دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۴۵

مولوی
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش
آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمش و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش
آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز من از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق از بیابان ها سوی دارالامان آوردمش
گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشان کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش
مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد دست بسته پیش میر مهربان آوردمش
چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دست آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

سراینده در این ابیات به ترسیم رابطه میانِ سالک و حقیقتِ مطلق می‌پردازد. این اثر روایتی عرفانی از جذبه و کششِ الهی است که در آن، جانِ سرگردان و ناآرام که در بندِ خودخواهی و بیابانِ فراق گرفتار شده، با عنایتِ الهی مهار گشته و به سویِ مقامِ امن و رستگاری هدایت می‌شود. شاعر با زبانی حماسی و در عین حال عاشقانه، از پیروزیِ نور بر ظلمت و هدایتِ نفسِ سرکش سخن می‌گوید.

در واقع این ابیات بازتاب‌دهنده فرآیندِ دشوارِ تربیتِ نفس و رسیدن به وصال است. شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی چون دزد برای نفسِ اماره و بیابانِ فراق برای دوری از حقیقت، راهِ رسیدن به سعادت را نه در رهاییِ مطلق، بلکه در تسلیمِ آگاهانه و قرار گرفتن در سایه‌سارِ هدایتِ الهی می‌بیند.

معنای روان

آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش

کسی را که از دایره وجود و هستی بیرون بود، به این جهانِ هستی وارد کردم و آن‌کس که در حاشیه و کناره‌ها می‌زیست، او را به مرکزِ توجه و کمال آوردم.

نکته ادبی: کرانه به معنای حاشیه و کناره است و در مقابلِ میان قرار گرفته تا استعاره‌ای از دوری و نزدیکیِ معنوی باشد.

آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمش و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش

کسی که عادت به عشوه و ناز داشت، با همان زبانِ خودش با او برخورد کردم و آن‌کس که از من دوری می‌جست و سرکشی می‌کرد، او را با اصرار و قدرت به سوی خود کشیدم.

نکته ادبی: کشکشان به معنای به زور و با اجبارِ همراه با کشیدن است که نشان‌دهنده چیرگیِ پیر بر نفسِ سرکش است.

آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز من از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش

کسی که هر روز صبح از من طلبِ جان می‌کند، از بس که این درخواست‌ها را تکرار کرد، مرا به ستوه و درماندگی کشانده است.

نکته ادبی: به جان آوردن در اینجا به معنای به تنگ آمدن و خسته شدن است و تقاضا بر تقاضا دلالت بر استمرارِ وسوسه دارد.

جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق از بیابان ها سوی دارالامان آوردمش

جانی که در بیابان‌های خشکِ دوری و بی‌خبری گم شده بود، او را از آن بیابان‌های مهلک نجات داده و به حریمِ امن و آرامش رساندم.

نکته ادبی: دارالامان استعاره‌ای از بهشت و جایگاهِ امنِ الهی است که در تقابل با بیابانِ فراق قرار دارد.

گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشان کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش

جان گفت: تا نشانه‌ای نبینم، تسلیم نمی‌شوم و نمی‌آیم. نشان کجاست؟ مهر و امضای آن سلطان کجاست؟ من در پاسخ، آن نشان و گواهِ قطعی را به او ارائه دادم.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای امضا، نشانه و تاییدیه است که برای اثباتِ حقانیتِ مسیرِ سلوک آورده شده است.

مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد دست بسته پیش میر مهربان آوردمش

مهربانیِ راستین نسبت به نفس، این است که دست‌های آن دزد را ببندی؛ چنان‌که من آن نفسِ مهارشده را به پیشگاهِ پروردگارِ مهربان آوردم.

نکته ادبی: دزد استعاره‌ای از نفسِ اماره است که دارایی‌های معنویِ انسان را می‌رباید و بستنِ دستِ او کنایه از مهارِ شهوات است.

چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دست آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش

همین که گوشه‌ای از ردا و لطفِ پیامبر به دستم افتاد، آن‌کس را که در عمیق‌ترین جای دوزخِ غفلت بود، به بهشتِ رستگاری هدایت کردم.

نکته ادبی: ردا نمادی از سنت و هدایتِ نبوی است و جنان نمادِ مقامِ کمال است که در مقابلِ قعر دوزخ قرار دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره دزد

اشاره به نفسِ اماره که ایمان و فرصت‌های آدمی را می‌رباید.

تضاد بیرون جهان / در جهان

تضاد میانِ عدم و وجود برای نشان دادنِ قدرتِ خالق در هستی‌بخشی.

کنایه به جان آوردن

کنایه از به تنگ آمدن و خسته شدن از شدتِ فشارِ خواسته‌ها.

نمادگرایی ردای مصطفی

نمادی از هدایتِ الهی، شریعت و حمایتِ پیامبر برای نجاتِ سالک.