دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۳۰

مولوی
آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار
دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار
بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش نوح از این در خروش روح از این شرمسار
ای خرد دوربین ساقی چون حور بین باده منصور بین جان و دلی بی قرار
بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار
پرده گردون بدر نعمت جنت بخور آب بزن بر جگر حور بکش در کنار
هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال گردد آخر وصال چونک درآید نگار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، فضایی شورانگیز و عرفانی دارد و از حضور مداوم پیام‌آورانِ عالم غیب خبر می‌دهد که نویدبخشِ وصل به معشوقِ ازلی هستند. شاعر در این قطعه، نشاط و سرمستیِ برخاسته از درکِ حضورِ محبوب را به تصویر می‌کشد که تمام عالمِ هستی را به رقص و پایکوبی و خضوع واداشته است.

مضمونِ محوریِ این ابیات، گذار از پندارهای ذهنی به حقیقتِ عینی است؛ شاعر تأکید می‌کند که آنچه در ابتدا تنها یک خیالِ ذهنی برای سالکان به نظر می‌رسد، با تجلیِ جمالِ یار به وصالی حقیقی و عمیق بدل می‌شود و این تحول، کلِ وجودِ انسان را در بر می‌گیرد.

معنای روان

آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار

هر لحظه پیکی از سوی دیار معشوق فرا می‌رسد که پیام‌آورِ شادمانیِ وصالِ اوست و جامی از شرابِ پادشاهِ جان در دست دارد.

نکته ادبی: «شهر یار» استعاره از عالم غیب و مبدأ هستی است که از دسترسِ حواسِ مادی دور است.

دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار

عقل کل در این وجد و سرور، دست‌افشان است و تمام اجزا و کلِ عالم به رقص درآمده‌اند؛ حتی سرو و گل در گوشه‌ی سبزه‌زار به نشانه تواضع سر فرود می‌آورند.

نکته ادبی: «عقل کل» از اصطلاحات فلسفی و عرفانی است که به معنای نخستین مخلوق و تجلیِ علم حق در عالم است.

بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش نوح از این در خروش روح از این شرمسار

دریا از این شور و حال به خروش آمده و کوه‌ها از انعکاسِ انوارِ الهی به جواهرآرایی پرداخته‌اند؛ نوح از این عظمت در فریاد است و جانِ آدمی از شدتِ این تجلی، احساسِ شرمساری و کوچکی می‌کند.

نکته ادبی: «لعل‌پوش» اشاره به تابشِ انوارِ الهی بر کائنات دارد که گویی کوه‌ها را به جواهر آراسته است.

ای خرد دوربین ساقی چون حور بین باده منصور بین جان و دلی بی قرار

ای خردِ محافظه‌کار که تنها ظواهر را می‌بینی، ساقی را همچون حوریِ بهشتی بنگر و شرابِ منصور (سرخوشیِ عارفانه) را دریاب که جان و دلی بی‌قرار را به ارمغان آورده است.

نکته ادبی: «منصور» تلمیحی به منصور حلاج، عارفِ شهیدِ راهِ عشق است که نمادِ مستیِ حق است.

بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار

از چپ و راست بشنو که نویدِ نیک‌بختی برای توست؛ پاکی و صفا در این مسیرِ عرفانی مهیاست، تا زمانی که تو خود در این میدان اختیار و اراده داری.

نکته ادبی: «توی اختیار» کنایه از فرصتی است که به انسان برای انتخابِ راهِ حق داده شده است.

پرده گردون بدر نعمت جنت بخور آب بزن بر جگر حور بکش در کنار

پرده‌ی آسمان و حجاب‌های دنیوی را کنار بزن و از نعمت‌های بهشت بهره‌مند شو؛ عطشِ درونت را با آبِ زندگانی فرو نشان و معشوقِ آسمانی را در آغوش بگیر.

نکته ادبی: «آب زدن بر جگر» کنایه از تسکینِ سوز و گدازِ فراق و رسیدن به آرامش است.

هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال گردد آخر وصال چونک درآید نگار

هر آنچه برای رهروانِ راهِ حقیقت در ابتدا تنها خیالی بیش نیست، با ظهور و تجلیِ یار، به وصال و حقیقتی دست‌یافتنی تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: «اصحاب حال» به عارفانی گفته می‌شود که در لحظاتِ خوشِ عرفانی و شهودی به سر می‌برند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شهر یار

اشاره به عالم غیب و مبدأ هستی.

تلمیح باده منصور

اشاره به سرگذشتِ منصور حلاج که نمادِ عشق و فنای فی‌الله است.

تشخیص سجده کنان سرو و گل

نسبت دادن عملِ سجده به عناصر طبیعت برای نشان دادنِ خضوعِ کائنات در برابر امرِ الهی.

مراعات نظیر بحر، کوه، سبزه زار

برشمردن عناصر طبیعی که فضای شعر را زنده و پویاتر کرده است.