دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۹۰

مولوی
ای خفته به یاد یار برخیز می آید یار غار برخیز
زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز
جان بخش هزار عیسی آمد ای مرده به مرگ یار برخیز
ای ساقی خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخیز
وی داروی صد هزار خسته نک خسته بی قرار برخیز
ای لطف تو دستگیر رنجور پایم بخلید خار برخیز
ای حسن تو دام جان پاکان درماند یکی شکار برخیز
خون شد دل و خون به جوش آمد این جمله روا مدار برخیز
معذورم دار اگر بگفتم در حالت اضطرار برخیز
ای نرگس مست مست خفته وی دلبر خوش عذار برخیز
زان چیز که بنده داند و تو پر کن قدح و بیار برخیز
زان پیش که دل شکسته گردد ای دوست شکسته وار برخیز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و اشتیاق عارفانه است که در آن شاعر، مخاطبِ خویش را به بیداری از خوابِ غفلت و برخاستن در برابر جلوه‌های حضور محبوب دعوت می‌کند. فضای حاکم بر شعر، فضایِ اضطرار و طلب است؛ گویی عاشق در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز قرار دارد که حضورِ پیرِ طریقت یا معشوقِ ازلی، تنها درمانِ رنج‌های جان‌فرسای اوست.

شاعر با تکرارِ مداومِ واژه «برخیز» بر اهمیتِ غنیمت شمردنِ لحظه حضور تأکید ورزیده و می‌کوشد تا روحِ مرده و افسرده جان را با دمِ مسیحایی معشوق، حیات دوباره ببخشد. این شعر بازتابی از طلبِ عاشقانه و بی‌تابی در مسیرِ رسیدن به کمال است.

معنای روان

ای خفته به یاد یار برخیز می آید یار غار برخیز

ای کسی که در یاد محبوب خود به خواب غفلت فرورفته‌ای، بیدار شو؛ چرا که یار و همراهِ صدیق (اشاره به یارِ غار) از راه رسیده است، پس برای دیدار او برخیز.

نکته ادبی: «یار غار» در ادبیات کلاسیک هم اشاره‌ای تاریخی به مصاحب پیامبر (ص) دارد و هم استعاره از رفیقِ همراه، همدل و رازدار در مسیرِ سختِ زندگی.

زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز

آن کسی که به مردم پناه و امنیت می‌بخشد اکنون حاضر شده است؛ تو نیز از جای برخیز و به او پناه ببر و از فیض حضورش بهره‌مند شو.

نکته ادبی: «زنهارده» به معنای کسی است که امان و پناه می‌دهد و در این بیت صفت خداوند یا پیر و مرشد کامل است.

جان بخش هزار عیسی آمد ای مرده به مرگ یار برخیز

آن کسی که چون مسیح جان‌بخش است و مردگان را زنده می‌کند، از راه رسیده است؛ پس تو ای کسی که از عشقِ یار بی‌جان مانده‌ای، برخیز و حیات یاب.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت عیسی (ع) در احیای مردگان که استعاره‌ای از دمِ مسیحایی پیر و عشقِ الهی برای زنده کردنِ جان‌های افسرده است.

ای ساقی خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخیز

ای ساقی که زیبایی‌ات جان‌ها را پرورش می‌دهد، به خاطرِ حالِ خرابِ عاشقان و برایِ رفعِ خماری و اشتیاقِ آنان، از جای برخیز.

نکته ادبی: «بنده پرور» صفتی است برای معشوق یا ساقی که با بزرگواری، نیازِ نیازمندان و عاشقان را برطرف می‌کند.

وی داروی صد هزار خسته نک خسته بی قرار برخیز

ای کسی که دارویِ شفابخشِ صدها هزار دردمندی، اکنون ببین که عاشقی خسته و بی‌قرار به حضور تو آمده است، پس برخیز و او را درمان کن.

نکته ادبی: «خسته» در متون کهن علاوه بر معنای رنجیده، به معنای زخمی و مجروح نیز به کار می‌رود.

