دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۸۶

مولوی
چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمی دانم ز پیروز
به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز
اگر زنده ست آن مجنون بیا گو ز من مجنونی نادر بیاموز
اگر خواهی که تو دیوانه گردی مثال نقش من بر جامه بردوز
خلیل آن روز با آتش همی گفت اگر مویی ز من باقیست درسوز
بدو می گفت آن آتش که ای شه به پیشت من بمیرم تو برافروز
بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غیر خدا محفوظ و محروز
پیاپی می ستان از حق شرابی ندارد غیر عاشق اندر آن پوز
بده صحت به بیماران عالم که در صحت نه معلومی نه مهموز
چو ناگفته به پیش روح پیداست چو پوشیده شود بر روح مرموز
خمش کن از خصال شمس تبریز همان بهتر که باشد گنج مکنوز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از شورانگیزترین سروده‌های مولانا است که در آن، شاعر از حالت غرقگی در دریای بی‌کرانِ عشق الهی سخن می‌گوید. او در این فضا، عقلِ مصلحت‌اندیشِ دنیوی را کنار می‌گذارد و به مرتبه‌ای از «مستی» می‌رسد که در آن، دوگانگی‌های میان خیر و شر، بهشت و دوزخ، و سود و زیان رنگ می‌بازند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به فنایِ خویشتن در برابر آتشِ عشقِ خداوند است. مولانا با استفاده از تمثیلِ حضرت ابراهیم و آتش، نشان می‌دهد که عاشقِ راستین کسی است که تمامِ هستیِ خود را به آتش می‌سپارد تا جز حقیقتِ مطلق، چیزی در او باقی نماند و در نهایت، خاموشی و کتمان، بهترین شیوه برای پاسداشتِ این گنجِ نهانِ الهی است.

معنای روان

چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمی دانم ز پیروز

من امروز به اندازه‌ای از شرابِ عشق مست و بیخود هستم که حتی نمی‌توانم تفاوت میان «فیروزه» و «پیروزی» را تشخیص دهم؛ گویی دنیایِ واژگان و معانیِ ظاهری برایم رنگ باخته است.

نکته ادبی: ایهامِ صوتی میان «پیروزه» (سنگ فیروزه) و «پیروز» (موفقیت) نشان‌دهنده‌ی از میان رفتنِ قدرتِ تمیز و تحلیلِ عقلانی در اثرِ مستیِ عرفانی است.

به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز

برای طی کردنِ هر راهی، وجودِ یک راهنمایِ عاقل و هشیار ضروری است، اما در این مسیرِ خاصِ عشق، راهنما کسی جز «مجنون» (عاشقِ دیوانه و بی‌پروایِ الهی) نمی‌تواند باشد.

نکته ادبی: «قلاوز» به معنای راهنما و بلدِ راه است. شاعر از واژه‌ی مجنون نه به عنوان نام خاص، بلکه به عنوان نمادی از عاشقِ سرگشته استفاده کرده است.

اگر زنده ست آن مجنون بیا گو ز من مجنونی نادر بیاموز

اگر آن مجنونِ افسانه‌ای (قیس عامری) هنوز زنده است، به او بگویید نزدِ من بیاید تا معنایِ واقعیِ جنون و عاشقی را از من بیاموزد.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح به داستان لیلی و مجنون برای ادعایِ برتریِ جنونِ عرفانی بر جنونِ زمینی.

اگر خواهی که تو دیوانه گردی مثال نقش من بر جامه بردوز

اگر می‌خواهی به مقامِ دیوانگیِ من برسی، باید نشان و نقشِ وجودیِ مرا بر جامه‌ی خود بدوزی و خودت را به من شبیه کنی تا در این مسیرِ عشق، گمراه نشوی.

نکته ادبی: «مثال نقش» کنایه از الگوبرداری و پیرویِ کامل از طریقتِ عاشق است.

