چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش

چون جامِ شرابِ عشق را از دستانِ او می‌گیری، سزاوار است که سختی‌های راه و جورِ او را نیز بر جان بخری؛ همچون کسی که گوشِ یارش را دوست دارد و برای بوسیدن آن، سختی را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: استعاره‌ی گوش و گوشواره برای تقرب به معشوق.

من حلقه های زلفش از عشق می شمارم ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش

من از شدتِ عشق، حلقه‌های زلف او را می‌شمارم، وگرنه زیبایی و جزئیاتِ جمال او چنان بی‌کران است که هیچ‌کس را یارای حد زدن و شمردنِ آن نیست.

نکته ادبی: غلو شاعرانه برای بیان کثرت زیبایی و بی‌نهایتی جمال یار.

لطفش همی شمارم دل با دم شمرده جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

من الطاف او را می‌شمارم و دلم با هر شماره می‌تپد؛ ای تو که در عشقِ او زار و نزار شده‌ای، برخیز که او به تو جان خواهد بخشید.

نکته ادبی: تضادِ شمردن با جان‌بخشی که بیانگر گذار از خرد به شهود است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مه

استفاده از واژه‌ی ماه برای اشاره به معشوقِ زیبا و درخشان.

پارادوکس اختیارها را بشکسته اختیارش

بیان اینکه اراده‌ی الهی، اراده‌های انسانی را خنثی می‌کند.

تضاد و اغراق توبه‌سوز

ترکیبی که نشان می‌دهد زیبایی معشوق آن‌قدر قوی است که توبه را از ریشه می‌سوزاند.