دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۳۴

مولوی
قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش
چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش
خنک طفلی که دندان خرد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش
بشارت های غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش
چو هر دم می رسد تلقین عشقش چه غم دارد ز منکر یا نکیرش
چو آن خورشید بر وی سایه انداخت ز دوزخ ایمنست و زمهریرش
به اقبال جوان واگشت جانی که راه دین نزد این چرخ پیرش
بدان دارالامان و اصل خود رفت رهید از دامگاه و دار و گیرش
رهید از بند شحنه حرص و آزی که کرده بود بیچاره و حقیرش
رو ای جان کز رباط کهنه جستی ز غصه آجر و حجره و حصیرش
نثارش آید از رضوان جنت کنارش گیرد آن بدر منیرش
تماشا یافت آن چشم عفیفش سعادت یافت آن نفس فقیرش
خجسته باد باغستان خلدش مبارک باد آن نعم المصیرش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با زبانی نمادین، به توصیف سفر روح از اسارت دنیای مادی به سوی آزادی ابدی و لقای الهی می‌پردازد. شاعر در این قطعه، جهان را به دایه‌ای فریبنده تشبیه می‌کند که تعلقات مادی‌اش نه تنها جان را تغذیه نمی‌کند، بلکه همچون شیرِ فاسد، گلوگیر و مانع رشدِ معنوی است.

در نگاه شاعر، تنها راه نجات، روییدن «دندان خرد» است؛ یعنی رسیدن به بلوغ معنوی که به انسان اجازه می‌دهد از شیرِ دنیا چشم بپوشد و به تغذیه‌ی آسمانی (بشارت‌های غیبی) روی آورد. با این تحول، مرگ نه یک پایان هولناک، بلکه بازگشت به وطن اصلی و رهایی از بندهای حرص و آز است که در نهایت به آرامش و سعادت ابدی منجر می‌شود.

معنای روان

قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش

بانگِ رحیل و قضا سر رسید، گوش فراده؛ آیا خودِ این بانگِ هولناک تلخ‌تر است یا زخمی که تیرِ تقدیر بر جان می‌نشاند؟

نکته ادبی: «نفیر» به معنای فریاد و بانگِ طبلِ جنگ است که کنایه از حتمیتِ مرگ دارد.

چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش

دنیا همچون دایه‌ای است که پستانش را سیاه و ناگوار کرده است؛ اکنون شهدِ شیرش (لذت‌های ظاهری) برای تو چون لقمه‌ای گلوگیر و آزاردهنده شده است.

نکته ادبی: «پستان سیاه کردن» کنایه از خشک شدنِ لطف و بیگانگیِ دنیا با جانِ انسان است.

خنک طفلی که دندان خرد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش

خوشا به حال کودکی (جانِ سالک) که دندانِ خرد و حکمت درآورد؛ چرا که با این ابزار می‌تواند از بندِ این دایه و شیرِ فریبنده و دردِ ناشی از آن رهایی یابد.

نکته ادبی: «زحیر» به معنای دل‌پیچه و دردِ شکم است که در اینجا استعاره از رنجِ وابستگی به دنیاست.

بشارت های غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش

بشارت‌های غیبی و الهی غذایِ روحش شد؛ و همان بشارت‌دهنده، او را از شیرِ دنیویِ این دایه بی‌نیاز کرد.

نکته ادبی: «بشیر» در اینجا اشاره به واسطه‌های فیض یا آموزه‌های معنوی دارد.

چو هر دم می رسد تلقین عشقش چه غم دارد ز منکر یا نکیرش

وقتی لحظه‌به‌لحظه الهاماتِ عشق الهی به او تلقین می‌شود، دیگر چه ترسی از سؤال و جوابِ منکر و نکیر در عالم قبر دارد؟

نکته ادبی: اشاره به عقاید کلامی در مورد پرسش‌های شب اول قبر که برای عارف، با وجودِ حضورِ عشق، رنگ می‌بازد.