خلیل آن روز با آتش همی گفت اگر مویی ز من باقیست درسوز

خلیل‌الله (حضرت ابراهیم) در آن روز که در آتش افکنده شد، با زبانِ حال به آتش می‌گفت: اگر ذره‌ای از «من» و خودبینی در وجودم باقی مانده است، آن را با شعله‌هایت بسوزان و نابود کن.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ گلستان شدنِ آتش بر حضرت ابراهیم، که در اینجا به معنایِ فنایِ نفس تعبیر شده است.

بدو می گفت آن آتش که ای شه به پیشت من بمیرم تو برافروز

آتش در پاسخ به او می‌گفت: ای پادشاهِ جان، من پیش از تو خواهم مُرد و خاموش خواهم شد، تو خودت برافروز و جلوه‌گری کن.

نکته ادبی: اشاره به این که حقیقتِ وجودیِ عاشق بر آتشِ ظاهری برتری دارد؛ آتش در برابرِ نورِ وجودِ ابراهیم (عاشق)، خود را ناچیز می‌بیند.

بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غیر خدا محفوظ و محروز

بهشت و دوزخ در برابرِ جایگاهِ رفیعِ تو، تنها دو خدمتگزارِ مطیع هستند؛ تو به واسطه‌ی اتصال به خداوند، از هر گزند و دوگانگی حفظ شده‌ای.

نکته ادبی: «محروز» به معنای در حصار و پناهگاهِ امن بودن است.

پیاپی می ستان از حق شرابی ندارد غیر عاشق اندر آن پوز

پیاپی از حق تعالی شرابِ معرفت را دریافت کن و بنوش؛ چرا که در این مقام، تنها عاشق است که ظرفیت و توانِ پذیرشِ این حقیقت را دارد.

نکته ادبی: «پوز» در اینجا کنایه از ظرفیتِ روحی یا شایستگیِ پذیرشِ شرابِ الهی است.

بده صحت به بیماران عالم که در صحت نه معلومی نه مهموز

به بیمارانِ این جهان تندرستی عطا کن، زیرا در تندرستی و عافیت، هیچ نکته‌ی پنهان یا گرهِ کوری وجود ندارد که نیاز به رمزگشایی داشته باشد.

نکته ادبی: «مهموز» در لغت به معنای دارای همزه است (از نظر دستوری)، اما اینجا کنایه از پیچیدگی و ابهام است.

چو ناگفته به پیش روح پیداست چو پوشیده شود بر روح مرموز

زمانی که حقیقت ناگفته باقی می‌ماند، برای روح آشکار است، اما وقتی آن را بپوشانی و کتمان کنی، به رازی سر به مهر و مبهم برای روح تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ اینکه سکوت و پوشاندنِ حقیقت، خود موجبِ عمیق‌تر شدنِ آن در ادراکِ باطنی می‌شود.

خمش کن از خصال شمس تبریز همان بهتر که باشد گنج مکنوز

از بیانِ خصلت‌ها و مقاماتِ شمس تبریزی خاموش باش؛ بهتر است که این گنجینه‌ی عظیم، پنهان و در دلِ جان‌ها مدفون باقی بماند.

نکته ادبی: «مکنوز» صفتِ گنج به معنای پنهان‌‌شده و دفن‌ شده است؛ تاکید بر لزومِ حفظِ اسرارِ عرفانی.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خلیل آن روز با آتش همی گفت

اشاره به داستانِ گلستان شدن آتش بر حضرت ابراهیم که نمادی از پیروزیِ روح بر بلاهاست.

تضاد بهشت و دوزخ

تقابلِ دو مفهومِ متضاد برای نشان دادنِ برتریِ جایگاهِ عاشق که ورایِ این دوگانگی‌هاست.

ایهام پیروزه و پیروز

هم‌آوایی و شباهتِ واژگانی که به سرگشتگی و بی‌خودیِ عاشق اشاره دارد.

تشبیه و تمثیل خلیل و آتش

استفاده از گفتگویِ بینِ انسان (عارف) و عناصرِ طبیعت (آتش) برای تبیینِ رابطه‌ی وجودیِ عاشق و معشوق.