دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۹۷

مولوی
اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز
به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز
به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این کلام در جستجوی فضایی از صلح، هماهنگی و پایداری در برابر ناملایمات است. شاعر با زبانی تمثیلی، مخاطب را دعوت می‌کند که در برابر هیاهوی برخاسته از جهل و ستیزِ دیگران، نه تنها تسلیم نشود، بلکه به جای افزودن بر بارِ تاریکی و آشوب، خود به تنهایی مشعلِ آگاهی و مهربانی باشد.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، اهمیتِ نقشِ فردی در اصلاحِ فضای جمعی و قدرتِ شگفت‌انگیزِ سازگاری و تساهل است. شاعر معتقد است که یک وجودِ آگاه و در صلح، توانِ غلبه بر هزاران عاملِ تفرقه و ویرانی را دارد و حقیقتِ متعالی تنها در سایه‌ی هماهنگی و وحدت حاصل می‌شود.

معنای روان

اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

اگر معشوق تو همچون آتشِ سوزان است، به سوی او برو و در عشقش بسوز؛ همچون شمعی که در شبِ تاریکِ فراق، با پایداری تا سپیده‌دم می‌سوزد، تو نیز در رنجِ خود استوار باش.

نکته ادبی: پیشوند همی در همی سوز بر استمرار و تداومِ عملِ سوزش دلالت دارد.

تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز

در برابر مخالفت و ستیزه‌جوییِ دیگران، تو اهلِ سازگاری و مسالمت باش؛ اگر آنان سعی می‌کنند پیوندِ تو را بگسلند و لباسِ جانت را بدرند، تو با مهربانی، جامه وصال و دوستی بدوز.

نکته ادبی: لباس وصل استعاره‌ای از ترمیمِ پیوند و بازگشت به اتحاد است.

به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

به واسطه هماهنگی و سازگاری است که جان و تن به کمالِ سماعِ روحانی می‌رسد؛ این درسِ بزرگِ اتحاد را از نوازشِ سازهایی چون رباب، دف و سرنا بیاموز.

نکته ادبی: سماع جانی به معنای تجربه‌ای درونی و عرفانی است که فراتر از رقصِ ظاهری است.

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

در میان گروهی از نوازندگان اگر تنها یک نفر به مخالفت برخیزد و خارج از نت بنوازد، همگی راهِ موسیقی را گم می‌کنند؛ زیرا آن فردِ ناسازگار، همچون راهنمایی گمراه عمل می‌کند.

نکته ادبی: قلاوز واژه‌ای کهن به معنای راهنما و رهبر است که در اینجا به طنز و کنایه برای فردی که باعثِ گمراهی می‌شود، به کار رفته است.

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز

نگو که همه در حال جنگ و ستیز هستند و صلحِ من به تنهایی چه فایده‌ای دارد؛ تو تنها یک نفر نیستی، بلکه وجودت به اندازه هزاران نفر ارزش و اثر دارد، پس چراغِ خیرِ خودت را روشن کن.

نکته ادبی: هزاری کنایه از بزرگیِ روحِ انسان است که می‌تواند بر کثرتِ ناپاک پیروز شود.

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

زیرا یک چراغِ روشن، بهتر از هزاران چراغِ خاموش و مرده است؛ همچنان که یک قامتِ موزون و راست، برتر از هزاران قامتِ خمیده و کج است.

نکته ادبی: کوز در اینجا صفتِ فاعلی است به معنای کسی که پشتش خمیده است و کنایه از انحراف و کژی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو شمع

تشبیه کردنِ عاشق به شمع برای نشان دادنِ سوختن و ساختن در شبِ فراق.

استعاره لباسِ وصل

استعاره از مهربانی و تلاش برای بازسازی پیوندهایِ انسانی.

تضاد جنگ و صلح

تقابل میان ستیزه‌جویی و سازگاری برای تبیینِ جایگاهِ درونیِ مخاطب.

نماد چراغ روشن

نمادی از آگاهی، حقیقت و خیرخواهی که در تاریکیِ جمعی می‌درخشد.