دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۸۸

مولوی
الا ای شمع گریان گرم می سوز خلاص شمع نزدیکست شد روز
خلاص شمع ها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمت هاست پیروز
نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید نهان گردد الف چون گشت مهموز
شنو از شمس تأویلات و تعبیر چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز
چنین باشد بیان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز
چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست هزار اکسیر از خورشید آموز
پی خورشید بهر این دوانست هلال و بدر صبح و شام چون یوز
چو دیدی پرده سوزی های خورشید دهان از پرده دریدن فرودوز
خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر دعوتی است عرفانی به رهایی از بندهای هستیِ محدود و گذرا (شمع) برای پیوستن به بیکرانگی نورِ حقیقت (خورشید). شاعر با زبانی رمزی و تمثیلی، رهرو را فرا می‌خواند که از قیودِ جسمانی و حواسِ ظاهری (ابر و پرده) بگذرد تا بتواند بدون واسطه‌ی کلمات و آواز، به درکِ بی‌واسطه‌ی حقیقت نائل شود.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، سکوت و حیرت در برابرِ انوارِ الهی است. شاعر هشدار می‌دهد که در محضرِ حقیقتِ مطلق، سخن‌پردازی و استدلال‌هایِ ذهنی نه تنها راهگشا نیست، بلکه حجابی است که مانعِ دریافتِ فیضِ اصلی می‌گردد و سالک باید به جایِ طلبِ پاداش‌هایِ حقیر (پنیر)، تشنه‌ی وصالِ شیرِ بیشه‌ی حقیقت باشد.

معنای روان

الا ای شمع گریان گرم می سوز خلاص شمع نزدیکست شد روز

ای کسی که مانند شمعی در حال سوختن و گریستن هستی، آرام باش؛ چرا که زمان رهایی تو نزدیک است و سپیده‌دمِ آگاهی در حال طلوع است.

نکته ادبی: شمع در ادبیات عرفانی استعاره از نفسِ اماره یا هستیِ فانی و محدودِ آدمی است که در حال زوال است.

خلاص شمع ها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمت هاست پیروز

خورشیدِ حقیقت طلوع کرده است که بر سیاهیِ جهل و ظلمت، چیره و پیروز است.

نکته ادبی: زنگی به معنای سیاه‌پوست است که در اینجا استعاره‌ای برای تاریکی و جهل به کار رفته است.

نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید نهان گردد الف چون گشت مهموز

با طلوع خورشید، تاریکی‌ها پنهان می‌شوند؛ همان‌طور که در دستور زبان، ماهیتِ حرفِ «الف» با قرار گرفتن همزه بر روی آن، دگرگون می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قاعده نحوی در زبان عربی که حضور همزه وضعیت آوایی و نوشتاری الف را تغییر می‌دهد.

شنو از شمس تأویلات و تعبیر چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز

تفسیر و معنایِ اسرارِ هستی را از شمسِ تبریزی بخواه، همان‌گونه که خواب‌هایِ مبهم و مرموز نیازمندِ مفسر هستند.

نکته ادبی: شمس در اینجا هم به معنای خورشید و هم تلمیحی به نام پیر و مرشد شاعر است.

چنین باشد بیان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز

بیانِ نورِ الهی و کلامِ حقیقت، نیازی به لب و دهان و آواز ندارد و فراتر از این ابزارهای مادی است.

نکته ادبی: پدفوز واژه‌ای کهن به معنای لب و دهان است که در متون قدیمی برای اشاره به ابزارِ گفتارِ مادی به کار می‌رود.

چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست هزار اکسیر از خورشید آموز

ای دوست، همچون ماه که از میان ابرهایِ تیره بیرون می‌آید، تو نیز از حجاب‌هایِ تن و جسم رها شو و از خورشیدِ حقیقت، کیمیایِ سعادت و تحولِ روحی را بیاموز.

نکته ادبی: اکسیر نمادِ ماده‌ای خیالی برای تبدیل مس به طلا و در اینجا استعاره از تحولِ روحی و تعالی است.

پی خورشید بهر این دوانست هلال و بدر صبح و شام چون یوز

تمامیِ مظاهرِ هستی از ماه و خورشید گرفته تا شب و روز، در پیِ نورِ حقیقت دوان و شتابان‌اند؛ گویی همچون یوزپلنگی تیزپا به دنبالِ شکارِ روشنایی هستند.

نکته ادبی: یوز نوعی پلنگِ شکاری است که به تندی و چابکی در شکار مشهور است.

چو دیدی پرده سوزی های خورشید دهان از پرده دریدن فرودوز

هنگامی که شاهدِ کنار رفتنِ پرده‌ها و فاش شدنِ اسرار توسطِ خورشیدِ حقیقت بودی، تو نیز لب فرو بند و از فاش‌گوییِ اسرار پرهیز کن.

نکته ادبی: پرده‌سوزی استعاره از افشایِ حقایقِ پنهان است که چشمِ ناپاکِ اغیار را می‌زند.

خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز

خاموش باش؛ چرا که این «شیرِ بیشه‌یِ حقیقت» بی‌نیاز از کلام است و نباید برایِ پاداش‌هایِ ناچیز و دنیوی (پنیر)، لب به سخن گشود.

نکته ادبی: اشاره به تمثیلِ شیر و پنیر؛ شیر نمادِ حقیقتِ قدرتمند و پنیر نمادِ لذت‌هایِ حقیر و فریبنده‌یِ مادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع، خورشید، ابر، شیر

شاعر برای تبیین مفاهیم انتزاعی عرفانی از این تصاویر ملموس استفاده کرده است (شمع=جان فانی، خورشید=حقیقت، ابر=حجاب جسم، شیر=اقتدار روحانی).

تلمیح نهان گردد الف چون گشت مهموز

اشاره به قاعده‌ی صرفی در زبان عربی جهت اثبات تغییر ماهیت در برابر عوامل بیرونی.

تشبیه چون یوز

تشبیه حرکتِ دائمِ اجرامِ آسمانی و سالکان به یوزپلنگِ شکاری برای تأکید بر شتاب و تیزبینی در راهِ حقیقت.

تضاد (طباق) شمع (فنا) و خورشید (بقا)

تقابل میانِ هستیِ محدودِ انسانی و نورِ نامتناهیِ الهی که محورِ اصلیِ معناییِ شعر است.