ای لطف تو دستگیر رنجور پایم بخلید خار برخیز

ای کسی که لطف و کرم تو دستگیر و یاری‌رسانِ بیماران و دردمندان است، پای من در خارِ سختی‌ها و رنج‌ها گیر کرده است، برخیز و مرا یاری کن.

نکته ادبی: «بخلید» در اینجا به معنای فرورفتن و گیر کردن است و استعاره از گرفتاری در مسیر عشق است.

ای حسن تو دام جان پاکان درماند یکی شکار برخیز

ای کسی که زیبایی‌ات دامی برای جانِ پاکان است، اکنون یکی از این شکارها (که من باشم) درمانده و اسیرِ تو شده است، برای نجات یا رسیدگی به این شکار برخیز.

نکته ادبی: «دام» استعاره از زیبایی فریبنده و جذب‌کننده معشوق است که جانِ عاشق را به بند می‌کشد.

خون شد دل و خون به جوش آمد این جمله روا مدار برخیز

دل من از فراق و اشتیاقِ تو به خون نشست و این خونِ دل به جوش آمده است؛ روا مدار که من در این وضعیتِ دشوار بمانم، برخیز و به فریادم برس.

نکته ادبی: «خون شدن دل» کنایه از غصه و رنج بسیار کشیدن است.

معذورم دار اگر بگفتم در حالت اضطرار برخیز

اگر در این حالتِ اضطرار و بی‌تابی از تو تقاضایِ برخاستن کردم، مرا ببخش و بر من خرده مگیر.

نکته ادبی: «معذورم دار» واژه‌ای برای طلبِ بخشش و پذیرشِ عذرِ عاشق است که در حالتِ ازخودبی‌خود شدگی، آدابِ ادب را رعایت نکرده است.

ای نرگس مست مست خفته وی دلبر خوش عذار برخیز

ای کسی که چشمانِ خمار و مستت گویی در خواب است، ای دلبرِ زیباچهره، از جای برخیز و به حالِ عاشقِ خود توجه کن.

نکته ادبی: «نرگس» در شعر کلاسیک نمادِ چشمِ زیبا، خمار و کمی نیمه‌بسته است.

زان چیز که بنده داند و تو پر کن قدح و بیار برخیز

از همان باده و رازی که فقط من و تو از آن آگاهیم، قدحی پُر کن و بیاور؛ برخیز و این مستی و معرفت را به من بچشان.

نکته ادبی: «آن چیز که بنده داند و تو» اشاره به اسرارِ نهانی و معرفتِ قلبی بین عاشق و معشوق است.

زان پیش که دل شکسته گردد ای دوست شکسته وار برخیز

پیش از آنکه دلم از دوری و بی‌تابی به تمامی بشکند و نابود شود، ای دوست، برخیز و با تواضع و مهربانی به دیدارِ شکسته دل بیا.

نکته ادبی: «شکسته وار» قیدِ حالت است، به معنایِ با تواضع، افتادگی و قلبی که از رنجِ فراق شکسته است.

آرایه‌های ادبی

تکرار برخیز

تکرارِ واژه «برخیز» در پایانِ ابیات، آهنگِ غزل را کوبنده و نشان‌دهنده‌ی فوریت و اضطرارِ عاشق برای رسیدن به حضورِ معشوق است.

استعاره نرگس

استعاره برای چشمانِ خمار و زیبای معشوق که دلالت بر حالتی از مستی و بی‌خودی دارد.

تلمیح عیسی

اشاره به داستانِ زنده کردنِ مردگان توسط حضرت عیسی که در اینجا نمادِ جان‌بخشیِ معشوق به روحِ افسرده‌ی عاشق است.

کنایه پایم بخلید خار

کنایه از گرفتار شدن در سختی‌ها و رنج‌های راهِ عشق.

نماد ساقی

نمادِ پیر، مرشد یا جلوه‌ای از ذاتِ حق که معرفت و عشق را به صورتِ «می» در قدحِ جانِ عاشق می‌ریزد.