دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۶۲

مولوی
گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش
گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش
گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش
بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش
چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمایانگر شور و اشتیاق عارفانه و مقام فنای سالک در پیشگاه پیر و معشوق است. شاعر با زبانی حماسی و سرشار از اعتماد به نفس معنوی، بر قطع پیوند با هر چه غیر از یار است تأکید می‌ورزد و برای رسیدن به وصال، حتی از جان و جهان نیز می‌گذرد.

در این فضا، سالک خود را فراتر از پدیده‌های ظاهری عالم می‌بیند و در نهایت با رسیدن به جایگاه خضوع، در برابر نیروی ربایش عشق، همچون آهن در برابر آهن‌ربا تسلیم می‌شود. این شعر روایتگر سیرِ انسان از انانیتِ خودساخته به سوی کشفِ حقیقتِ پنهان در هستی و پیوستن به منبعِ نور است.

معنای روان

گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش

اگر جان من بخواهد به چیزی جز تو متمایل شود، آن را از تن بیرون می‌کشیم و اگر تقدیرِ سرکش و روزگار با ما در ستیز شود، آن را در هم می‌شکنیم.

نکته ادبی: برکنیمش: ترکیب فعل برکندن به معنای دور انداختن، در اینجا به معنای از میان برداشتنِ جانِ متعلق به خویش است که مانعِ رسیدن به معشوق است.

گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش

اگر نفسِ ما خواستارِ اسبابِ دنیوی و علایقِ ظاهری باشد، آن را در اختیارش می‌گذاریم تا به بیهودگی‌اش پی ببرد و اگر در حصارهایِ امنِ غرور پناه بگیرد، آن قلعه‌ها را بر سرش ویران می‌کنیم.

نکته ادبی: رخت: در اینجا به معنای استعاریِ تعلقاتِ مادی و وابستگی‌هایِ دنیوی است که مانعِ حرکتِ سالک می‌شود.

گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش

اگر این جهان را مانند جانِ آدمی بدانیم، ما حقیقتِ والاتر و اصلی‌ترینِ آن جان هستیم؛ و اگر این آسمان و گردشِ افلاک به پایانِ خود برسد، ما آن جوهرِ بینا و روشنگری هستیم که در میانه‌یِ آن باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: جانِ جان: اصطلاحی عرفانی که به حقیقتِ متعالی و روحِ مطلقی اشاره دارد که فراتر از جسم و جانِ فردی است.

بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش

زمین مانند ریشه و بنیانِ درختِ هستی است و این آسمان همانند شاخ و برگ‌هایِ آن است؛ اگر عالم را مانندِ درختِ زیتون فرض کنیم، ما حقیقتِ نابی هستیم که چون روغن در دلِ این درخت پنهان است.

نکته ادبی: بیخ: به معنای ریشه و اصلِ درخت. تشبیه عالم به درخت زیتون، استعاره‌ای برای نشان دادنِ حضورِ امرِ پنهان (روغن) در کالبدِ آشکار (درخت) است.

چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش

چرا که عشقِ شمسِ تبریزی همچون یک آهن‌ربایِ قدرتمند عمل می‌کند و ما، در مسیرِ بندگی و ارادت به او، همچون آهن، بی‌اختیار و مجذوب به سویِ او کشیده می‌شویم.

نکته ادبی: آهن‌ربا: تمثیلی از نیرویِ جاذبه‌یِ معنویِ پیر که بدونِ اراده‌یِ سالک، او را به مقامِ فنا و تسلیم می‌رساند.

آرایه‌های ادبی

استعاره آهن‌ربا

تشبیه عشقِ مرشد به آهن‌ربا برای تبیینِ کششِ عرفانی و ناخودآگاهِ عاشق.

تشبیه عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش

تشبیه جهان به درخت زیتون و سالکانِ حق به روغنِ درونِ آن که نشانگرِ حقیقتِ پنهان است.

اغراق ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش

بزرگ‌نماییِ قدرتِ اراده‌یِ سالک برای شکستنِ سدهایِ نفسانی.

کنایه بر همدگر زنیمش

کنایه از در هم شکستن و نابود کردنِ مانع و تقدیرِ ستیزه‌جو.