دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۸۷

مولوی
در این سرما سر ما داری امروز دل عیش و تماشا داری امروز
میفکن نوبت عشرت به فردا چو آسایش مهیا داری امروز
بگستر بر سر ما سایه خود که خورشیدانه سیما داری امروز
در این خمخانه ما را میهمان کن بدان همسایه کان جا داری امروز
نقاب از روی سرخ او فروکش که در پرده حمیرا داری امروز
دراشکن کشتی اندیشه ها را که کفی همچو دریا داری امروز
سری از عین و شین و قاف برزن که صد اسم و مسما داری امروز
خمش باش و مدم در نای منطق که مصر و نیشکرها داری امروز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، دعوتی شورانگیز به غنیمت شمردنِ لحظه و رها کردنِ اندیشه‌های ملال‌آورِ عقلانی است. شاعر در فضایی سرشار از عرفان و سرخوشی، مخاطب را ترغیب می‌کند که سرمایِ جان‌کاهِ دنیای مادی را با گرمایِ حضورِ معشوق و باده‌یِ معرفت به فراموشی بسپارد و در اکنونِ مطلق زندگی کند.

در این ابیات، عقلِ استدلالی به «کشتی» تشبیه شده که باید در دریایِ بی‌کرانِ عشق شکسته شود تا حقیقتِ عیان گردد. پیامِ اصلیِ متن، دعوت به خاموشیِ زبان و گشودنِ دریچه‌یِ دل به سویِ حقیقتِ بی‌واسطه‌ای است که فراتر از حروف و کلمات، در عمقِ جانِ انسان نهفته است.

معنای روان

در این سرما سر ما داری امروز دل عیش و تماشا داری امروز

امروز که با سرمایِ زمانه و سختی‌هایِ روزگار مواجه هستیم، حضورِ تو در کنارِ ما، بهانه‌ای است برای شادمانی و عیش.

نکته ادبی: در واژه‌ی «سرما» ایهام وجود دارد؛ هم به معنای سرمای محیط و هم ترکیبِ «سرِ ما» (سرمان) که با هوشیاری و آگاهیِ امروزینِ شاعر در ارتباط است.

میفکن نوبت عشرت به فردا چو آسایش مهیا داری امروز

لذت و فرصتِ شادمانی را به فردا موکول نکن، چرا که هم‌اکنون تمامِ اسبابِ آسایش و حضورِ تو فراهم است.

نکته ادبی: «نوبت عشرت» استعاره از فرصتِ مغتنمِ زندگی است که نباید با تعلل از دست برود.

بگستر بر سر ما سایه خود که خورشیدانه سیما داری امروز

با تابشِ رخسارِ خود که همانند خورشید درخشان است، سایه‌ای از مهر و پناه بر سرِ ما بگستران.

نکته ادبی: «خورشیدانه سیما» یک ترکیب وصفی است که تابندگی و شکوهِ معنویِ مخاطب را نشان می‌دهد.

در این خمخانه ما را میهمان کن بدان همسایه کان جا داری امروز

در این میخانه‌یِ عرفانی (محلِ تجلیِ الهی)، ما را به ضیافتِ حضورِ خود دعوت کن و همسایگیِ آن یاری که در آنجاست را نصیبِ ما گردان.

نکته ادبی: «خمخانه» در ادبیات عرفانی، نمادِ مرکزِ فیض و تجلیِ الهی است.

نقاب از روی سرخ او فروکش که در پرده حمیرا داری امروز

نقاب از چهره‌یِ زیبایِ خود بردار و حقیقت را آشکار کن، چرا که تو در پسِ این پرده، همان معشوقِ نازنین (حمیرا) را پنهان داری.

نکته ادبی: «حمیرا» در اینجا نمادِ معشوقی زیبا و درخشان است که در پسِ پرده‌یِ هستی پنهان است.

دراشکن کشتی اندیشه ها را که کفی همچو دریا داری امروز

کشتیِ عقل و تفکراتِ خشک و منطقی را درهم بشکن، زیرا تو امروز به وسعتِ یک دریا در وجودِ خود توانمندی داری و نیازی به قایقِ عقل نداری.

نکته ادبی: «کشتی اندیشه‌ها» اضافه استعاری است که عقلِ جزئی را به کشتی تشبیه کرده که مانعِ شناگری در دریایِ عشق است.

سری از عین و شین و قاف برزن که صد اسم و مسما داری امروز

از بندِ کلمات و حروفِ تشکیل‌دهنده‌ی «عشق» (ع، ش، ق) فراتر برو و خود را نمایان کن، چرا که حقیقتِ تو فراتر از نام‌ها و صورت‌هاست.

نکته ادبی: «عین و شین و قاف» اشاره به حروفِ کلمه‌ی عشق دارد که شاعر بر ناتوانیِ کلمات در توصیفِ حقیقتِ معشوق تأکید می‌کند.

خمش باش و مدم در نای منطق که مصر و نیشکرها داری امروز

ساکت باش و دیگر از منطق و کلام سخن مگو، چرا که تو خود به حقیقتِ شیرین (نیشکر) دست یافته‌ای و نیازی به وصفِ آن نداری.

نکته ادبی: «خمش» امر به خاموشی است که از تکیه‌کلام‌های معروف مولانا در دیوان شمس است و به ترجیحِ شهود بر کلام اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره کشتی اندیشه‌ها

عقل و منطقِ بشری به کشتی تشبیه شده که باید برای رسیدن به دریایِ حقیقت درهم بشکند.

نمادگرایی خمخانه

نمادِ محفلِ عاشقان و مرکزِ تجلیِ معنوی که در آن شرابِ معرفت نوشیده می‌شود.

ایهام سر ما

هم به معنای سرمایِ هوا و هم به معنایِ سَر (وجود و هستیِ) ما به کار رفته است.