دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۴۸

مولوی
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر
گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت ولیک هست چو بیمار دق واپستر
به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر
طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل طریق دل همه دیده ست و ذوق و شهد و شکر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه که در سبک هجو و انتقاد اجتماعی و اخلاقی سروده شده، به نقد صریح و تندِ فردی می‌پردازد که با وجود افزایش سن و گذر ایام، همچنان در جهل و کوته‌فکری دوران کودکی باقی مانده است. شاعر با لحنی طنزآمیز، تضاد میان ظاهرِ کهن‌سال و باطنِ ناپخته‌ی این شخص را نشانه می‌رود و او را انسانی می‌بیند که اگرچه ادعای فضل و کمال دارد، اما در بن‌بستِ لجاجت و ظاهربینی گرفتار است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابل میان دانشِ سطحی و استدلالی (که حاصلِ ستیز و جروبحث است) با معرفتِ قلبی و ذوقِ باطنی است. شاعر هشدار می‌دهد که صرفِ چرخیدن در عالم و پیر شدن، دلیل بر کمال نیست؛ بلکه کمال واقعی در گروِ دگرگونی درونی و رسیدن به درک عمیق است که این فرد، به دلیل حبس شدن در قفسِ غرور و جدل، از آن بی‌بهره مانده است.

معنای روان

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر

کسی پرسید که نیکی و بدی از ما برمی‌خیزد یا از جانب خدا؟ نگاهی به ریش این خواجه بینداز که با این سوالاتِ کودکانه، هنوز در همان مرتبه‌ی پایینِ فهم باقی مانده است.

نکته ادبی: استفاده از 'ریش خواجه' به عنوان کنایه از سن و سال و پیری که همراه با خرد نشده است.

عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر

عجیب است که این خواجه همچنان در همان خلق‌ و خوی دوران کودکیِ خود مانده است، اگرچه از نظر ظاهری، رنگ مو و ریشش تغییر کرده و پیر شده است.

نکته ادبی: تضادِ میان 'کودکی' و 'رنگ دگر' (پیری) برای نشان دادنِ توقفِ رشد فکری.

بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر

می‌دانی چرا خواجه سخنان متناقض و آشفته (زیر و بالا) می‌گوید؟ دلیلش این است که او هیچ‌گاه دچار تحول و دگرگونی واقعی (زیر و زبر شدنِ روحی) نشده است.

نکته ادبی: ایهام در 'زیر و زبر' که هم به معنای تناقض‌گویی و هم به معنای انقلابِ درونی و عرفانی است.

به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر

خواجه با چهارپایان و دوپایان به گرد جهان گشته، اما همانند غواصی ناشی، هرگز نتوانسته است به عمقِ دریایِ معرفت نفوذ کند و به حقیقت دست یابد.

نکته ادبی: استعاره از 'قعر بحر' برای عمقِ دانش که خواجه از آن بی‌بهره است.

گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت ولیک هست چو بیمار دق واپستر

خواجه تصور می‌کند که با گذشت زمان بهتر شده و به کمال رسیده، اما در واقع او مانند بیمار مبتلا به سل است که اگرچه فکر می‌کند رو به بهبود است، اما در باطن هر روز ضعیف‌تر و رو به زوال می‌رود.

نکته ادبی: استفاده از 'بیمارِ دق' به عنوان تمثیلِ کسی که زوالِ خود را کمال می‌پندارد.

به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر

او در بحث‌ها، تنها بر لجاجت و ستیزه‌جویی خود می‌افزاید و چنان غرق در خودبینی است که از درکِ جانِ مطلب و چشیدنِ لذتِ معرفتِ حقیقی، هیچ بهره‌ای نبرده است.

نکته ادبی: ترکیبِ 'حجت و لجاج' به معنای جدل‌های بیهوده در برابر 'ذوق' که به معنای دریافتِ شهودی است.

طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل طریق دل همه دیده ست و ذوق و شهد و شکر

روشِ کسانی که اهلِ بحث و جدل هستند، تنها اعتراض و سرسختی است؛ اما راه و روشِ اهلِ دل، تکیه بر شهود و دیدنِ حقیقت و چشیدنِ شیرینیِ معرفتِ الهی است.

نکته ادبی: تضاد میان 'لجاجت و اعتراض' (روشِ عقلِ جزئی) و 'دیده و شهد و شکر' (روشِ عقلِ کل یا دل).

آرایه‌های ادبی

کنایه ریشِ خواجه

اشاره به سن و سال و پیریِ ظاهری که نشان‌دهنده‌ی پختگی نیست.

تضاد (طباق) زیر و بالا / زیر و زبر

بهره‌گیری از کلمات متضاد برای نشان دادن آشفتگی فکری و نبودِ تحولِ درونی.

تشبیه چو بیمار دق

تشبیه وضعیتِ رو به زوالِ خواجه به بیماری که به اشتباه گمان می‌کند در حال بهبودی است.

استعاره قعر بحر

استعاره از عمقِ معرفت و حقایق هستی که مخاطب به آن نرسیده است.