دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۲۲

مولوی
چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدم چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد هزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش
کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، روایتی از یک تجربه معنوی و مواجهه‌ای ناگهانی با جلوه‌ای از جمال مطلق است. شاعر که خود را در مقامِ درویشی و فارغ‌بالی می‌بیند، ناگهان در برابر سیمای نورانی «خواجه» قرار می‌گیرد و این دیدار، تمامِ هستی و منطقِ پیشینِ او را در هم می‌شکند. در این فضا، «خواجه» نه یک شخصیت عادی، بلکه استعاره‌ای از مرشد کامل یا جلوه‌ای از پرتوهای الهی است که جانِ شیفته را به بند می‌کشد.

درونمایه اصلی شعر، تسلیمِ آگاهانه و در عین حالِ جبرگونه‌ی عاشق در برابر محبوب است. شاعر با استفاده از تصاویرِ شکار و صید، نشان می‌دهد که چگونه عقلِ دوراندیشِ او در برابرِ افسونِ چشم و ابروی محبوب، رنگ می‌بازد و به تسلیمِ محض بدل می‌شود. این غزل در نهایت، بر تمایز میان خواجگیِ ظاهری و مقامِ والایِ بندگیِ عاشقانه تأکید می‌کند و حقیقی‌ترین خواجه را کسی می‌داند که خود اسیرِ تعلقات دنیوی نباشد.

معنای روان

چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش

درونِ آن سرور و بزرگ چه رازی نهفته است که این‌چنین از چهره‌اش ساطع می‌شود؟ او چه شرابِ معرفتی نوشیده که چشمانِ خمار و زیبایش، این‌گونه پرشور و مست می‌چرخند؟

نکته ادبی: نرگسدان استعاره از چشم است و خمار در اینجا نشانه مستیِ معنوی و عاری از آلودگی‌های دنیوی است.

چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش

در آن دریای عمیقِ هستی، جز مرواریدی که سخن می‌گوید (نمادِ حقیقتِ گویا) چه چیزی می‌تواند باشد؟ و آن بازتابی که از دریا بر آسمان می‌افتد، چه شکوهی است؟

نکته ادبی: گوهر گویا اشاره به کلام حق یا حقیقتِ ناطق است که از دریای معرفت برآمده.

به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش

در حالی که در مقامِ درویشی و بی‌تعلقِ خود در گذر بودم، ناگهان آن محبوبِ عزیز نمایان شد و دیدگانم به پیچ و تابِ دستارِ او گره خورد.

نکته ادبی: دستار در اینجا نمادِ شأن، وقار و نشانه‌ی ظاهریِ مرتبه‌ی معنویِ آن خواجه است.

اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش

اگرچه من در وادیِ عرفان، مرغی کارکشته و استاد بودم، اما در دامِ عشقِ او گرفتار شدم؛ جان و دیده به او بخشیدم و در پیِ آن، مست و بی‌پروا گشتم.

نکته ادبی: مرغ استاد کنایه از عقلِ جزئی و تجربی است که در برابر جذبه‌ی عشقِ الهی، ناچار به تسلیم می‌شود.

بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش

ابروی او همانندِ تکبیرِ آغازِ نماز، سر به فرمانِ حق نهاد و چشمانش تیری پرتاب کرد که در همان لحظه، دلم را به تیرِ تقدیر گرفتارِ خود ساخت.

نکته ادبی: تکبیر در اینجا ایهام دارد: هم به معنای اقامه نماز و هم به معنای تعظیم در برابر جمالِ یار.

مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدم چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش

شاید تعبیرِ آن خوابِ پریشانی که دیشب دیدم، همین دیدارِ امروز است که در روشناییِ روز، حقیقتی بیدارگونه به خود گرفته است.

نکته ادبی: خواب دوشینه به مکاشفاتی اشاره دارد که پیش از وقوعِ واقعه در عالمِ معنا رخ می‌دهد.

شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش

اگر آن شبِ تیره را که من در خواب دیدم، می‌دیدی، درمی‌یافتی که پرتوِ انوارِ این محبوب، از درخششِ نورِ روز نیز فراتر می‌رود.

نکته ادبی: تقابلِ میان شبِ تیره (عالمِ غیب) و نورِ روز (عالمِ شهود) که در آن، نورِ محبوب بر هر دو برتری دارد.

چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد هزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش

چه خواجه‌ی بی‌نظیری است! خدا حفظش کند و بر چشم بد دور باد؛ سزاوار است که هزاران سرور و سالار، اسیر و دربندِ دیدارِ او باشند.

نکته ادبی: بنامیزد واژه‌ای کهن به معنای به نامِ یزدان یا ماشاءالله است که برای دفعِ چشم‌زخم به کار می‌رود.

کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش

کسی که دربندِ خواهش‌های دنیوی است، چگونه می‌تواند خواجه و سرورِ جهان باشد؟ چون او خود بنده و اسیرِ دنیاست، مقامِ خواجگی و استادی برازنده او نیست.

نکته ادبی: تضادِ میان خواجگی (آزادی معنوی) و بندگیِ جهان (اسارت در مادیات) که پایه اصلی نقدِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نرگسدان

تشبیه چشمانِ محبوب به گلدانِ گلِ نرگس به دلیلِ زیبایی و حالتِ خواب‌آلودگی و خمار.

ایهام تکبیر

اشاره همزمان به شروع نماز (ادای احترام) و اشاره به ابروی کمانی که گویی فرمانِ شکستِ دل را می‌دهد.

تناقض (پارادوکس) مرغ استادم

شاعر خود را در عینِ استادی و پختگی، گرفتار در دامِ عشق می‌بیند که نشان از غلبه‌ی عشق بر عقل دارد.

تلمیح بنامیزد

استفاده از اصطلاحِ کهنِ ستایش برای دفعِ چشم‌زخم، که بارِ فرهنگیِ مثبت به کلام می‌دهد.