دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۲۸

مولوی
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر
گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر
زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشک خشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر
برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر
از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر
جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری از دیوان شمس است که حال‌وهوای سلوک عرفانی و مواجهه سالک با پیر و مراد خویش را ترسیم می‌کند. در این ابیات، سالک در پیِ یافتنِ حقیقت و پیوستن به نورِ معشوق است، اما با این حقیقت روبرو می‌شود که ظرفیتِ روحِ او هنوز برای دریافتِ تجلیاتِ مطلقِ الهی آماده نیست. شاعر، تضاد میان دنیای مادی (که در آن سالک اسیرِ دویی و سردی است) و عالمِ روحانیِ پیر (که سرشار از شور و حرارتِ آفتاب‌گونه است) را به زیبایی نشان می‌دهد.

پیام نهاییِ متن، دعوت به سفرِ درونی به سوی «تبریز» (استعاره از جایگاهِ شمس و حقیقت) است. نویسنده تأکید دارد که برای رسیدن به کمال و جمالِ روحانی، باید از محدودیت‌های ظاهری و دلبستگی‌های دنیوی گذشت و در سایه هدایتِ پیرِ عارف، به انوارِ حق متصل شد.

معنای روان

بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر

آن زیبا‌رویِ تندرو و درخشان را در راه دیدم. از او خواهش کردم که برای رضای خدا، لحظه‌ای درنگ کند تا بتوانم با او همراه شوم.

نکته ادبی: «تیزروان» صفت فاعلی مرکب است به معنای کسی که سریع حرکت می‌کند. «قمر» در اینجا نماد زیبایی و درخشش است.

یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر

ای کسی که چهره‌ات مانند ماه است، لحظه‌ای توقف کن و مهارِ مرکبت را بکش. تو که مانند خورشیدِ حقیقت هستی، سایه لطف و توجهت را از ما دریغ مکن.

نکته ادبی: «ماه وش» به معنای کسی که صورتی شبیه به ماه دارد. «خور» در اینجا کوتاه شده خورشید است و تلمیح به مقامِ والایِ روحانیِ مخاطب دارد.

گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر

آن معشوق در پاسخ گفت: من همان خورشیدِ حقیقت هستم و تو تابِ تحملِ گرمایِ عشق و انوارِ مرا نداری؛ چرا که حتی یک جلوه و پرتو از هستیِ من، وجودِ تو را خاکستر کرده و از بین می‌برد.

نکته ادبی: «تابِ تاب» در اینجا ایهام دارد: اولی به معنای تحمل کردن و دومی به معنای درخشش و گرمای خورشید است.

زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشک خشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر

دلیلِ این ناپایداریِ تو آن است که عمرت را در جایگاهِ سردِ مادیات سپری کرده‌ای و روحت خشکیده است؛ همواره با چشمانِ گریان و لبانِ تشنه، میانِ دنیایِ فانی (خشک و تر) سرگردان بوده‌ای.

نکته ادبی: «سردسیر» استعاره از عالمِ ماده و دوری از حرارتِ عشق است. «خشک و تر» کنایه از تمامِ اجزایِ عالمِ مادی است.

برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر

جایگاهِ والایِ من در افقی فراتر از این دنیایِ مادی و دوگانگی‌های آن است؛ مقامی که بسیار شگفت‌انگیز و سرشار از شور و اشتیاقِ الهی است.

نکته ادبی: «برج» در اینجا استعاره از جایگاهِ بلندِ ملکوتی است. «شور و شر» در اینجا به معنای هیجانِ شدید و غوغایِ عارفانه است.

از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر

تو پشتِ پرده‌های غفلت، بسیار ناله و گریه کرده‌ای (گریبان دریده‌ای) اما همچنان در مسیرِ حقیقت سرگردانی و حقیقتِ خود را گم کرده‌ای.

نکته ادبی: «جیب چاک زدن» کنایه از بی‌تابی و دردمندی است. «یاوه شدن» به معنای گم شدن یا از دست رفتن است.

جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر

به سوی تبریز و به جانبِ آن شمعِ هدایتگر (شمسِ تبریزی) بشتاب، تا به شمسِ حقیقت برسی و به لطفِ او، به کمال و زیباییِ معنوی آراسته شوی.

نکته ادبی: «شمع طراز» استعاره از مرشد و راهنمایی است که راه را روشن می‌کند. «شمس حق» اشاره مستقیم به شمس تبریزی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون قمر

تشبیه معشوق به ماه برای نشان دادن درخشندگی و زیبایی.

استعاره آفتاب

استعاره از وجودِ پیر و حقیقتِ درخشانِ معشوق که تابِ تحملش برای نااهل ممکن نیست.

کنایه جیب چاک زدن

کنایه از شدتِ اندوه، بی‌قراری و گریستن در راهِ طلب.

تضاد سردسیر و آفتاب

تضاد میانِ عالمِ خاکی (سرد) و عالمِ روحانی (گرم و سوزان).

ایهام تابِ تاب

بازی با کلمه «تاب» در دو معنای تحمل کردن و درخشش.