دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۲۱

مولوی
اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش
وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش
اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش
وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش
هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می گویم بر خورشید برق انداز بی زنهار جوییدش
وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را میان طره مشکین آن طرار جوییدش
بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش
بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبر اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش
بگفتم پیر را بالله تویی اسرار گفت آری منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش
زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش
چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و التهابِ عرفانی است و به تبیینِ جایگاهِ رفیعِ محبوبِ ازلی می‌پردازد. شاعر در این ابیات، ضمنِ نفیِ خودیت و خویشتنِ خویش، همه‌جا را عرصه‌ی حضورِ یار می‌داند. او معتقد است که گم شدنِ عاشق در وادیِ عشق، در واقع آغازِ پیدا شدنِ او در ساحتِ یار است و هر چه در جهان است، جلوه‌ای از آن جمالِ مطلق به شمار می‌آید.

فضا و اتمسفرِ حاکم بر این سروده، فضایی شهودی و پویاست. شاعر از مخاطب می‌خواهد که برای یافتنِ حق، به ظواهر اکتفا نکند و در لایه‌های عمیق‌ترِ هستی، از میخانه و گلزار گرفته تا اسرارِ پیرانِ طریقت، به دنبالِ نشانِ او بگردد. در نهایت، با تمسک به نامِ شمس تبریزی، این جستجو به بازارِ صفا و خلوصِ دل ختم می‌شود که تنها جایگاهِ حقیقیِ دیدار است.

معنای روان

اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش

اگر این عاشقِ دل‌باخته و بی‌پناه گم شد، او را نزد آن دلدارِ حقیقی بجویید و اگر عاشقِ شیدا به کویِ یار رسید، او را در همان‌جا جستجو کنید.

نکته ادبی: بی‌دل در اینجا به معنای کسی است که دل به محبوب سپرده و از خود چیزی ندارد.

وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش

اگر مرغِ جانِ من ناگهان از قفسِ تن پرواز کرد و رها شد، درباره‌ی خارهای غم و رنجِ دوری از من نپرسید، بلکه او را در آن گلزارِ جمالِ یار پیدا کنید.

نکته ادبی: بلبلِ جان اضافه تشبیهی است که به لطافت و نغمه‌گری روح اشاره دارد.

اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش

اگر آن بیمارِ عشق از این جمع و بزم گم شد، او را در پیشگاهِ چشمانِ بیمارگونه و فریبنده‌ی آن محبوبِ عیار بیابید.

نکته ادبی: نرگس بیمار کنایه از چشمانِ خمار و جذابِ یار است که عاشق را به بیماری و شیدایی می‌کشد.

وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش

اگر قلبِ سرمستِ من روزی بر اثرِ سختیِ روزگار شکست و آسیب دید، به میخانه‌ی عرفان بروید و او را نزد آن ساقیِ خمارآلوده جستجو کنید.

نکته ادبی: شیشه نمادِ دلِ نازک و آسیب‌پذیرِ عاشق است که در برابرِ سختیِ هستی طاقت نمی‌آورد.

هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می گویم بر خورشید برق انداز بی زنهار جوییدش

هر عاشقی که راهِ خود را گم کرد، هشدار می‌دهم که او را در تابشِ خورشیدی که همچون برق می‌درخشد و هوش از سر می‌برد، جستجو کنید.

نکته ادبی: خورشیدِ برق‌انداز استعاره از تجلیِ قوی و ناگهانیِ خداوند است که عقلِ جزئی را حیران می‌کند.

وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را میان طره مشکین آن طرار جوییدش

اگر دزدی (عشق) نقب زد و رختِ هستیِ عاشق را ربود، آن دزدِ غارتگرِ دل را در میانِ تارهای زلفِ مشکینِ یار بیابید.

نکته ادبی: طرار به معنای دزد و کنایه از ربایشِ دل و ایمانِ عاشق توسطِ زیباییِ یار است.

بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش

آن محبوبِ زیبا و حیله‌گر که بیداری و هوشیاری از بختِ بلندِ اوست، هرگز او را در خوابِ غفلت نخواهید یافت؛ مگر آنکه در حالِ بیداری و معرفتِ قلبی به دنبالش باشید.

نکته ادبی: بت کنایه از معشوقِ زیبا و خیره‌کننده است که پرستش می‌شود.

بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبر اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش

در کوچه‌ی دل از پیری (مرشد) درباره‌ی آن دلبر پرسیدم؛ او با اشاره به من فهماند که حقیقتِ او را باید در عمقِ اسرارِ نهانی جستجو کرد.

نکته ادبی: پیر نمادِ راهنما و مرشدِ طریقت است که صاحبِ بینشِ اسرار است.

بگفتم پیر را بالله تویی اسرار گفت آری منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش

به آن پیر گفتم: آیا تو خود حاملِ اسراری؟ گفت: آری، من دریایی لبریز از گوهرِ معرفتم، مرا در کرانه‌ی این دریایِ حق جستجو کن.

نکته ادبی: دریابار به معنای کرانه‌ی دریا و کنایه از طریقِ وصول به حق است.

زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش

چه گوهرِ ارزشمندی که سراسرِ دریا را از نورِ خویش لبریز کرده است؛ ای مسلمانان و حقیقت‌جویان، آن گوهر را در میانِ این انوارِ الهی بیابید.

نکته ادبی: انوار جمعِ نور و نشان‌دهنده‌ی جلوه‌ها و تجلیاتِ حق در هستی است.

چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش

از آنجا که شمسِ تبریزی همچون یوسفِ زیبا به بازارِ اهلِ صفا و خلوص وارد شد، به یارانِ اهلِ صفا بگویید که او را در همان بازارِ معنوی جستجو کنند.

نکته ادبی: یوسف اشاره به داستانِ یوسف و زیباییِ بی‌حد و حصرِ اوست که در اینجا به شمسِ تبریزی نسبت داده شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بلبل جان

تشبیه جان به بلبل که پرواز می‌کند و نغمه سر می‌دهد.

کنایه نرگس بیمار

اشاره به چشمان خمار و نیمه‌باز محبوب که عاشق را بیمار می‌کند.

تلمیح یوسف

اشاره به داستان قرآنی یوسف پیامبر و زیباییِ خیره‌کننده او.

مراعات نظیر دریا، گوهر، دریابار

ارتباط معنایی میان واژگان حوزه دریا برای تأکید بر وسعت معرفت.

تضاد خفته و بیدار

برای نشان دادن اینکه حقیقت نزد غافلان نیست و تنها با آگاهی و بیداری درک می‌شود.