دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۴۴

مولوی
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حس فانی می دهند و عشق فانی می خرند زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه و حکیمانه به سوی خودشناسی و استقلال معنوی. شاعر با زبانی فاخر و در عین حال صریح، مخاطب را از دلبستگی به تعلقاتِ زودگذرِ دنیوی و یاری‌جستن از اغیار برحذر می‌دارد و او را به بازگشت به خویشتن و پیوند با حقیقتِ ازلی فرا می‌خواند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابل میانِ هیاهوی فریبنده‌ی جهانِ مادی و آرامشِ عمیقِ درون است. سنایی تأکید می‌کند که برای رسیدن به کمال، باید پرده‌های پندار را کنار زد، از مستی‌های کاذبِ غرور پرهیز کرد و با تکیه بر خود، به جایگاهِ حقیقی و متعالیِ جانِ خویش بازگشت.

معنای روان

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش

ای سنایی، اگر در این عالم کسی را نیافتی که همراه و هم‌راز تو باشد، خودت یار و همدم خویشتن باش. در این دنیا که هر کسی مشغول به کار و پیشه‌ای است، تو نیز استاد و مسئول کارهای خود باش.

نکته ادبی: مردِ کار، کنایه از کسی است که در هر کاری صاحب‌نظر و توانمند است و به کمالِ آن کار می‌پردازد.

هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش

در این کاروانِ زندگی، هر کس به نوعی دزدِ سرمایه‌های وجودیِ توست؛ پس هوشیار باش و مراقبِ دارایی‌های معنوی‌ات باش و همواره در برابرِ بارِ مسئولیت‌هایت، پیشگام و استوار باش.

نکته ادبی: رهزن در اینجا نمادِ عواملِ بیرونی است که آرامش و جانِ آدمی را به تاراج می‌برند.

حس فانی می دهند و عشق فانی می خرند زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش

آدمیان ادراک‌های گذرا را به هم می‌بخشند و دلبستگی‌های فانی را خریداری می‌کنند. تو از این دو جویبارِ خشک که حقیقتی در آن‌ها نیست بگذر و خود تبدیل به جویباری سرشار از حقیقتِ ابدی شو.

نکته ادبی: جوی خشک استعاره از دانش‌ها و تعلقاتِ دنیوی است که فاقدِ حیات و اصالت هستند.

می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش

این به‌ظاهر دوستان، تو را به هر سو می‌کشند و سرگرم می‌کنند تا جایی که وجودِ حقیقی خود را از یاد ببری؛ دستِ خود را از دستِ آنان کوتاه کن و دستیار و یاورِ جانِ خویش باش.

نکته ادبی: دست کشیدن کنایه از مشغول کردن و بازداشتنِ آدمی از هدفِ اصلی است.

این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش

این چهره‌های زیبایی که می‌بینی، تنها نقش‌های روی پرده‌ی پندارند، اما زیبایی‌های حقیقی از آنِ عالمِ دل است؛ پس پرده‌ی پندار را کنار بزن و به عالمِ درون برو تا با معشوقِ ازلی خویش همراه شوی.

نکته ادبی: نگار در مصرع اول به معنای چهره‌ی ظاهری و در مصرع دوم نمادِ جمالِ مطلقِ الهی است.

با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش

با محبوب حقیقی خود هم‌نشین باش و تنها به نیکی‌ها و حقایق بیندیش. از محدوده‌ی دو عالم (مادی و معنوی) فراتر برو و در اقلیمِ جان و جایگاهِ حقیقی خویش ساکن شو.

نکته ادبی: بیش از دو عالم بودن، اشارتی به مقامِ فنا و استغنای عارفانه است.

رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش

به دنبال آن شرابی نباش که مستی‌اش جز غرور و خودپسندی نتیجه‌ای ندارد. به جای آن، غرق در تماشای آن روی زیبا و حقانی باش و نسبت به حقیقتِ خود هوشیار بمان.

نکته ادبی: خمر در اینجا نمادِ هرگونه تعلقی است که موجبِ غفلت و خودبینی در آدمی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره جوی خشک

تشبیه تعلقات دنیوی به جویبار خشکی که تشنگی روح را برطرف نمی‌کند.

کنایه دست دزد از دستشان

کنایه از کوتاه کردنِ دستِ طمع و دخالتِ دوستانِ نادان از سرنوشتِ انسان.

تکرار یار، نگار، خویش

تکرارِ واژگان برای تأکید بر محوریتِ خودشناسی و بازگشت به محبوبِ حقیقی.

تناقض (پارادوکس) از دو عالم بیش باش

اشاره به مقامِ والای انسانی که فراتر از دایره‌ی هستیِ مادی و حتی اخروی جای دارد.