دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۶۱

مولوی
روی تو جان جانست از جان نهان مدارش آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش
ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها جان گرد توست گردان می دار بی قرارش
همچون انار خندان عالم نمود دندان در خویش می نگنجد از خویشتن برآرش
نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم تا اختیار دارم کی باشم اختیارش
از خاک چون غباری برداشت باد عشقم آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش
در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد کز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش
هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش
جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله نامش نعوذبالله والله که نیست یارش
من همچو گلبنانم او همچو باغبانم از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش
چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش
حیله گریست کارش مهره بریست کارش پرده دریست کارش نی سرسریست کارش
می خارد این گلویم گویم عجب نگویم بگذار تا بخارد بی محرمی مخارش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه نسبت به محبوب ازلی و کمال مطلق است. شاعر با زبانی سرشار از تمثیل، از فنایِ اختیار خود در برابر اراده‌ی الهی سخن می‌گوید و هستیِ عاشق را چون غباری سرگردان در دستِ بادِ عشق می‌بیند که تماماً در اختیار معشوق است.

در این سروده، محبوب به مثابه‌ی خورشیدی تابان و باغبانی ماهر توصیف شده که نه تنها مایه‌ی رویش و شکوفایی جان عاشق است، بلکه نظم‌دهنده‌ی جهان هستی نیز می‌باشد. فضا، فضایِ رقص و سماعِ روح و دل‌سپردگیِ مطلق است که در آن، عاشق از خود رها شده و در آغوشِ کششِ معشوق آرام می‌گیرد.

معنای روان

روی تو جان جانست از جان نهان مدارش آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش

روی زیبای تو، حقیقتِ جان و فراتر از آن است؛ پس آن را از دیدگان پنهان مکن. آن حقیقتی که از کل جهان هستی نیز فراتر است را به میانِ ما و در دایره‌ی ادراکِ ما بیاور.

نکته ادبی: جانِ جان ترکیبی است برای تأکید بر ارزشِ وجودیِ معشوق که فراتر از جانِ فردی است.

ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها جان گرد توست گردان می دار بی قرارش

ای که مرکز و مدارِ آسمان‌های مینوی و جان‌های پاک هستی؛ جانِ من همانند پرکاری گردِ تو می‌چرخد، پس این بی‌قراری را همچنان در آن نگه دار و آرامش مکن.

نکته ادبی: قطب در اصطلاح عرفانی به معنای کانونِ اصلیِ توجه و پیشوای معنوی است که عالم گردِ وجود او می‌گردد.

همچون انار خندان عالم نمود دندان در خویش می نگنجد از خویشتن برآرش

خداوند عالم را مانند اناری خندان نمود و دندان‌های (دانه‌های) آن را آشکار کرد؛ این میوه (عارف) در پوسته‌ی خود نمی‌گنجد، پس آن را از این خودبینی و محدودیتِ وجودی‌اش بیرون آر.

نکته ادبی: انار خندان استعاره از عالم هستی است که اسرارِ نهانِ خود را فاش و نمایان کرده است.

نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم تا اختیار دارم کی باشم اختیارش

خورشیدِ رویِ تو چنان پرتو افشانی می‌کند که ذره‌ای اختیار برایم باقی نمی‌گذارد؛ تا زمانی که من در بندِ اختیار و اراده‌ی خویش هستم، چگونه می‌توانم حقیقتاً بنده و متعلق به تو باشم؟

نکته ادبی: اختیار در اینجا به معنای اراده‌ی نفسانی و منِ خودخواه است که مانعِ تسلیمِ محض در برابر عشق می‌شود.

از خاک چون غباری برداشت باد عشقم آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش

بادِ عشق، مرا همچون غباری ناچیز از روی زمین بلند کرد؛ غبار همیشه تابعِ حرکتِ باد است و من نیز در جایی خواهم بود که عشق مرا می‌برد.

نکته ادبی: غبار نمادِ ناچیزی و بی‌ارادگیِ عاشق در برابر قدرتِ عظیم و سیطره‌ی عشق است.

