دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۴۹

مولوی
فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر فغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستم که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد که تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواست بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی روانه جانب دریا که شد مدار سفر
دود به لب لب این جوی تا لب دریا دلی که خست در این راه ها ز خار سفر
به روی آینه بنگر که از سفر آمد صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه چو سرو روح روانست در بهار سفر
چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد چه مملکت که بگسترد در دوار سفر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، سوگنامه‌ای لطیف و سرشار از حیرت در وصفِ فراق و سفرِ یار است که در آن، شاعر با زبانی که از یک سو حسرتِ جا ماندن را فریاد می‌زند و از سوی دیگر عظمتِ سفرِ معشوق را ستایش می‌کند، به تبیینِ جایگاهِ این کوچِ ناگزیر می‌پردازد. سفر در این متن، نه یک جابه‌جاییِ ساده، بلکه تقدیری کیهانی و الهی تلقی می‌شود که گویی خورشید و ماه نیز محکوم به پیمودنِ آن هستند.

در نهایت، شاعر از اندوهِ فردی فراتر رفته و به درکِ حضورِ معنویِ یار در همه جایِ این سفر می‌رسد. او می‌پذیرد که هرگاه آن «خورشیدِ تبریز» رختِ سفر بربندد، قلمرویی تازه از معنا و ملکوت در جهان گشوده می‌شود. در این فضایِ عاشقانه، رنجِ هجران به گونه‌ای متعالی بازتعریف می‌شود تا جایی که شاعر، مقصدِ این سفر را نه دوری، بلکه پیوستنِ جان به دریایِ حقیقت می‌بیند.

معنای روان

فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر فغان که بنده مر او را نبود یار سفر

افسوس و صد افسوس که آن یارِ زیبا، بارِ سفر را بست و افسوس که من همسفرِ او نبودم.

نکته ادبی: واژه «نگار» استعاره از معشوق و «بار سفر بستن» کنایه از آماده شدن برای رفتن است.

فغان که کار سفر نیست سخره دستم که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر

این سفر در اختیار من نیست که بتوانم مثل یک بازیچه آن را از هم باز کنم و تار و پودش را بشکافم تا سفر متوقف شود.

نکته ادبی: «سُخره» به معنای مسخره، بازیچه و یا کسی که به کارِ اجباری گماشته شود؛ در اینجا به معنای چیزی که در اختیار انسان است.

ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد که تاز گردششان سایه شد سوار سفر

اما تقدیرِ خورشید و ماه نیز بر سفر است؛ که از چرخش و گردشِ آن‌هاست که سایه پدید می‌آید و سایه سوار بر دوشِ این سفر است.

نکته ادبی: شاعر از استعاره‌های کیهانی برای توجیهِ ضرورتِ سفر استفاده کرده است؛ «سواریِ سایه» اشاره به همراهیِ همیشگیِ سایه با مسافر دارد.

سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواست بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر

سفر خودش پیش آمد و برای هجران و دوری از من، عذرخواهی کرد؛ همان بهانه‌ای که مرا در برابر این سفر شرمگین ساخت.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به سفر که گویی دارای شعور است و عذرخواهی می‌کند.

بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر

به خود گفتم از پستی‌ها و صفاتِ رذیلانه (روباه‌صفت) بگذر؛ چرا که آن شیرِ بی‌باک (معشوق/شمس)، جانِ مرا در مرغزارِ این سفر شکار کرده است.

نکته ادبی: «روباه» نماد پستی و «شیر» نماد شکوه و قدرتِ معنویِ معشوق است.

مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی روانه جانب دریا که شد مدار سفر

جانِ من چون آب روان است و من مانند جویبارم که به سوی دریا در حرکت است؛ دریایی که هدف و مقصدِ اصلیِ این سفر است.

نکته ادبی: تشبیه جان به آب و خود به جوی، برای نشان دادنِ اشتیاقِ بازگشت به اصلِ خویش.

دود به لب لب این جوی تا لب دریا دلی که خست در این راه ها ز خار سفر

دلی که از خارها و سختی‌هایِ این راه زخم برداشته، همراه با این جویبار، خود را تا کرانه‌ی دریا می‌رساند.

نکته ادبی: «خارِ سفر» استعاره از رنج‌ها و سختی‌های مسیرِ سلوک است.

به روی آینه بنگر که از سفر آمد صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر

به چهره‌اش که آینه‌سان است بنگر که از سفر بازگشته؛ با وجود غبارِ سفر بر چهره، هنوز صفا و پاکیِ باطنی‌اش درخشان است.

نکته ادبی: تضاد میان غبارِ ظاهری و صفا و پاکیِ باطنیِ چهره.

سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر

از آنجا که آن «یارِ غار» (همدمِ بسیار نزدیک) در سفر است، تو این سفر را تقدیری نیکو و کاری بزرگ و الهی بدان.

نکته ادبی: «یار غار» اشاره به مصاحبتِ نزدیک دارد و در اینجا به معنایِ همراهِ روحانی است.

همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه چو سرو روح روانست در بهار سفر

همیشه مانند غنچه، چشم بر راه دوخته‌ام؛ چرا که آن روحِ روان و سروِ خرامان در بهارِ سفر جاری است.

نکته ادبی: «سرو روح روان» استعاره از معشوق است که با ظرافت و زیبایی در مسیرِ معنوی حرکت می‌کند.

چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد چه مملکت که بگسترد در دوار سفر

وقتی آن خورشیدِ افتخارآفرینِ تبریز (شمس) به سفر افتاد، چه سرزمین و اقلیمِ معنویِ گسترده‌ای را در گردشِ این سفر پدید آورد.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی؛ «دوار سفر» به معنای گردش و چرخشِ دوران‌سازِ سفرِ اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیر

اشاره به قدرت و عظمتِ معشوق که جانِ عاشق را تسخیر کرده است.

تشبیه جان مسافر چو آب و من چون جوی

تشبیه برای نشان دادنِ پیوستگی و حرکتِ اجباری و عاشقانه به سوی مقصد.

کنایه بار سفر بستن

کنایه از آماده شدن برای حرکت و جدایی.

تلمیح یار غار

اشاره به مصاحبتِ نزدیک؛ تلمیحی به همراهیِ پیامبر و ابوبکر در غار ثور، که در اینجا استعاره از همدمِ راهِ حقیقت است.

تشخیص عذرها می‌خواست

نسبت دادنِ عملِ انسانیِ عذرخواهی به «سفر» که مفهومی انتزاعی است.