چو آن خورشید بر وی سایه انداخت ز دوزخ ایمنست و زمهریرش

هنگامی که آن خورشیدِ حقیقت بر او سایه (نور) افکند، او از آتش دوزخ و سرمایِ جانکاهِ آن در امان است.

نکته ادبی: «زمهریر» به معنای سرمایِ شدید است که در فرهنگ اسلامی، وجهی از عذاب‌های اخروی است.

به اقبال جوان واگشت جانی که راه دین نزد این چرخ پیرش

جان با بختِ جوان و اقبالِ بلند به سوی اصلِ خود بازگشت؛ چرا که راهِ دین را در برابرِ این روزگارِ پیر و فریبنده برگزید.

نکته ادبی: «چرخِ پیر» نمادِ تکرارِ فرسایشیِ روزگار و مادیات است.

بدان دارالامان و اصل خود رفت رهید از دامگاه و دار و گیرش

او به آن جایگاهِ امن و اصلِ وجودیِ خویش بازگشت و از دام‌گاهِ دنیا و گیرودارهای آن نجات یافت.

نکته ادبی: «دارالامان» کنایه از مقامِ قرب الهی یا بهشت است.

رهید از بند شحنه حرص و آزی که کرده بود بیچاره و حقیرش

از بندِ نگهبانِ حرص و طمع که او را بیچاره، ضعیف و حقیر کرده بود، رهایی یافت.

نکته ادبی: «شحنه» در قدیم به معنای داروغه و نگهبان شهر است که اینجا استعاره از نفسِ اماره و حرص است.

رو ای جان کز رباط کهنه جستی ز غصه آجر و حجره و حصیرش

ای جان، سفر کن؛ چرا که از این کاروانسرایِ کهنه و غمِ دیوار، اتاق و حصیرش (محدودیت‌های مادی) گریختی.

نکته ادبی: «رباط» به معنای کاروانسراست که نمادِ ناپایداریِ دنیاست.

نثارش آید از رضوان جنت کنارش گیرد آن بدر منیرش

از جانبِ رضوان (نگهبانِ بهشت) برای او نثار و هدیه می‌آید و آن یارِ درخشان (خداوند)، او را در آغوش می‌گیرد.

نکته ادبی: «بدر منیر» استعاره از جمالِ حق یا جلوه نور الهی است.

تماشا یافت آن چشم عفیفش سعادت یافت آن نفس فقیرش

آن چشمِ پاک‌بینِ او، حقیقت را به تماشا نشست و آن جانِ نیازمند، به سعادتِ حقیقی دست یافت.

نکته ادبی: «نفس فقیر» به معنای روحی است که در فقرِ الی‌الله است، نه فقرِ مادی.

خجسته باد باغستان خلدش مبارک باد آن نعم المصیرش

خجسته باد باغستانِ بهشت برای او؛ و مبارک باد آن سرانجامِ نیکو و مقصدی که به آن رسید.

نکته ادبی: «نعم المصیر» اشاره به تعابیر قرآنی درباره جایگاهِ خوبِ بازگشت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دایه

تشبیه دنیا به دایه‌ای که به جای پرورش، با شیرِ فریبنده‌اش جان را در بند و اسارت نگه می‌دارد.

نماد دندان خرد

نمادِ حکمت و آگاهی که ابزارِ بریدنِ بندِ وابستگی‌های دنیوی است.

تلمیح منکر و نکیر

اشاره به باورهای مذهبی درباره پرسش و پاسخ در عالم برزخ.

استعاره رباط کهنه

تشبیه دنیا به یک کاروانسرای قدیمی و فرسوده که جای اقامت دائمی نیست.

واج‌آرایی و کنایه چرخ پیر

اشاره به گردشِ فرسایشی روزگار و گذرِ عمر که با واجِ «چ» و «ر» تاکید شده است.