دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۰۰

مولوی
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز
دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند در تن من خون نماند خون دل رز بریز
با دل و جان یاغیم بی دل و جان می زیم باطن من صید شاه ظاهر من در گریز
ای غم و اندیشه رو باده و بای غمست چونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز
کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز
تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگ با جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز
تا می دل خورده ام ترک جگر کرده ام چونک روم در لحد زان قدحم کن جهیز
ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگار ساغر خردم سبوست من چه کنم کفجلیز
شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان تا که ز تف تموز سوزد پرده حجیز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر لحظاتِ بی‌خویشتنی و گذار از دلبستگی‌های دنیوی به سوی حقیقتِ مطلق است. شاعر در این فضا، با دعوت به رستاخیزِ روح، از مخاطب می‌خواهد تا کهنگیِ تن و اندیشه‌های مادی را کنار بگذارد و در ضیافتِ قدسیِ عشق، جان خود را به دستانِ ساقیِ ازلی بسپارد تا هستیِ محدودش به کمالِ لایزال بدل شود.

تمِ اصلی این سروده، مرگِ اختیاری یا همان فناست. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی و تصاویر حماسی، تضاد میان خویشتنِ مادی و روحِ جوینده را به تصویر می‌کشد. او در طلبِ وصال، رنج‌ها و سختی‌ها را با آغوش باز می‌پذیرد و معتقد است که تنها راه رهایی از حجاب‌های تیره و تارِ ذهنی، تابشِ نورِ معرفتِ پیرِ طریقت است.

معنای روان

ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز

ای ساقیِ ارواحِ الهی، برخیز که زمانِ آن رسیده است تا همه شاهدِ شکوه و عظمتِ قیامِ قیامت‌گونه‌ی روح باشند.

نکته ادبی: دبدبه به معنای شکوه و کبکبه است و رستخیز در اینجا استعاره از تحول درونی و بیداری معنوی است.

دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند در تن من خون نماند خون دل رز بریز

دیشب آن محبوبِ بی‌همتا مرا فراخواند و بر من حکم راند؛ چنان در برابرِ عظمتش فرو ریختم که دیگر هیچ رمقی در من نمانده است؛ پس ای ساقی، شرابِ سرخِ عشق را برایم بریز.

نکته ادبی: رز در اینجا ایهام دارد: هم به معنای تاکستان و انگور است و هم اشاره به شرابِ معرفت که از خونِ دل فراهم می‌آید.

با دل و جان یاغیم بی دل و جان می زیم باطن من صید شاه ظاهر من در گریز

من هم از جان و دل سرکش شده‌ام و هم بدونِ این‌ها زندگی می‌کنم؛ باطنِ من که در بندِ عشقِ اوست، شکارِ آن پادشاه شده، اما ظاهرِ من همچنان در تکاپو و گریز است.

نکته ادبی: تضاد میان باطن (صید شده) و ظاهر (در گریز) نشان‌دهنده احوال سالک در راه طریقت است.

ای غم و اندیشه رو باده و بای غمست چونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز

ای غم و اندیشه، برو که جای تو اینجا نیست؛ وقتی شیرِ عشق خروشید، تو که مثل اسبی ترسو هستی، از ترس بگریز.

نکته ادبی: خون بمیدن در اینجا کنایه از ترس و وحشت است؛ تقابل شیر (نماد شجاعت و عشق) و فرس (نماد حیوانیت و ترس).

کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز

من همچون جرجیس پیامبر، هر لحظه در پیشگاهِ تو کشته می‌شوم؛ کارِ من جان دادن و سر نهادن است و کارِ تو زدنِ تیغِ تیزِ عنایت.

نکته ادبی: جرجیس از پیامبرانی است که طبق روایات چندین بار کشته و زنده شد؛ نمادی برای فنا و بقای عارف.

تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگ با جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز

من از ریگ‌های بیابان هم تشنه‌ترم؛ ای ساقیِ جان، سبو و دیگ را بردار و با این وجودِ تشنه‌ام که همچون استخوانِ خشکیده است، در نبرد باش.

نکته ادبی: ریگ ترک اشاره به عطش شدید دارد؛ مرده‌ریگ به معنای میراث یا بقایای ناچیز است.

تا می دل خورده ام ترک جگر کرده ام چونک روم در لحد زان قدحم کن جهیز

از آن زمان که شرابِ عشقِ الهی را نوشیدم، از شهوات و خواهش‌های نفسانی دست شستم؛ وقتی که به خاکِ گور می‌روم، آن شراب را توشه‌ی راهِ من قرار ده.

نکته ادبی: لحد به معنای قبر است و قدح در اینجا نماد ایمان و معرفتی است که در ابدیت به کار می‌آید.

ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگار ساغر خردم سبوست من چه کنم کفجلیز

ای محبوب، این کاسه‌های کوچک را رها کن و ساغرِ بزرگ را بیاور؛ خِرَدِ من خود همچون سبویی کوچک است، من با این ابزارهای ناچیز (کفجلیز) چه کنم؟

نکته ادبی: کفجلیز ظرفی کوچک و بی‌ارزش است؛ نمادی از دانشِ اندک و خواهش‌های حقیر دنیوی.

شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان تا که ز تف تموز سوزد پرده حجیز

ای شمسِ حق و دین، بر من و بر اهلِ تبریز بتاب تا گرمای تابستانیِ معرفتت، پرده‌های حجابِ نادانی را بسوزاند.

نکته ادبی: حجیز به معنای حاجز و مانع است؛ استعاره از پرده‌های ضخیمِ نفسانی که بین بنده و خدا فاصله انداخته.

آرایه‌های ادبی

تلمیح جرجیس

اشاره به داستانِ جرجیس پیامبر که بارها کشته و زنده شد، برای بیانِ فنا و بقای عارف در عشق.

استعاره ساقی

نمادِ پیرِ راه، مرشد یا ذاتِ حق که شرابِ معرفت و مستیِ روحانی را به سالک می‌بخشد.

تضاد باطن من صید شاه ظاهر من در گریز

تقابل میانِ آرامشِ درونی در عشق و تکاپوی ظاهریِ جسم.

کنایه خون بمیدن

کنایه از ترس و فرارِ رذایلِ اخلاقی در برابرِ هیبتِ عشق.