دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۴۷

مولوی
بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار هزیمتان ره عشق را قطار قطار
کنار بازگشادست عشق از مستی رسید دلشدگان را گه کنار کنار
ز دست خویش از آن ساغری که می دانی اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار
قرار دولت او خواه و از قرار مپرس که نیست از رخ او در دلم قرار قرار
نگار کردن چون اشک بر رخ عاشق حلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار
ایا کسی که درافتاده ای به چنگالش ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار
تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار
برو به باده مخدوم شمس دین آمیز که نیست باده تبریز را خمار خمار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و التهاب عرفانی است و شاعر در آن، تسلیمِ محض در برابر عشق و کششِ محبوب را ستایش می‌کند. فضای حاکم بر این ابیات، فضایِ «فنا» است؛ یعنی جایی که عاشق از خودِ خویش دست شسته و در آغوشِ کششِ الهی رها شده است. شاعر با زبانی دعوت‌گونه، مخاطب را به این مستی و بی‌خودی فرا می‌خواند و تأکید می‌کند که در این راه، هرچند ظاهراً رنجی وجود دارد، اما این رنج، عینِ حلاوت و کمال است.

مضمون اصلی شعر، پیوند ناگسستنی میان عاشق و محبوب است که در آن، تمامیِ تعلقاتِ دنیوی به کناری می‌رود. شاعر، شمس تبریزی را منبعِ این باده‌یِ معرفت می‌داند که نوشیدن از آن، برخلافِ لذت‌های دنیوی، هیچ خماری و پشیمانی در پی ندارد و جانِ عاشق را به کمال و طهارت می‌رساند.

معنای روان

بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار هزیمتان ره عشق را قطار قطار

ای عشق، مرا بکش و به سوی خود بکش که کششِ تو چه دلپذیر است؛ ای شکست‌خوردگانِ راه عشق که در برابر عظمتِ دوست تسلیم شده‌اید، صف‌به‌صف بیایید و در این مسیر گام بردارید.

نکته ادبی: واژه «هزیمت» به معنای شکست خوردن و فرار کردن است، اما اینجا در معنای عرفانیِ تسلیم و شکستنِ «خودِ کاذب» به کار رفته است.

کنار بازگشادست عشق از مستی رسید دلشدگان را گه کنار کنار

عشق از شدتِ مستی و شور، آغوشِ خود را گشوده است؛ اکنون هنگام آن رسیده که دل‌سپردگان و عاشقان، به وصالِ دوست برسند و در آغوشِ او آرام گیرند.

نکته ادبی: ایهام در واژه «کنار»: در مصراع اول به معنای «آغوش» و در مصراع دوم به معنای «پایان یافتنِ دوری و رسیدن به مقصد» به کار رفته است.

ز دست خویش از آن ساغری که می دانی اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار

از دستِ خودت، همان ساغری را که می‌دانی (شرابِ معرفت) به من بده؛ اگرچه من از فرطِ عشق، کاملاً از خود بیخود و خراب شده‌ام، اما باز هم آن را بیاور و به من بنوشان.

نکته ادبی: «خراب» در متون عرفانی به معنای مستی و رهایی از قید و بندهای عقلی و دنیوی است.

قرار دولت او خواه و از قرار مپرس که نیست از رخ او در دلم قرار قرار

فقط به دنبالِ دولت و سعادتِ همراهی با او باش و از آرامش و قرارِ دنیوی پرس‌وجو مکن؛ چرا که وقتی چهره‌یِ او را می‌بینم، دیگر هیچ آرامش و ثباتی در دلم باقی نمی‌ماند و فقط بی‌قراریِ شیرینِ عشق است.

نکته ادبی: تضاد زیبایی میان «قرار» به معنای ثبات و «بی‌قراری» ناشی از عشق ایجاد شده است که نشان‌دهنده تلاطم درونی عاشق است.

نگار کردن چون اشک بر رخ عاشق حلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار

تصویر کردنِ چهره‌یِ محبوب مانند اشکی بر رخسارِ عاشق جاری است؛ در آن چهره‌ای که نگارِ عشق بر آن نقش بسته است، شیرینی و حلاوتِ خاصی نهفته است.

نکته ادبی: شاعر از تصویرِ اشک بر صورت برای توصیفِ نقشِ دائمیِ محبوب در ذهن و جانِ عاشق استفاده کرده است.

ایا کسی که درافتاده ای به چنگالش ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار

ای کسی که در چنگالِ این عشق گرفتار شده‌ای، هرگز طمعِ رهایی از پنجه‌های دوست را در سر نداشته باش و فکرِ فرار از این عشق را از سر بیرون کن.

نکته ادبی: تشبیه «چنگِ دوست» به پنجه‌های شکارچی، نشان‌دهنده اقتدارِ عشق در اسیر کردنِ جانِ عاشق است.

تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار

تو پیش از این خون بودی (موجودی خاکی و ناپخته)، اما با آتشِ عشقِ او همچون شیر جوشیدی و به کمال رسیدی؛ اکنون که به این مقام (شیر) رسیده‌ای، دیگر به حالِ پیشین بازنگرد و از این مرحله عبور کن.

نکته ادبی: اشاره به کیمیایِ عشق دارد که جوهرِ وجودِ انسان را از مرتبه‌یِ حیوانی (خون) به مرتبه‌یِ لطافت و طهارت (شیر) دگرگون می‌کند.

برو به باده مخدوم شمس دین آمیز که نیست باده تبریز را خمار خمار

برو و شرابِ خود را با شرابِ معرفتِ مخدوم (شمس تبریزی) درآمیز؛ زیرا باده‌ای که از تبریز (مبدأ عشق شمس) می‌آید، هیچ خماری و رنجی به دنبال ندارد.

نکته ادبی: «باده تبریز» استعاره از تعلیمات و کششِ معنوی شمس تبریزی است که بر خلافِ لذاتِ دنیوی، جان را بیدار و شاداب می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تکرار (واج‌آرایی/تکرار واژه) بکش بکش، بیار بیار، قطار قطار، کنار کنار

تکرارِ واژه‌ها برای تأکید بر شور و التهاب درونی و ایجادِ ریتم و ضرب‌آهنگِ تندِ غزل به کار رفته است.

ایهام کنار

بهره‌گیری از دو معنایِ آغوش و کنار گرفتن (وصال) برای عمق بخشیدن به مفهومِ وصال در ابیات.

تمثیل و استعاره خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی

تشبیه تحولِ وجودی انسان به تبدیلِ خون به شیر تحت تأثیرِ حرارتِ عشق که نشان‌دهنده دگرگونیِ بنیادی در شخصیتِ سالک است.

پارادوکس (متناقض‌نما) نیست از رخ او در دلم قرار قرار

بهره‌گیری از بی‌قراریِ ناشی از دیدارِ محبوب برای بیانِ بالاترین مرتبه‌یِ آرامشِ درونی.