دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۳۹

مولوی
ای خواجه تو عاقلانه می باش چون بی خبری ز شور اوباش
آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش
آن بت به خیال درنگنجد بت ها به خیال خانه متراش
جمله بت و بت پرست چون اوست غیر کل و جمله چیست جز لاش
نی فهم کنند خلق این را نی دستوری که دم زنم فاش
این ماش برنج احولانست ور نی نه برنج هست و نی ماش
پایان ها را کجا شناسند چون پوشیدست رشک روهاش
گر می دزدی ز زندگان دزد ای دزد کفن به شب چو نباش
اما ز قضاست مات من مات هم حکم قضاست عاش من عاش
خامش که ز شب خبر ندارد آن کس که به روز خورد خشخاش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این کلام در پی تبیینِ جایگاهِ رفیعِ «وحدت وجود» و ناتوانی عقلِ جزئی‌نگر از درکِ حقیقتِ کل است. شاعر مخاطبِ خود را دعوت می‌کند تا از دایره‌ی تنگی که عقلِ حسابگر برای او ترسیم کرده، پا بیرون بگذارد و در دریای بیکرانِ حق غوطه‌ور شود. در این دیدگاه، هرچه در عالمِ کثرت دیده می‌شود، مظاهرِ یک حقیقتِ یگانه‌اند و دیدنِ اجزا به صورتِ مستقل و جداگانه، نتیجه‌ی ناتوانیِ دیدگانِ آدمی در درکِ این کمال است.

مضمونِ مرکزیِ این سروده، دعوت به رهایی از بندِ ظواهر و بت‌تراشی‌های ذهنی است. شاعر تأکید دارد که عالمِ هستی، تجلیِ قدرتِ حق است و هرگونه تقابل یا دوگانه‌انگاری، حاصلِ خطایِ دیدِ ماست. او مخاطب را به سکوت و خاموشیِ عارفانه فرا می‌خواند، چرا که درکِ حقیقتِ ماورایِ مادیات، نصیبِ آنانی نمی‌شود که ذهنشان درگیرِ دغدغه‌های حقیر و روزمرگی‌های مسموم است.

معنای روان

ای خواجه تو عاقلانه می باش چون بی خبری ز شور اوباش

ای صاحبِ خرد، تو همچنان در پیِ عقل و منطقِ خود باش، زیرا تو از شور و هیجانِ عاشقانه و دیوانگیِ کسانی که از بندِ عقل گریخته‌اند (اوباشِ راهِ حق)، هیچ آگاهی نداری.

نکته ادبی: خواجه در اینجا کنایه از انسانِ متکی به عقلِ جزئی است و اوباش در اینجا به معنایِ منفی نیست، بلکه به معنای رندان و عارفانی است که عقلِ رسمی را کنار نهاده‌اند.

آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش

آن چهره و حقیقتی که مایه‌ی غبطه و افتخارِ مقامِ فقرِ عارفانه است را با ناخن‌های ناپاک و زشتِ خود خراش نینداز و به آن آسیب نرسان.

نکته ادبی: رشکِ فخرِ فقر ترکیبی است که به زیباییِ اصیلِ معنوی اشاره دارد که حتی مدعیانِ فقر نیز به آن غبطه می‌خورند.

آن بت به خیال درنگنجد بت ها به خیال خانه متراش

آن محبوبِ حقیقی در تصور و اندیشه‌ی تو نمی‌گنجد، پس بیهوده در خانه‌ی ذهن و خیالِ خود، بت‌های خیالی نساز.

نکته ادبی: بت استعاره از معبودهای ذهنی و عقایدِ خشک است که انسان برای خود می‌سازد.

جمله بت و بت پرست چون اوست غیر کل و جمله چیست جز لاش

تمامِ بت‌ها و بت‌پرستان، در حقیقت تجلیِ او هستند؛ غیر از آن حقیقتِ مطلق (کل)، هرچه هست، تنها کالبدِ بی‌جان و پوچ است.

