دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۸۵

مولوی
چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز
به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز
چنانم کرد آن ابریق پرمی که چندین خنب بشکستم من امروز
نمی دانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر و هستم من امروز
بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز
چو واگشت او پی او می دویدم دمی از پای ننشستم من امروز
چو نحن اقربم معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز
مبند آن زلف شمس الدین تبریز که چون ماهی در این شستم من امروز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از آثار پرشور و سرشار از وجد و حالِ مولاناست که در آن از رهایی از قیدوبندهای عقلِ جزئی و پیوستن به عالم عشق و جذبه سخن می‌گوید. شاعر در این ابیات، با زبانی نمادین، تجربه درونی خود را از فنای در ذات حق و رهایی از منیتِ خویش توصیف می‌کند.

مضمون اصلی غزل، گذار از عالم صورت و عقل به عالم معنا و عشق است. در این فضا، عقلِ استدلالی مانعی بر سر راه شهود الهی تلقی شده و شاعر با پشت‌پا زدن به تعلقات دنیوی و اعتباری، خود را در مسیرِ بی‌خویشتنی و پیوند با حقیقتِ مطلق که در سیمای شمس تبریزی تجلی یافته است، می‌بیند.

معنای روان

چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز

امروز چنان در دریای عشق غرق شده‌ام که از دایره محدودیت‌های دنیوی و عقلی رها گشته‌ام.

نکته ادبی: واژه چنبر در اینجا کنایه از دایره محدودیت‌ها و قید و بندهای عقلی است که مانع پرواز روح می‌شود.

چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز

حالی دارم که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را درک کند و در تصور بگنجاند؛ من به مرتبه‌ای از وجود رسیده‌ام که توصیف‌ناپذیر است.

نکته ادبی: تکرارِ «چنانستم» برای تأکید بر وصف‌ناپذیریِ حالتِ روحانی و وجدانیِ شاعر است.

به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز

اگرچه از نظر ظاهری و جسمانی در این دنیای مادی و پست گرفتار هستم، اما روحم به آسمان عشق پرواز کرده و اوج گرفته است.

نکته ادبی: تضاد میان «پست» (جسم) و «آسمان» (روح) بیانگر دوگانگیِ حضورِ عارف در عالم ماده و عالم معناست.

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز

عقلِ استدلالی را کنار زدم و به او گفتم: دیگر با من کاری نداشته باش، زیرا از بندِ تو رها شده‌ام.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): عقل به صورت انسانی تصور شده که می‌توان گوشش را گرفت و با او سخن گفت.

بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز

ای عقل! دیگر به من تکیه نکن و مرا به حال خود بگذار، چرا که من اکنون به راهِ دیوانگی و عاشقی روی آورده‌ام.

نکته ادبی: «مجنون» در اینجا نه به معنای شخص دیوانه، بلکه استعاره‌ای برای عاشقِ واصل و کسی است که بندهای عقلِ معاش را گسسته است.

به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز

یوسفِ جانم چنان زیبایی و شکوهی را به من نشان داد که از شدت حیرت و شوق، مانند زنانِ مصر که دست خود را بریدند، من نیز عقل و هوش خود را از دست دادم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زلیخا و بریدن دستِ زنانِ مصری از حیرتِ زیبایی یوسف.

چنانم کرد آن ابریق پرمی که چندین خنب بشکستم من امروز

شرابِ حقیقت و جذبه الهی چنان مرا دگرگون کرد که تمامِ محدودیت‌ها، باورهای سطحی و تکیه‌گاه‌های دنیوی (خُم‌های پندار) را شکستم.

نکته ادبی: «ابریق» و «خنب» نمادهای ظروفِ گلی برای نگهداری می هستند که در اینجا به معنای باورهای قالبی و محدودیت‌های مذهبی است که عاشق در مستیِ عشق آن‌ها را می‌شکند.

نمی دانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر و هستم من امروز

اکنون در وضعیتی هستم که مکان و زمان را نمی‌شناسم، اما همین جایگاهِ گمنامی و بی‌خویشتنی، بسیار پربرکت و مبارک است.

نکته ادبی: «فرخ» به معنای مبارک و خجسته است که اشاره به مقام فنا دارد.

بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز

بخت و اقبالِ دنیوی بر درِ خانه دلم آمد، اما من از شدتِ مستی و بیگانگی با دنیا، در را به رویش بستم و آن را نخواستم.

نکته ادبی: اقبالِ نازان استعاره از موفقیت‌ها و ثروت‌های دنیوی است که عاشقِ حقیقی آن‌ها را به دیده تحقیر می‌نگرد.

چو واگشت او پی او می دویدم دمی از پای ننشستم من امروز

وقتی آن اقبالِ دنیوی از نزد من رفت، من به دنبالش دویدم، اما نه برای طلبِ دنیا، بلکه در پیِ حقیقتِ مطلق بودم و لحظه‌ای آرام نگرفتم.

نکته ادبی: ایهام: واگشتن هم به معنای بازگشتن است و هم به معنای رو برگرداندن و رفتن. شاعر در پیِ گمشده‌ی معنوی خود است.

چو نحن اقربم معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز

وقتی به این حقیقتِ قرآنی پی بردم که خداوند از رگِ گردن به من نزدیک‌تر است، دیگر خودم را (به‌عنوان موجودی جداگانه) نمی‌پرستم.

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۱۶ سوره ق (وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ) که پایه وحدت وجود در عرفان اسلامی است.

مبند آن زلف شمس الدین تبریز که چون ماهی در این شستم من امروز

ای شمس تبریزی! زلفِ پریشانت را مپوشان که من مانند ماهی در دامِ گیسوی تو گرفتار شده‌ام و در این عشقِ صیدکننده، غوطه‌ورم.

نکته ادبی: «شست» در اینجا به معنای قلاب ماهیگیری است که استعاره از جذبه و کششِ محبوب است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح به دستم داد آن یوسف ترنجی

اشاره به داستان یوسف و زلیخا و بریدن دست زنان به خاطر زیبایی یوسف که استعاره از بهت و حیرت عاشق در برابر جمال حق است.

تلمیح چو نحن اقربم

اشاره به آیه «نحن اقرب الیه من حبل الورید» (ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم) برای تبیین مقامِ شهود و فنا.

تشبیه چون ماهی در این شستم

شاعر خود را به ماهی تشبیه کرده که در دامِ عشقِ شمس گرفتار شده است.

پارادوکس (تناقض) به صورت گر در این پستم / به جان با آسمان عشق رفتم

بیان تضاد میان حقارت جسم و تعالی روح که نشان‌دهنده دو ساحتی بودن وجود عارف است.

تشخیص گرفتم گوش عقل

عقل به صورت انسانی تصور شده که می‌توان گوشش را گرفت و او را از صحنه بیرون کرد.