دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۹۲

مولوی
برخیز و صبوح را برانگیز جان بخش زمانه را و مستیز
آمیخته باش با حریفان با آب شراب را میامیز
یاد تو شراب و یاد ما آب ما چون سرخر تو همچو پالیز
ای غم اجلت در این قنینه ست گر مردنت آرزوست مگریز
مرگ نفس است در تجلی مرگ جعلست در عبربیز
مجلس چمنیست و گل شکفته ای ساقی همچو سرو برخیز
این جام مشعشع آنگهی شرم ساقی چو تویی خطاست پرهیز
ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوی خود درآویز
هشتیم غزل که نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتیز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، دعوت شورانگیزی است به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و گذار از «خود» به سوی حقیقت متعالی. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های عرفانی نظیر «می»، «ساقی» و «مجلس بزم»، مخاطب را به حضورِ هوشیارانه در لحظه و درکِ حقیقت دعوت می‌کند؛ حضوری که در آن مرگِ نفس اماره، مقدمه‌ای برای رویشِ دوباره در باغِ معناست.

در این فضای پرشور، مرز میان حقیقت و مجاز برداشته شده و غم و اندوه به عنوان مانعی در برابر تابشِ نورِ وجودِ محبوب شناخته می‌شود. دعوت به «برخاستن» و «آمیختن»، نشان از فراخوانیِ مخاطب برای ورود به دایره‌ای است که در آن، جایِ هیچ‌گونه ترس یا پرهیزِ زاهدانه‌ای نیست.

معنای روان

برخیز و صبوح را برانگیز جان بخش زمانه را و مستیز

برخیز و مجلس بزم صبحگاهی را برپا کن. به این جهانِ بی‌رمق، جانی تازه ببخش و از ستیزه‌جویی و تضاد دست بردار.

نکته ادبی: صبوح به معنای شراب صبحگاهی است که در عرفان کنایه از فیض الهی در آغاز روز است.

آمیخته باش با حریفان با آب شراب را میامیز

با یاران و همراهان یکدل باش و در این هم‌نشینی، شراب نابِ معرفت را با آبِ بی‌مایه و ناچیزِ تعلقات دنیوی آلوده مکن.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای هم‌پیاله و همراه در مسیر سلوک است.

یاد تو شراب و یاد ما آب ما چون سرخر تو همچو پالیز

یاد تو همچون شرابِ گیرایِ هستی‌بخش است و یاد ما همچون آبِ اندک؛ ما همچون سرخیِ چهره‌یِ مستی هستیم و تو همچون باغِ باطراوتی که این سرخی، محصولِ لطفِ توست.

ای غم اجلت در این قنینه ست گر مردنت آرزوست مگریز

ای سالک، بدان که مرگِ حقیقی (فنایِ خود) در این ظرفِ وجودِ تو نهفته است. اگر طالبِ رسیدن به آن حقیقت هستی، از این مرگِ آگاهانه هراسان نباش و فرار مکن.

نکته ادبی: قنینه به معنای شیشه شراب است که استعاره از قالب تن یا وجود انسانی است.

مرگ نفس است در تجلی مرگ جعلست در عبربیز

مرگی که در آن «نفس» و خودخواهی در تجلیِ نورِ حق از میان برود، حقیقتی اصیل است؛ در حالی که هر مرگِ دیگری جز این، فریبی بیش نیست.

مجلس چمنیست و گل شکفته ای ساقی همچو سرو برخیز

این مجلسِ ذکر، همچون چمنی پر از گل‌های شکفته است. ای ساقی (ای راهبرِ معنوی)، همچون سروِ بلندبالا و استوار، برخیز و بزم را گرم کن.

این جام مشعشع آنگهی شرم ساقی چو تویی خطاست پرهیز

این جامِ تابان و درخشان وقتی در دست تو باشد، دیگر جای پرهیز و زهدِ خشک نیست؛ چنین فرصتی را از دست دادن، خطاست.

ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوی خود درآویز

همان‌گونه که چهره‌یِ زیبات درخشان است، وجودِ ما را نیز با پرتوِ خود نورانی کن و غم و اندوه را که دشمنِ شادیِ توست، از پای درآور.

هشتیم غزل که نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتیز

ما غزل را سرودیم و اکنون نوبتِ توست که هنرنمایی کنی؛ پس با شهامت و زیرکی و چالاکی به میدانِ عشق وارد شو.

آرایه‌های ادبی

استعاره قنینه

استعاره از قالب تن یا ظرف وجود که باده‌ی معرفت در آن جای گرفته است.

تضاد شراب و آب

مقایسه میان اصالتِ مستی‌آورِ معرفت و بی‌مایگیِ تعلقات دنیوی.

تشبیه ساقی همچو سرو

تشبیه قامت ساقی به درخت سرو که نمادِ استواری، بلندقامتی و آزادگی است.