دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۳۷

مولوی
شدست نور محمد هزار شاخ هزار گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ هزار راهب و قسیس بردرد زنار
تو را اگر سر کارست روزگار مبر شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار
تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار
پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست بگفتمش که ولیکن نه چون تو بی زنهار
جواب داد تو باری چرا زنی تشنیع که پات خار ندید و سرت نیافت خمار
بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرا نیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار
چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار
به سوزنی که دهان ها بدوخت در رمضان بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار
ولی چو جمله دهانم کدام را دوزی نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار
خیار امت محتاج شمس تبریزند شکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که از فضای عرفانی و شورانگیز دیوان شمس سرچشمه می‌گیرد، گویای تجلی نور الهی و حقیقتِ حقیقت‌جو است که فراتر از هرگونه جزم‌اندیشی و شعائر ظاهری است. شاعر در این قطعه، گستردگی انوار حقیقت را به تصویر می‌کشد که تمام هستی را در بر گرفته و هرگونه تعلق به آیین‌های صوری را در برابر آن بی‌اثر می‌سازد.

در بخش‌های دیگر، شاعر به گفتگوی عاشقانه و گاه عتاب‌آلود میان خود و محبوب می‌پردازد و از استیصال خود در برابر عظمت او سخن می‌گوید. او با اعتراف به درماندگی و تمنای خاموشی، در پی آن است که راهی برای رهایی از خودِ محدود و رسیدن به دریای بی‌کرانِ حقیقت بیابد که در وجود شمس تبریزی متبلور شده است.

معنای روان

شدست نور محمد هزار شاخ هزار گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

نور حقیقت محمدی مانند درختی است که هزاران شاخه دوانده و سراسر هستی را از هر سو در بر گرفته است.

نکته ادبی: هزار شاخ هزار: استعاره از گستردگی و کثرت تجلیات الهی.

اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ هزار راهب و قسیس بردرد زنار

اگر آن نورِ حقیقت ذره‌ای پرده‌دری کند و خود را نشان دهد، هزاران راهب و کشیش، رشته‌های اعتقادی و زنار خود را از سر ناچاری پاره خواهند کرد.

نکته ادبی: زنار: رشته‌ای که مسیحیان و زرتشتیان قدیم بر کمر می‌بستند، کنایه از تعلقات و آیین‌های صوری.

تو را اگر سر کارست روزگار مبر شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار

اگر در این دنیا هدفی و کاری داری، فرصت را غنیمت بشمار و درنگ نکن؛ خودت را صیدِ معشوق کن و در این لحظه، به آن صیدِ حقیقی برس.

نکته ادبی: شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار: دعوت به تسلیم و فنا در برابر محبوب برای رسیدن به وصال.

تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار

خوشا به حالت که من از دست رفته‌ام و نابود شده‌ام؛ این از دست رفتنِ من، مانند دفعات قبل نیست و حالتی بسیار عمیق‌تر و متفاوت دارد.

نکته ادبی: ز دست شدن: کنایه از فنای اراده و از خود بیخود شدن در عشق.

پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست بگفتمش که ولیکن نه چون تو بی زنهار

پریروز محبوبم به من گفت که این جهان سراسر رنج و بلاست؛ به او گفتم درست است، اما نه برای کسی که پناه و زنهاری (امانی) چون تو دارد.

نکته ادبی: زنهار: به معنای پناه، امان و رحمتی که از سوی محبوب می‌رسد.

جواب داد تو باری چرا زنی تشنیع که پات خار ندید و سرت نیافت خمار

محبوب در پاسخ گفت: تو چرا ملامت و گله می‌کنی؟ در حالی که هنوز سختیِ این راه را نچشیده‌ای و از این مستی، خماری و رنجی نکشیده‌ای.

نکته ادبی: خمار: در عرفان به معنای رنجی است که پس از مستیِ روحانی یا به دلیل دوری از معشوق کشیده می‌شود.

بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرا نیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار

به او گفتم: آری درست است، اما مرا سرزنش نکن؛ من کسی نیستم که بیهوده و مانند دیگران به نوحه‌خوانی و گریه بپردازم.

نکته ادبی: اغیار: بیگانگان یا کسانی که از حقیقتِ دردِ عشق بی‌خبرند.

چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار

من همچون کسی هستم که سفره‌ای پهن کرده و خوراک تلخ و شیرین بر آن می‌گذارد، چرا که هر کس به اندازه ظرفیت و نیاز خود از سفره بزرگان برمی‌دارد.

نکته ادبی: میرخوان: صاحب سفره، کسی که ضیافتی ترتیب می‌دهد.

به سوزنی که دهان ها بدوخت در رمضان بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار

با همان سوزنی که در ماه رمضان دهان‌ها را بر روی خوردن می‌دوزد، دهان مرا نیز بدوز که از پرگویی و سخن گفتن خسته شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به روزه گرفتن که در آن دهان از خوردن (و به کنایه از سخنِ بیهوده) بسته می‌شود.

ولی چو جمله دهانم کدام را دوزی نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار

اما وقتی تمام وجود من دهان شده است، کدام را بدوزی؟ من مانند سوزن نیستم که فقط یک سوراخ (سوفار) داشته باشد که بشود آن را بست.

نکته ادبی: سوفار: سوراخ یا چشمه سوزن؛ کنایه از اینکه شاعر در مقام فنا، تمام ذرات وجودش به فریاد آمده است.

خیار امت محتاج شمس تبریزند شکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار

بهترین‌های این امت همگی به شمس تبریزی نیازمندند؛ خربزه شکافته شد (کنایه از آشکار شدنِ اسرار)، این جای انتخاب و گزینشِ بهتر و بدتر نیست.

نکته ادبی: خیار و خربزه: ایهام تناسب و جناس برای تأکید بر اینکه در مقامِ تسلیم، جایی برای اختیارِ شخصی نیست.

آرایه‌های ادبی

استعاره نور محمد

اشاره به حقیقتِ کلی و نور هدایت که سراسر هستی را روشن کرده است.

ایهام خیار و خربزه

بازی زبانی با واژگان 'خیار' به معنای انتخاب/برگزیده و 'خربزه' که در کنار هم برای تأکید بر عبور از دوگانگی‌ها به کار رفته‌اند.

کنایه ز دست شدن

به معنای از دست دادنِ اختیار و غرق شدن در دریای فنای عرفانی.

تضاد ترش و شیرین

نمادی از تجربیات گوناگونِ زندگی که در محضرِ محبوب پذیرفته می‌شود.