نکته ادبی: لاش به معنای جسد و موجودِ بی‌جان است که در مقابلِ حقیقتِ زنده و پویایِ الهی قرار می‌گیرد.

نی فهم کنند خلق این را نی دستوری که دم زنم فاش

نه مردمِ عادی این حقیقت را درک می‌کنند و نه اجازه‌ای برای گفتنِ فاش و آشکارِ این اسرار وجود دارد.

نکته ادبی: دستور به معنایِ اجازه و رخصت است که نشان‌دهنده‌ی لزومِ کتمانِ اسرارِ عرفانی نزدِ نااهلان است.

این ماش برنج احولانست ور نی نه برنج هست و نی ماش

این دیدنِ تفاوت‌ها و جداسازی‌ها (مانندِ تفاوتِ برنج و ماش) ناشی از نگاهِ کج‌بینِ (احول) توست؛ وگرنه در عالمِ حقیقت، نه برنجی جداگانه وجود دارد و نه ماشی، بلکه همه یک حقیقتِ واحدند.

نکته ادبی: احول به معنای کسی است که دچارِ دوبینی است؛ تمثیلِ مشهوری در متونِ عرفانی است برای نشان دادنِ ناتوانی در درکِ وحدت.

پایان ها را کجا شناسند چون پوشیدست رشک روهاش

آدمیان چگونه می‌توانند پایانِ کار و حقیقتِ غایی را بشناسند، در حالی که آن زیباییِ رشک‌برانگیز، چهره‌ی خود را از آنان پوشانده است؟

نکته ادبی: رشکِ روهاش اشاره به جلوه‌ی جمالِ الهی است که به دلیلِ عظمت و بی‌همتایی، برای همگان آشکار نیست.

گر می دزدی ز زندگان دزد ای دزد کفن به شب چو نباش

اگر قرار است چیزی بدزدی (عشق یا معرفت)، از زندگان (اولیاء و صاحبدلان) بربا؛ ای دزدِ کفن، در شبِ تاریک و بی‌خبری، دست به سرقتِ معنوی مزن.

نکته ادبی: دزدِ کفن استعاره از کسانی است که به دنبالِ دانش‌های مرده و بی‌روح هستند، نه حقیقتِ زنده.

اما ز قضاست مات من مات هم حکم قضاست عاش من عاش

اما بدان که مرگِ آن‌کس که می‌میرد، و حیاتِ آن‌کس که زنده می‌ماند، تماماً به اراده و حکمِ الهی (قضا) وابسته است.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی «مَن ماتَ ماتَ» و «عاشَ مَن عاشَ» که تأکید بر جبرِ حاکم بر تقدیرِ انسانی دارد.

خامش که ز شب خبر ندارد آن کس که به روز خورد خشخاش

ساکت باش و سخن مگوی؛ زیرا کسی که در روز به نشئگیِ خشخاش (موادِ مخدر یا دلبستگی‌های دنیوی) مشغول است، از تاریکیِ شب و اسرارِ آن هیچ خبری ندارد.

نکته ادبی: خشخاش استعاره از غفلت و اموری است که ذهن را از شهودِ حق دور کرده و به خوابِ غفلت می‌برد.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت

اشاره به معبودهای ذهنی و تفکراتِ جزئی که مانعِ رسیدن به حقیقتِ مطلق هستند.

تمثیل ماش و برنج

تمثیلی برای نشان دادنِ خطایِ دیدِ دوگانه‌بین (کثرت‌گرایی) در مقابلِ یگانه‌بینی (توحید).

کنایه خوردنِ خشخاش

کنایه از غرق شدن در لذاتِ دنیوی و امورِ غفلت‌زا که انسان را از شهودِ قلبی بازمی‌دارد.

تضاد مات و عاش

مقابله‌ی مرگ و زندگی برای تأکید بر اینکه هر دو در قبضه‌ی قدرتِ الهی هستند.