در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد کز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش

دانه‌ی گیاه در دل خاکِ تیره به جنبش و تکاپو می‌افتد، زیرا گرمای بهارِ عشق است که آن را به سوی رشد و شکوفایی فرامی‌خواند.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ نیازِ ذاتیِ موجودات به جذبه‌ی الهی برای خروج از تاریکی و رسیدن به کمال.

هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش

او هم قرص کامل ماه است و هم هلال، هم حوری بهشتی است و هم زیباییِ مطلق، هم باغ است و هم نهالی نوپا؛ همه چیز در انتظارِ اوست، چنان‌که من در انتظار او هستم.

نکته ادبی: شاعر همه‌ی مظاهرِ کمال و زیبایی را در معشوق جمع می‌بیند و او را کانونِ انتظاراتِ هستی می‌داند.

جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله نامش نعوذبالله والله که نیست یارش

جامِ او، دامِ او، و نامِ او؛ پناه بر خدا که این‌ها (ظواهرِ عشق) نشانه‌ی یاریِ او باشند (شاید اشاره به اینکه عشقِ او فراتر از این تعابیرِ دنیوی است و نمی‌توان او را به سادگی به بند کشید).

نکته ادبی: نعوذبالله برای تنزیه و پیراستنِ ذات حق از تشبیهاتِ مادی و سطحی به کار رفته است.

من همچو گلبنانم او همچو باغبانم از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش

من همچون درخت گل هستم و او باغبانِ من؛ جانِ من به واسطه‌ی مراقبت‌های او شکوفا شده است و در نهایت، همه‌ی هستی‌ام را به پای او نثار می‌کنم.

نکته ادبی: گلبن نمادِ وجودِ آماده برای شکوفایی است که تنها با فیضِ باغبان (معشوق) معنا می‌یابد.

چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش

من مانند برگی که از شاخه جدا شده باشد، در حالِ رقصی مستانه از آسمان به زمین می‌آیم؛ لرزان و مضطرب هستم که مبادا جای دیگری بیفتم و تنها آرزویم افتادن در آغوشِ توست.

نکته ادبی: برگ نمادِ ناپایداری و تسلیمِ مطلقِ عاشق است که سرنوشتش در دستِ بادِ عشق است.

حیله گریست کارش مهره بریست کارش پرده دریست کارش نی سرسریست کارش

کارِ او حیله‌گری و سحر است، ربودنِ عقل و جان است، پرده‌دری و آشکار کردنِ اسرار است؛ این کارها سطحی و بی‌اهمیت نیستند، بلکه بسیار عمیق و بنیادین‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیراتِ شگفت، متحول‌کننده و گاه گیج‌کننده‌ی عشق که عقلِ مصلحت‌اندیش را می‌رباید.

می خارد این گلویم گویم عجب نگویم بگذار تا بخارد بی محرمی مخارش

گلویم برای گفتنِ اسرار می‌خارد و وسوسه می‌شوم که سخن بگویم، اما آیا باید بگویم؟ نه، بگذار این اشتیاق به سخن گفتن باقی بماند، زیرا در حضورِ نااهل نباید سخنِ محرمانه را بر زبان آورد.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ حفظِ اسرارِ عرفانی و پرهیز از فاش‌گویی در مجامعِ نامحرم.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچون انار خندان

مقایسه‌ی عالمِ هستی با اناری که دانه‌هایش (اسرارش) بیرون ریخته است.

استعاره بادِ عشق

عشق به بادی تشبیه شده که عاشق را بی‌اراده به هر سو می‌برد.

ایهام نعوذبالله

به‌کارگیری برای دوری از تشبیهاتِ مادی و احترام به مقامِ قدسیِ معشوق.

نماد غبار

نشان‌دهنده‌ی ناچیزی و وابستگیِ کاملِ عاشق به کششِ معشوق.

تناسب باغ، نهال، گل

ایجاد شبکه‌ی معنایی مرتبط با رویش و پرورشِ جان.