دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۳۰

مولوی
جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش
هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش
آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش
در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش
کاری که کند بنده تقدیر زند خنده کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش
زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش
اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر به ستایش و جایگاه حیاتی 'آمیزش' و اتصال با معشوق می‌پردازد و آن را اکسیر حیات و یگانه درمان دردهای جان و روان معرفی می‌کند. شاعر با بیانی پرشور و تمثیل‌وار، نشان می‌دهد که چگونه پیوند با حقیقتِ هستی، نه تنها رنج‌ها را به آرامش بدل می‌کند، بلکه موجودات کوچک و ناچیز را به کمال و شکوه می‌رساند.

درونمایه اصلی اثر، دعوت به عمل و پویش در مسیر عاشقی است؛ تا با این آمیزش، قطره به دریا بدل شود و جان تشنه از حیات جاوید سیراب گردد. این آمیزش در عرفان به معنای اتصالِ روح سالک به منبع لایزال الهی است که موجب تعالی وجود او می‌شود.

معنای روان

جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش

جان من با وصال و آمیزش با یار آرام می‌گیرد و بیمار، سلامت و تندرستی خود را تنها در سایه این پیوند و نزدیکی بازمی‌یابد.

نکته ادبی: آمیزش در اینجا نه به معنای مادی، بلکه در عرفان به معنای اتحادِ جان با جانان و فنای فی‌الله به کار رفته است.

هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش

هرچند که انسان با در آغوش گرفتن معشوق نیز از عشق سیر نمی‌شود و میل او همچنان باقی است، اما باید دانست که این رنج و بارِ عشق، سرانجام به آمیزش و وصال ختم می‌شود.

نکته ادبی: بر گرفتن در اینجا کنایه از در آغوش کشیدن و وصال است که با وجود تداوم، پایانی ندارد.

آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش

آدمی که مانند تشنه‌ای است که ده روز است آب ندیده، با دیدن کوزه آب سیراب نمی‌شود؛ بلکه باید آب را به گوارایی بنوشد تا جان بگیرد؛ منظور این است که وصالِ سطحی کافی نیست و باید در جانِ یار حل شد.

نکته ادبی: خوش‌خوار به معنای گوارا و نوشیدنیِ لذیذ است و استعاره‌ای از پذیرشِ کاملِ حقیقت توسط جان است.

در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش

در حال وصل با تو، آدمی در جست‌وجوی کمال است اما از شرمِ حضور، سخنی نمی‌گوید؛ با این حال در دل آرزو دارد که امسال نیز همانند سال گذشته، طعم شیرینِ طرب و خوشیِ وصال را بچشد.

نکته ادبی: طرب در عرفان به معنای شادیِ حاصل از سرورِ معنوی و شهودِ حق است که روح را به رقص درمی‌آورد.

کاری که کند بنده تقدیر زند خنده کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش

در کارهایی که انسان انجام می‌دهد، تقدیر الهی به تلاش‌های بیهوده ما می‌خندد؛ اما با این وجود، انسانِ خفته باید بیدار شود و در نهایت، این کارِ اصلی (یعنی آمیزش با حقیقت) را پیگیری کند.

نکته ادبی: تقدیر به معنای سرنوشتِ مقدر الهی است که اراده‌های محدود بشری در برابر آن ناچیز است و دعوت به بیداری، نمادی از سلوک است.

زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش

زیرا که در اثر این آمیزش و پیوند است که یک خشتِ ساده به قصری باشکوه تبدیل می‌شود و از کنار هم قرار گرفتن تارها، جامه‌ای فاخر بافته می‌گردد؛ به عبارتی، هر چیز خُردی با پیوستن به اصلِ خویش، عظمت می‌یابد.

نکته ادبی: خشت و تار نمادهای اجزای کوچکی هستند که در ترکیب و آمیزش، کلِ عظیمی را می‌سازند.

اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش

در گلزارِ عشقِ تو، با حضورِ شمسِ تبریزی، چنان برکتی جاری می‌شود که حتی یک خارِ خشک و کوچک، به گلستانی از صدها گلِ رنگارنگ بدل می‌گردد.

نکته ادبی: شمس‌الحق تبریزی تخلص شاعر و پیر و مرشد اوست که وجودش باعث دگرگونی و کمال است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) به آمیزش

تکرار واژه در پایان ابیات که ضرب‌آهنگ و تأکید ویژه‌ای بر اهمیت وصال ایجاد کرده است.

تمثیل خشت و قصر، تار و جامه

استفاده از امور محسوس برای بیان تکامل معنوی و برکاتِ وصال که چگونه اجزای کوچک به کمال می‌رسند.

مراعات نظیر (تناسب) تشنه، کوزه، آب، نوشیدن

گرد هم آمدن واژگانی که در یک فضای معنایی برای القای مفهوم نیاز به وصال قرار دارند.

استعاره و تضاد خار و گلشن

اشاره به تحول درونی؛ خار نماد رنج یا ناچیزی و گلشن نماد کمال که در پرتو عشق، خار به گل تبدیل می‌شود.