دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۵۲

مولوی
آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش بوک این همت ما جانب بستان کشدش
گر چه جان را نبود قوت این گستاخی آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش
هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسد ور سقط می شنود از بن دندان کشدش
جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش
ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش
هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند گر چه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش
هر که در دیده عشاق شود مردمکی آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش
کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد کفر آید بر او جانب ایمان کشدش
شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از مفاهیم عمیق عرفانی است که رابطه عاشقانه میان سالک و معشوق (حضرت حق یا پیر و مرشد) را ترسیم می‌کند. در این فضای معنوی، شاعر بر این باور است که سلوک واقعی مستلزم خضوع، فروتنی و عبور از مرحله «فنا» برای رسیدن به «بقا» است.

شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های لطیف، نشان می‌دهد که سختی‌ها، رنج‌های هجران و دشنام‌های معشوق، همگی مقدمه‌ای برای چشیدن حلاوت وصال هستند. این شعر در نهایت دعوت‌نامه‌ای است برای رهایی از بندِ غرور و پیوستن به دریای بی‌کرانِ عشقِ الهی که روح را به سوی کمالِ مطلق می‌کشاند.

معنای روان

آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش بوک این همت ما جانب بستان کشدش

کسی که آن‌قدر در پیشگاه حق متواضع است که ماه همانند غلامی، زین‌پوشِ او را بر دوش می‌کشد؛ امید است که همین همت و ارادتِ بلندِ ما، او را به باغِ بهشتِ قرب الهی راهنمایی کند.

نکته ادبی: غاشیه: زین‌پوش یا پوششِ اسب که در ادبیاتِ کهن، کشیدنِ آن توسط غلام نشانه‌ی نهایتِ بندگی و فروتنی است.

گر چه جان را نبود قوت این گستاخی آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش

اگرچه روحِ انسان به تنهایی توانایی و گستاخیِ رسیدن به ساحتِ قدسِ الهی را ندارد، اما آن محبوبِ جان‌ها با مددِ رحمتِ خویش، او را به سوی خود می‌کشد.

نکته ادبی: گستاخی: در اینجا به معنایِ جسارتِ عارفانه برای ورود به حریمِ کبریایی است که تنها با لطفِ معشوق ممکن می‌شود.

هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسد ور سقط می شنود از بن دندان کشدش

جانِ عاشق در هر لحظه به یادِ لبِ شیرینِ معشوق، لبِ خود را می‌مکد و با او انس می‌گیرد؛ و اگر از جانبِ او سخنِ تلخ یا دشنامی بشنود، آن را با صبوری تحمل می‌کند.

نکته ادبی: سقط: در معنای کهن به معنای سخنِ ناپسند و دشنام است که عاشق، آن را به جان می‌خرد.

جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش

بزرگانِ راهِ حقیقت، بارِ هستیِ خود را به سوی فنا و نیستی بُردند تا لطفِ الهی شامل حالشان شود و آن‌ها را به حیاتِ جاودانه (بقا) سوق دهد.

نکته ادبی: مهان: جمعِ مه، به معنای بزرگان و سروران است که در اینجا اشاره به سالکانِ راهِ حق دارد.

ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش

بسیارند جان‌هایی که همچون یعقوب در فراق، زهرِ هجران را می‌نوشند تا سرانجام آن یوسفِ جان (محبوبِ زیبا)، آن‌ها را به باغِ شکرستانِ وصال هدایت کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت یوسف و صبرِ یعقوب که نمادی از رنجِ فراق و لذتِ دیدار است.

هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند گر چه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش

هر کس که از روی غرور، خود را برتر از دیگران بداند، حتی اگر در زیبایی یا جایگاه مانند ماه باشد، چرخِ روزگار او را در ترازوی عدل می‌سنجد و رسوا می‌کند.

نکته ادبی: میزان: استعاره از عدالتِ هستی و قانونِ حاکم بر جهان است که متکبران را به جایگاهِ حقیقی‌شان می‌برد.

هر که در دیده عشاق شود مردمکی آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش

هر کسی که در نگاهِ عاشقانِ حقیقی، همچون مردمکِ چشم عزیز و کانونی باشد، همان دیدگاهِ روشن‌بین، او را به سوی حقیقتِ والای انسانی می‌کشاند.

نکته ادبی: مردمک: کنایه از جایگاهِ ویژه و مرکزیتِ نگاه است که نشان‌دهنده اهمیتِ سالک در نزدِ اهلِ دل است.

کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد کفر آید بر او جانب ایمان کشدش

آن زلفِ فریبنده و «کافر» معشوق که عاشق را از راهِ دین و عقل منحرف می‌کند، در واقع راهنمایی است که او را به سوی ایمانِ حقیقی و قلبی می‌برد.

نکته ادبی: کافرِ زلف: پارادوکس (متناقض‌نما) میان کفر و ایمان است که نشان می‌دهد زیباییِ معشوق، مقدمه‌ی کمالِ ایمانِ عاشق است.

شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش

ای شمس تبریزی، عشقِ تو مرا چنان سرمست کرده است که گویی از شرابِ ازلی نوشیده‌ام؛ و هر که از این باده (عشق) بنوشد، به همین حال و هوا دچار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی و مستیِ عارفانه؛ باده در اینجا استعاره از عشقِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح چو یعقوب... یوسف جان

اشاره به داستان قرآنی یوسف و یعقوب برای بیان صبر در فراق و لذت وصال.

استعاره باده

باده نمادِ عشقِ پرشور و مستیِ حاصل از معرفتِ الهی است.

پارادوکس کفر آید بر او جانب ایمان کشدش

تضاد میان کفرِ زلف و ایمانِ حاصل از آن، که بیانگر کششِ معنوی در عینِ گمراهیِ ظاهری است.

کنایه غاشیه کشیدن

کنایه از نهایتِ بندگی و افتادگی در برابر معشوق.