دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۲۹

مولوی
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر
سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر
جمله جان های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش عشق و جایگاه محوری آن در هستی سروده شده است. شاعر بر این باور است که زندگی بدون عشق، تنها سپری کردنِ بیهوده وقت است و هیچ ارزش و اعتباری ندارد. در این دیدگاه، عشق نیروی حیاتی و شفابخشی است که روح انسان را از مردگی و فرسودگیِ ناشی از دلبستگی‌های دنیوی نجات می‌دهد و او را به سوی کمال و جاودانگی هدایت می‌کند.

درونمایه اصلی این کلام، دعوت به تحولِ درونی و آگاهی نسبت به گوهری است که در جان آدمی نهفته است. شاعر مخاطب را تشویق می‌کند که از زندانِ دنیای مادی (آب و گل) رهایی یابد و با تکیه بر عشقِ الهی و بهره‌گیری از هدایت راهنمایان روحانی، وجودِ خاکی خود را به کیمیای عشق به ارزش‌های متعالی بدل سازد و به جایگاه حقیقی و پاکِ خود بازگردد.

معنای روان

عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر

آن بخشی از عمر که بدون حضور عشق سپری شده است، به حساب نیاور و آن را زندگی مپندار. عشق همچون آب حیات است؛ پس آن را با آغوش باز در دل و جان خود بپذیر.

نکته ادبی: آب حیات: استعاره از عشق که مایه جاودانگی و پویایی است.

هر که جز عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر

هر کسی که بویی از عشق نبرده است، مانند ماهی بیرون از آب است که در حال جان دادن است. چنین فردی اگرچه در ظاهر مقامی بلند مانند وزارت داشته باشد، در حقیقت مرده و پژمرده است.

نکته ادبی: وزیر در اینجا نمادِ جاه و مقامِ دنیوی است که در برابر عشق فاقد اعتبار است.

عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر

وقتی عشق پرده از رخ برمی‌دارد و جلوه‌گر می‌شود، هر موجود مرده‌ای دوباره جان می‌گیرد؛ همان‌طور که با آمدن بهار، از شاخه‌های خشک و پیر درختان، برگ‌های تازه و جوان می‌روید.

نکته ادبی: اشاره به دگرگونی و نو شدنِ روح در اثر تابش نور عشق.

هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر

کسی که شکارِ عشق شود و به دامِ آن بیفتد، دیگر مرگ بر او دسترسی ندارد و اسیرِ آن نمی‌شود. وقتی عشق سپرِ محافظ تو باشد، تیرِ حادثات و مرگ به تو کارگر نخواهد شد.

نکته ادبی: سپری مه (سپرِ ماه) استعاره از درخشش و قدرتِ محافظت‌کنندگی عشق است.

سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر

آیا از خدا روی گرداندی و راه بهتری برای خود پیدا کردی؟ (هرگز چنین نیست). پس به سوی راهِ حق بازگرد و سرگردان و بی‌هدف در بیراهه‌ها قدم نگذار.

نکته ادبی: یاوه مرو: بیهوده و سرگردان حرکت نکن.

تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر

این بسته شکر (عشق) را بخر و از آن بهره‌مند شو؛ اگر آن را نمی‌خری، پس تلخ‌کام و ترش‌رو (در رنج و افسوس) باقی بمان. عاشقِ این راهبر و پیشوا شو، وگرنه راهی جز نابودی و فنا باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تنگ شکر کنایه از معارف الهی و حلاوتِ وصل است.

جمله جان های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر

همه جان‌های پاک که اکنون اسیرِ قفسِ تن و دنیای خاکی شده‌اند، نیازمندِ رهایی هستند. عشق در این جهان، زرِ وجود خود را نثار کرد تا این جان‌های اسیر را از بندِ خاک آزاد کند.

نکته ادبی: زر فروریختن استعاره از بذل و بخششِ الطاف الهی برای نجاتِ روح است.

ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر

ای کسی که فکر می‌کنی در زنبیلِ تو چیزی (نانی) نیست و گمان می‌کنی فقیری، به عمقِ همان زنبیلِ خود نگاه کن و ببین که حقیقت در درونِ خودت نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به گنجِ نهفته در ذات انسان که به دلیل غفلت دیده نمی‌شود.

چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر

هوشیار و چابک باش و مردانه قدم پیش بگذار؛ خداوند به تو انواع نعمت‌ها و کمالات را عطا خواهد کرد. با عشق، خاکِ سیاه به طلا تبدیل می‌شود و خونِ تیره به شیرِ گوارا مبدل می‌گردد.

نکته ادبی: خاک و خون نمادهایِ جسمانیت و دلبستگی‌های پست هستند که در فرآیند عشق تصفیه می‌شوند.

مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر

ای مایه افتخار تبریزیان، ای شمسِ حق و دین! حضور پیدا کن تا پایِ دلِ من از گرفتاری در آب و گلِ دنیا، رهایی یابد و سبک‌بال شود.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از تن و دنیای مادی است که همچون قیر، روح را سنگین و گرفتار می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب حیات

تشبیه عشق به آبی که باعث حیات جاودانه و رشد روحی می‌شود.

تشبیه ماهی بی آب

تمثیل حالِ انسانِ محروم از عشق، که در دنیا سرگردان و رو به زوال است.

تناقض (پارادوکس) خاک سیه گشت زر

اشاره به کیمیاگری عشق که ذاتِ پستِ انسان (خاک) را به ذاتِ ارزشمند (زر) تبدیل می‌کند.

کنایه آب و گل

کنایه از تعلقات دنیوی، جسمانیت و کثرات عالم مادی که مانع پرواز روح است.