دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۶۳

مولوی
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش
آن روی گلستانش وان بلبل بیانش وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش
این صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش
دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

فضای این اثر، فضایی سرشار از وجد و شورِ عارفانه و غلبه‌ی احساساتِ قلندرانه بر عقلِ مصلحت‌اندیش است. در این ابیات، شاعر تصویری از مستیِ معشوق ترسیم می‌کند که نه مستیِ باده‌ی انگوری، بلکه مستی از باده‌ی عشقِ الهی است. این شور و حال به قدری عمیق است که همه‌ی حرکات و سکنات معشوق را تحت تأثیر قرار داده و او را به عالمی فراتر از قید و بندهای ظاهری برده است.

در نگاهی کلان‌تر، شاعر از توصیفِ صورتِ زیبا و حرکاتِ انسانیِ معشوق عبور می‌کند و به حقیقتی ورایِ صورتِ مادی می‌رسد. او معشوق را سرچشمه‌ی حیاتِ کلِ هستی می‌داند که زمستانِِ بی‌روحیِ جهان را به بهارِِ زندگی تبدیل می‌کند. در واقع، تمامِ این تجلیاتِ ظاهری، بهانه‌ای است برای اشاره به نوری آسمانی که حیات‌بخشِ کائنات است.

معنای روان

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

نگار من از باده‌ی عشق سرمست شده است، به چشمان او (که همچون نرگس نیمه‌باز و خواب‌آلود است) بنگر؛ کلام و سخن گفتن او نیز از شدت این مستی چنان آشفته و شیرین شده که زبانش به لکنت افتاده است.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمانِ خمار و خواب‌آلود است؛ پیچیده شدن زبان کنایه از ناتوانی در بیانِ صریح به دلیل غلیانِ احساسات است.

گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

او از شدت مستی به هر سو تلوتلو می‌خورد و تعادل ندارد؛ این بی تعادلی و افتادن به این سو و آن سو، نشانه‌ی اصلی کسی است که در وادیِ عشق و مستی قدم گذاشته است.

نکته ادبی: مستی در اینجا استعاره از بی‌خودیِ عارفانه است که منجر به رهایی از قیدِ تعادل‌های دنیوی می‌شود.

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

چشمانِ او برای عاشقان، مایه دردسر و بلاست؛ اما مرا از او نترسان، زیرا من چنان در عشقِ او غرق و مستم که دیگر از تهدیدها و سخت‌گیری‌های نگهبانانِ او هراسی به دل ندارم.

نکته ادبی: شحنگان جمع شحنه، به معنای نگهبانان و پاسبانان است و کنایه از کسانی است که مانعِ وصالِ عاشق و معشوق می‌شوند.

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

ای عشق، خدایا! پادشاهِ جانِ من سرمست شده است؛ برخیز و دست به زلف او بزن و او را در میان جمعِ عاشقان بکشان و به وصالش دست یاب.

نکته ادبی: الله الله در اینجا به معنای ابراز شگفتی و تحسین است؛ شهنشه اشاره به مقام والای معشوق در نظرِ عاشق دارد.

اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

هر فکر و اندیشه‌ای که در دل من خطور می‌کند، سخن از اوست؛ جانم را نثار چنین اندیشه‌ای می‌کنم و دهان آن اندیشه را (که از او سخن می‌گوید) با طلا و جواهر پر می‌کنم.

نکته ادبی: پر زر کردن دهان، کنایه از ستایش و تکریم بسیار زیادِ آن فکر یا کلامی است که از یار سخن می‌گوید.

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش

آن چهره‌ی گلگون و زیبا، آن بیانِ خوشِ بلبل‌وار و آن کرشمه‌های دلربایش، خدایا! معلوم نیست که او اکنون با چه کسی سرگرم است و توجهش به سوی کیست؟

نکته ادبی: بلبل بیان صفتِ مرکبی است برای توصیفِ سخنِ شیرین و آهنگینِ معشوق.

این صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

این صورتِ زیبا تنها بهانه‌ای است برای ظهورِ او؛ حقیقتِ وجودِ او نوری الهی و آسمانی است؛ پس از این نقش و نگارِ ظاهری بگذر که جانِ او و آن روحِ متعالی‌اش بسیار دل‌انگیز است.

نکته ادبی: تضاد میان نقش/صورت (مادی) و جان (حقیقت/معنا) محورِ اصلیِ این بیت است.

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش

اوست که به زمستانِ سرد و بی روح، بهارِ نشاط می‌بخشد و شب‌های تیره را به روزِ روشن مبدل می‌کند؛ بنابراین، این جهانِ بی‌جان و افسرده، تنها به مددِ نَفَس و هستیِ اوست که زنده و پویاست.

نکته ادبی: دی به معنای دیروز یا زمستان است که در تقابل با بهار قرار گرفته و نمادِ مرگ و میرایی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نرگسانش

اشاره به چشمان معشوق که به دلیل مستی و خمار بودن به گل نرگس تشبیه شده است.

تضاد دی را بهار بخشد / شب را نهار بخشد

تقابلِ مفاهیمِ فصلِ سرد و تاریکی با فصلِ رویش و روشنایی برای نشان دادن قدرتِ احیاگریِ معشوق.

تشخیص (جان‌بخشی) پر زر کنم دهانش

دادنِ ویژگیِ انسانی (دهان) به اندیشه و خیال برای بیانِ ارزشمندیِ یادِ یار.

کنایه پیچیده شد زبانش

کنایه از لکنتِ زبان یا ناتوانی در بیانِ عادی به دلیلِ غلبه‌ی احساسات و مستی.