دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۵۱

مولوی
گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش ور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش
گر فلک سجده برد بر در او می سزدش ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش
ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست جهت خدمت او بست کمر می رسدش
شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش
گر عطارد ز پی دایره و نقطه او همچو پرگار دوانست به سر می رسدش
آن جمالی که فرشته نبود محرم او گر ندارد سر دیدار بشر می رسدش
کار و بار ملکانی که زبردست شدند نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش
می شمردم من از این نوع شنودم ز فلک که از این ها بگذر چیز دگر می رسدش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در ستایش وجودی کمال‌یافته و معشوقی است که عظمتش فراتر از حدودِ ادراکِ بشری و نظاماتِ کیهانی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کیهانی و نجومی، جایگاهی برای محبوب ترسیم می‌کند که در آن، خورشید، ماه، عطارد و حتی عقلِ کلی، در برابرِ زیبایی و جلالِ او به مرتبه خدمتگزاری یا خضوع تنزل می‌یابند.

لحن کلی اثر، سرشار از حیرت و تسلیم است. شاعر می‌کوشد با استفاده از اغراق‌های شاعرانه، برتری مطلق این معشوق را بر تمامِ مظاهرِ قدرت و زیباییِ عالم اثبات کند و در نهایت، مخاطب را به عبور از توصیفات ظاهری و درک حقیقتی برتر دعوت می‌کند.

معنای روان

گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش ور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش

اگر شیرینی لب‌های او چنان باشد که نرخ شکر در بازار بشکند و آن را بی‌ارزش کند، رواست. همچنین اگر سرخی و شادابی چهره‌اش بر گل‌های تازه طعنه بزند و آن‌ها را شرمنده کند، سزاوار اوست.

نکته ادبی: شکستن نرخ شکر کنایه از بی‌ارزش شدن کالا به دلیلِ پیشی گرفتنِ شیرینیِ لب معشوق است.

گر فلک سجده برد بر در او می سزدش ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش

اگر آسمان (فلک) در برابر آستانِ او به سجده بیفتد، شایسته اوست؛ و اگر بخواهد ماه را به عنوان گروگان یا وثیقه در اختیار بگیرد، این کار برای او برازنده است.

نکته ادبی: قرص قمر استعاره از زیباییِ آسمانی است که معشوق بر آن تسلط دارد.

ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست جهت خدمت او بست کمر می رسدش

عقل که پادشاه عالم است و تمامِ جهان در خدمتِ اوست، در برابر این معشوق به نشانه خدمت کمرِ بندگی بسته است.

نکته ادبی: شه عقل استعاره‌ای برای عقلِ کلی است که در فلسفه و عرفان حاکم بر عالم دانسته می‌شود.

شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش

خورشید که با تیغِ نور خود تاریکیِ شب را از میان می‌برد، اگر در برابر هیبت و شکوهِ معشوق سپرِ خود را به نشانه تسلیم زمین بیندازد، رواست.

نکته ادبی: تیغ کشیدن خورشید بر شب، تشخیصِ (شخصیت‌بخشی) به خورشید به عنوان یک جنگجو است.

گر عطارد ز پی دایره و نقطه او همچو پرگار دوانست به سر می رسدش

اگر سیاره عطارد که در نجوم به مهارت در ترسیم دایره و نقطه شناخته می‌شود، به دنبال درک کمالِ او مانند پرگار دوان‌دوان باشد، شایسته است.

نکته ادبی: عطارد در نجوم قدیم کاتبِ فلک و نمادِ دانش و هندسه است؛ چرخش پرگار کنایه از تلاش برای درکِ کمالِ وجودی معشوق است.

آن جمالی که فرشته نبود محرم او گر ندارد سر دیدار بشر می رسدش

جمالِ او چنان والا است که حتی فرشتگان هم نمی‌توانند به آن محرم شوند؛ پس اگر انسانِ خاکی تواناییِ دیدارِ او را نداشته باشد، جای تعجب نیست.

نکته ادبی: بشر در اینجا نمادِ محدودیت و فرشته نمادِ ملکوت است؛ عدمِ محرمی نشان‌دهنده کمالِ مطلقِ معشوق است.

کار و بار ملکانی که زبردست شدند نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش

پادشاهانی که در زمین قدرت یافته‌اند، اگر بخواهند با این حقیقتِ الهی مقابله کنند، به زودی سرنگون و نابود خواهند شد.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کنایه از واژگونیِ سلطنت و قدرتِ ظاهری در برابر حقیقتِ متعالی است.

می شمردم من از این نوع شنودم ز فلک که از این ها بگذر چیز دگر می رسدش

من از آسمان‌ها شنیدم که می‌گفتند: از توصیف‌های این‌چنینی گذر کن و دست بردار، چرا که حقیقتی فراتر از این‌ها وجود دارد که قابل توصیف نیست.

نکته ادبی: شنودن از فلک اشاره به الهامِ عرفانی یا دریافتِ حقیقتی غیبی دارد که از زبانِ عالمِ بالا شنیده شده است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) شکند نرخ شکر

شاعر با اغراق در شیرینیِ لب معشوق، آن را برتر از شیرینیِ مطلقِ شکر می‌داند.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) فلک سجده برد / شاه خورشید

نسبت دادنِ رفتارهای انسانی مانند سجده کردن یا سپر انداختن به عناصر طبیعی و کیهانی.

استعاره شه عقل

استفاده از عنوان پادشاه برای عقل، نشان‌دهنده جایگاه رفیعِ اندیشه در برابرِ معشوق است.

تلمیح عطارد / دایره و نقطه

اشاره به جایگاهِ نجومی و اسطوره‌ای عطارد به عنوانِ کاتب و هندسه‌دانِ آسمان.