دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۵۴

مولوی
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش
سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
ملک دل از دودلی تو مخبط گشتست بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علی تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شعر بر محور وحدت وجود و یگانگی عاشق و معشوق استوار است؛ شاعر با زبانی عرفانی، پرده‌های پندار را می‌درد و به مخاطب یادآور می‌شود که جدایی، توهمی بیش نیست.

فضای حاکم بر ابیات، دعوتی است به بازگشت به حقیقتِ خویش و رها کردنِ کثرت؛ شاعر با تمثیل‌هایی چون سایه و درخت و نور و خورشید، مخاطب را از سرگشتگی نجات داده و به سوی وحدت مطلق هدایت می‌کند.

معنای روان

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش

ای دوست، ما یگانه هستیم و تو در واقع خودِ منی، پس از کنارِ خویش مرو. خودت را بیگانه فرض نکن و خویشتن را از آستانه‌ات بیرون مکن.

نکته ادبی: واژه خویش در هر دو مصراع به معنای ذات و حقیقتِ واحدِ معشوق است که عاشق خود را با آن یکی می‌داند.

سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش

به خاطر آشوب‌ها و فتنه‌های بی‌پایانت، آرامش و هوش خود را از دست مده؛ تا من نیز از سرِ حیرت و سرگردانی، با بی‌رحمی بر سرِ خود نکوبم.

نکته ادبی: سر و پا گم کردن کنایه‌ای کهن در زبان فارسی به معنای دستپاچگی و از دست دادن تعادل و خرد است.

آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش

آن‌کس که همواره مانند سایه به تو چسبیده و از تو جدا نمی‌شود، من هستم؛ پس ای دوست، خنجرِ جفا را بر سایه‌ی خود که همان وجودِ من است، فرود نیاور.

نکته ادبی: خنجر بر سایه کشیدن استعاره‌ای درخشان برای بیانِ بیهودگی و تناقضِ رفتارِ معشوق در آزارِ عاشق است.

ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش

ای وجودی که مانند درختی تناور، هر سویت را سایه‌های فراوانی فراگرفته است، این سایه‌ها را گرامی بدار و آن‌ها را از اصل و گوهر وجودت جدا مکن.

نکته ادبی: گوهر در ادبیات عرفانی به معنای اصل و ذاتِ لایتغیرِ هستی به کار می‌رود.

سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش

تمام سایه‌ها و کثرات را در نورِ وحدت محو و فانی کن و با ظهورِ حقیقت، چهره‌ی درخشان و خورشیدگونِ خود را نمایان ساز.

نکته ادبی: فانی در نور شدن اصطلاحی است عرفانی که به ذوب شدنِ صفاتِ بشری در صفاتِ الهی اشاره دارد.

ملک دل از دودلی تو مخبط گشتست بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش

سرزمینِ دل به خاطرِ دوگانگی و تردیدهای تو دچار آشفتگی و پریشانی شده است؛ بر جایگاهِ پادشاهیِ خود در دل تکیه بزن و از مقام و منزلتِ خود عقب‌نشینی مکن.

نکته ادبی: مخبط واژه‌ای عربی به معنای آشفته و درهم‌ریخته است که در متون کلاسیک برای توصیفِ پریشانیِ ذهن و روح به کار می‌رود.

عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علی تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

عقل که خود مانند تاجی بر سرِ انسان است، با تمثیل گفت: این تاج را با جواهری تازه از ذاتِ پاکِ خودت مزین کن.

نکته ادبی: تثمیل به معنای تمثیل آوردن و مثال زدن است که در اینجا برای تبیینِ حقیقتِ عقل به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تضاد نور و سایه

در بیت پنجم برای نمایش تقابل میان کثرتِ دنیوی و وحدتِ وجودی به کار رفته است.

کنایه سر و پا گم کردن

در بیت دوم به معنای از دست دادن تعادل، آرامش و خویشتنداری است.

تشبیه بلیغ عقل تاجست

در بیت هفتم، عقل به تاج تشبیه شده تا ارزشمندی و جایگاهِ بلندِ آن را نشان دهد.

استعاره خنجر کشیدن بر سایه

در بیت سوم بیانگرِ آسیب رساندنِ معشوق به عاشق است که نوعی خودزنیِ معنوی محسوب می‌شود.

مراعات نظیر ملک، تخت، منبر

در بیت ششم مجموعه‌ای از واژگانِ مرتبط با پادشاهی و قدرت فراهم آمده تا فضای آشفتگیِ دل را به تصویر بکشد.