دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۶۸

مولوی
جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار
صورت دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار
دست مرا بر سر خود می نهاد کای به غم دوست مرا دست یار
درد سرم نیست ز صفرا و تب از می عشقست سرم پرخمار
این همه شیوه ست مرادش توی ای شکرت کرده دلم را شکار
جان من از ناله چو طنبور شد حال دلم بشنو از آواز تار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عمیق در ستایش عشق و سلوک عارفانه است که در آن، شاعر مخاطب را به عبور از منطقِ خشک و عقلِ مصلحت‌اندیش فرامی‌خواند تا در فضای خراباتیِ جان، به حقیقتی بالاتر دست یابد. در این مسیر، 'دل' به عنوان موجودی مجزا تصویر شده که خود نیز دردمند و بیمارِ عشق است و شاعر را به همراهی در این رنجِ مقدس دعوت می‌کند.

شعر، حال‌وهوایِ پرشور و در عین حال اندوهگینِ عاشقی را روایت می‌کند که سرمستی‌اش نه از بیماری جسمانی، بلکه از شرابِ عشق است. در نهایت، ناله و فغانِ عاشق به صدای سازهایی مانند طنبور و تار تشبیه شده که گویای وضعیتِ درونی او و پیوندِ عمیق و پردردِ او با معشوقِ جهان‌جان است.

معنای روان

جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار

ای کسی که جانت اهلِ بی‌خودی و مستیِ عشق است و عمرت چون بهارِ زودگذر است؛ آگاه باش که عمرت در این حالِ هوشیاریِ عاقلانه و حساب‌گری، بیهوده سپری شده است.

نکته ادبی: هین: شبه‌جمله‌ای برای تنبیه و آگاه‌سازی به معنای «زنهار» و «آگاه باش». خراباتی: نمادِ عارفِ رها از قیدوبندهای شرعی و عرفی است.

جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار

ای معشوقی که جان و جهانِ منی، دستِ مرا بگیر و به من یاری برسان؛ ای کسی که چون چشمِ این جهانی و ناظرِ همه چیز، به حرف‌های من گوش بسپار.

نکته ادبی: جان و جهان: اضافه تشبیهی یا توصیفی که در اینجا معشوق را به مثابه تمامیِ هستیِ عاشق تصویر می‌کند.

صورت دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار

تصویرِ دلم نزد من آمد و در برابرم نشست، درحالی‌که سری بسته‌بسته داشت و خسته و بیمارگونه به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: بسته سر: کنایه از دردمندی و رنجی که بر دل وارد شده است؛ مشابهِ فردی که سرش را برای التیام می‌بندد.

دست مرا بر سر خود می نهاد کای به غم دوست مرا دست یار

آن دل، دست مرا بر سرِ خودش می‌گذاشت و می‌گفت: «ای کسی که به واسطه‌ی غمِ دوست، موردِ عنایت قرار گرفته‌ای، بیا و در این غمِ عشق، یار و یاورِ من باش.»

نکته ادبی: دست یار بودن: کنایه از یاری‌رسانی و همراهی کردن در مسیرِ پرمشقتِ عشق.

درد سرم نیست ز صفرا و تب از می عشقست سرم پرخمار

دردِ سرِ من به خاطرِ بیماری‌های جسمی مانندِ صفرا یا تب نیست؛ بلکه از نوشیدنِ شرابِ عشق است که سرم را پر از خماری و سرگیجه کرده است.

نکته ادبی: صفرا و تب: در طب قدیم، اختلال در اخلاطِ چهارگانه عاملِ بیماری شمرده می‌شد. شاعر این درد را نفی کرده و آن را به خاستگاهی روحانی (می عشق) نسبت می‌دهد.

این همه شیوه ست مرادش توی ای شکرت کرده دلم را شکار

تمامِ این کرشمه‌ها و نازها برای توست؛ ای کسی که شیرینیِ وجودت، قلبِ مرا صید و شکارِ خود کرده است.

نکته ادبی: شیوه: در اینجا به معنایِ کرشمه، ناز و رفتارهایِ دلفریبانه است. شکار کردنِ دل: کنایه از اسیر کردنِ قلبِ عاشق.

جان من از ناله چو طنبور شد حال دلم بشنو از آواز تار

جانِ من بر اثرِ ناله‌های پیاپی مانندِ سازِ طنبور شده است؛ حالا بیا و حالِ دلِ مرا از صدایِ تار بشنو و درک کن.

نکته ادبی: طنبور و تار: شاعر جانِ خود را به ساز تشبیه کرده است که با هر ناله، نوایی از آن برمی‌خیزد که گویایِ حقیقتِ درونی اوست.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) صورت دل آمد و پیشم نشست

دل که مفهومی انتزاعی است، در اینجا شخصیتی انسانی یافته، حرکت می‌کند، می‌نشیند و سخن می‌گوید.

استعاره می عشق

عشق به شراب تشبیه شده که هم موجبِ سرمستی است و هم دردسرهایِ خاصِ خود (خماری) را دارد.

تناقض (پارادوکس) سرم پرخمار

شاعر خماری را که معمولاً نتیجه‌یِ ناخوشایندِ مستی است، به عنوانِ برآیندِ عشقِ روحانی بیان می‌کند که در اینجا مثبت تلقی می‌شود.

تمثیل چو طنبور شد

تشبیه جان به سازِ موسیقی برای نمایشِ بی‌پناهی و آلتِ دستِ عشق بودن که از درونِ آن ناله برمی‌آید.