دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۹۴

مولوی
گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن بازگرد ای مرغ گر چه خسته ای از چنگ باز
چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز
اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز
دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنی شرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز
سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز
گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر سلوک عاشقانه و دعوتِ سالک به گذشتن از خویشتن و تسلیم در برابر حقیقت است. شاعر تأکید می‌کند که در مسیر عشق، شکستِ ظاهری پایان راه نیست، بلکه محرکی است برای دوباره برخاستن و پیگیری مسیر با روحی تازه و بی‌پرواییِ عارفانه.

در کانون این آموزه‌ها، ضرورتِ همراهیِ راهنمایی بصیر و پرهیز از دلبستگی به توهماتِ پوچِ دنیوی (اسب چوبین) نهفته است. شاعر معتقد است تا زمانی که حجاب‌های نفسانی (که به بوی تعفنِ سیر و پیاز تشبیه شده‌اند) کنار نروند و سرِ تسلیم بر آستانِ حقیقت (تیغ حق) نهاده نشود، سالک به رایحه دل‌انگیزِ وصال (عنبر) دست نخواهد یافت.

معنای روان

گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز

اگر هنوز به جنونِ عشق نرسیده‌ای، بکوش تا خود را به این مرتبه از شیدایی برسانی؛ و اگر در راه این عشق بارها شکست خورده‌ای، ناامید نشو و باز هم این قمار را ادامه بده.

نکته ادبی: دیوانه در اینجا استعاره از عاشقی است که از قیود عقلِ جزئی رها شده است. عبارت 'مهره بازیدن' کنایه از تکرارِ سعی و تلاش در مسیر کمال است.

گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن بازگرد ای مرغ گر چه خسته ای از چنگ باز

حتی اگر همچون سیمی از ساز، از ضرباتِ زخم‌گونه‌ روزگار آسیب دیده‌ای، باز هم نغمه‌ای دیگر سر بده و تلاش کن؛ ای جانِ خسته که از چنگالِ تقدیر (باز شکاری) رنجوری، بازگرد و دوباره به میدان بیا.

نکته ادبی: زخمه: ابزاری برای نواختن ساز است که در اینجا تقابل زیبایی با زخمِ درد دارد. 'باز' در اینجا ایهام دارد: هم به معنای پرنده شکاری و هم به معنای بازگشتن.

چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز

تا کی می‌خواهی در شهرِ دنیا سرگردان باشی و راهِ خود را گم کنی؟ اگر همچنان در این مسیر حیرانی، راهنمایی خبره (قلاویز) بیاب و با کمک او راه را پیدا کن.

نکته ادبی: قلاویز در اینجا به معنای راهنما، بلدِ راه و مرشد است که در متون کهن برای اشاره به هدایت‌گرِ طریق حق به کار می‌رود.

اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز

تو برای خود باورها و اهدافِ خیالی (اسب چوبین) ساخته‌ای و ادعا می‌کنی که این مقصدِ توست؛ اگر این اهدافت واقعی هستند و نه بازیچه‌ی کودکانه، پس ثابت کن و در این مسیر گام بردار.

نکته ادبی: اسب چوبین نماد دلبستگی‌های واهی و آرزوهای غیرواقعی است که انسان در کودکیِ معنویِ خود با آن‌ها سرگرم است.

دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنی شرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز

تو که ندایِ حقیقت را نمی‌شنوی و به دعوتِ پروردگار بی‌توجهی، چگونه ادعایِ دعا داری؟ ای برادر، شرم بر این دعایِ تو باد که چون قلبت با حقیقت همراه نیست، فاقدِ روحِ بندگی است.

نکته ادبی: بی‌نماز در اینجا کنایه از کسی است که از حقیقتِ نیایش و ارتباطِ روحی با مبدأ عالم بی‌بهره است و تنها به حرکات ظاهری اکتفا می‌کند.

سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز

تو که حاضر نیستی سرِ تسلیم (خودخواهی و منیت) را در برابر تیغِ حقیقت فدا کنی، چگونه انتظار داری رایحه‌ای خوش چون عنبر از تو استشمام شود، در حالی که با دلبستگی به دنیا (سیر و پیاز)، وجودت آلوده است؟

نکته ادبی: سیر و پیاز نمادِ زشتی‌ها و صفاتِ نکوهیده‌ی نفسانی است که بوی آن، رایحه خوشِ کمال (عنبر) را می‌پوشاند.

گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز

اگر شمس تبریزی از رویِ لطف و بزرگواری، نیازِ درونیِ تو را پذیرا شود، بدان که به چنان جایگاهِ رفیعی دست یافته‌ای که گویی بر عرشِ آسمان نشسته‌ای و در ناز و نعمتِ معنوی به سر می‌بری.

نکته ادبی: چاربالش کنایه از جایگاهِ ویژه، مَسنَدِ قدرت و نهایتِ آرامش و آسایش است که در اینجا به معنایِ دست‌یابی به مراتبِ بلندِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره اسب چوبین

تمثیلی برای دلبستگی‌های واهی و اهدافِ دنیوی که تنها بازیچه‌اند و انسان را به مقصد نمی‌رسانند.

تضاد و تقابل عنبر و سیر و پیاز

تقابل میان صفاتِ متعالی و معنوی (عنبر) با رذایل و آلودگی‌های نفسانی (سیر و پیاز) برای نشان دادن عدم امکانِ جمعِ میان این دو.

ایهام باز

ایهام میان پرنده شکاری (نماد سختی‌ها) و فعلِ بازگشتن و تکرارِ مجددِ تلاش.

نماد تیغ حق

نمادِ نابودکننده منیت و خودخواهی که سالک را از بندِ نفس رها می‌کند.