دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۲۵

مولوی
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود گلستان پرورش از وی ستان از شجره فقر شد باغ درون پرثمر
جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز تازه و ترست عشق طالب او تازه تر
عشق برد جوبجو تا لب دریای هو کهنه خران را بگو اسکی ببج کآمده ور
هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید نحس قرین زحل شمس قرین قمر
دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر
تن چو ز آب منیست آب به پستی رود اصل دل از آتشست او نرود جز زبر
غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری بی خبری زان گهر تا نشوی بی خبر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با زبانی عرفانی و عمیق، خواننده را به گسستن از تعلقات دنیوی و فراتر رفتن از قالب‌های کهنه و مادی دعوت می‌کند. شاعر، عشق را نه یک هیجان گذرا، بلکه نیرویی حیات‌بخش و نوکننده می‌داند که جان انسان را از تنگنای تن و جهانِ ناپایدار می‌رهاند و به سوی حقیقت ازلی سوق می‌دهد.

درونمایه اصلی شعر بر پایه تقابل میان 'پستی' و 'بلندی' استوار است؛ جایی که تن با عناصر زمینی و فرودین شناخته می‌شود و جان با آتشِ آسمانی و میل به تعالی. شاعر با بیانی ملامتی‌وار، مخاطب را به کشف آن 'گوهر' پنهانی فرامی‌خواند که فراتر از جسم و عقلِ جزئی است و تنها زمانی آشکار می‌شود که فرد از خویشتنِ خویش و تعلقات عامیانه رها شود.

معنای روان

چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در

زمانی که وانمود می‌کنی میلی به کسی نداری، پس آشوب به پا نکن و دلربایی نکن؛ و هنگامی که دلی را به بند کشیدی، آن را از درگاه خود مران.

نکته ادبی: استفاده از 'سر کس نیستت' به معنای بی‌میلی و بی‌توجهی است که از اصطلاحات رایج در سبک عراقی است.

چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر

چشمان تو همچون راهزنی است که دل مرا ربوده، پس تو که راه دلم را زدی، اکنون راهنمای آن باش. اگر گیسوانت سرکشی کرد و ترفندهای مکارانه (هندی) به کار بست، فریب آن را مخور.

نکته ادبی: هندو در ادب فارسی نمادِ مکر، فریب و سیاهی است که در اینجا برای توصیف ویژگی‌های زلف به کار رفته است.

عشق بود گلستان پرورش از وی ستان از شجره فقر شد باغ درون پرثمر

عشق همانند گلستانی است، رشد و کمال خود را از آن طلب کن؛ چرا که از طریقِ درختِ فقر (تهی شدن از منیت)، باغ درون تو پربار و به ثمر می‌نشیند.

نکته ادبی: فقر در اینجا نه به معنای تنگدستی مادی، بلکه اصطلاحی عرفانی به معنای خالی بودن از تعلقات دنیوی است.

جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور

همان‌طور که میوه در برابر نور خورشید پخته و شیرین می‌شود، جان من نیز با تابش نور الهی به کمال می‌رسد؛ خواب و خوراک مرا از من بگیر تا به خورشید حقیقت برسم.

نکته ادبی: خور به معنای خورشید و مظهر نور الهی است که در تقابل با خواب و خوراک (نیازهای بشری) قرار گرفته است.

طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز تازه و ترست عشق طالب او تازه تر

طبیعتِ این جهان را فرسوده و کهنه بدان و کسی که عاشق آن است، مانند وصله‌پینه‌کنِ لباس‌های کهنه است. اما عشق، تازه و باطراوت است و طالبِ آن نیز باید روحیه‌ای تازه‌تر و زلال‌تر داشته باشد.

نکته ادبی: کهنه‌دوز استعاره از دلبستگی به امور دنیوی است که فاقد اصالت و تازگی هستند.

عشق برد جوبجو تا لب دریای هو کهنه خران را بگو اسکی ببج کآمده ور

عشق، تو را پله‌پله و ذره‌ذره تا کرانه‌های دریای بی‌کرانِ حقیقتِ الهی پیش می‌برد. به کسانی که به اشیاء کهنه و مادی چسبیده‌اند بگو که بروند، زیرا اصلِ میوه (مقصود نهایی) از راه رسیده است.

نکته ادبی: هو در اصطلاح عرفانی ضمیر غیب‌الغیوب و اشاره به ذات خداوند است.

هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید نحس قرین زحل شمس قرین قمر

هر کس یاری برای خود برگزید و دل به سوی دلدار پر کشید. همان‌طور که در نجوم گفته می‌شود زحل با نحسی قرین است، خورشید نیز باید با ماه قرین و همراه باشد (اشاره به لزوم تناسب عاشق و معشوق).

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی کهن درباره تاثیر سیارات و هم‌نشینی آن‌ها با یکدیگر برای توصیفِ ضرورتِ کفویت در عشق.

دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر

دلِ عاشق از جنس این مردمِ عامی نیست و میان آنان هیچ آرامشی نمی‌یابد. اگر خود را قلندر (درویشِ آزادمنش) می‌خوانی، بدان که قلندرِ حقیقی فراتر از قالبِ بشرِ عادی است.

نکته ادبی: قلندر به کسی گفته می‌شود که از قیود و آداب ظاهری جامعه رها شده و به حقیقت باطنی توجه دارد.

تن چو ز آب منیست آب به پستی رود اصل دل از آتشست او نرود جز زبر

تنِ انسان از آبِ نطفه ساخته شده که ویژگی‌اش رو به پایین رفتن است، اما اصلِ دل از آتشِ عشق و نور است که راهی جز بالا رفتن و تعالی ندارد.

نکته ادبی: تقابل آب و آتش استعاره‌ای برای تضاد میان نیازهای پستِ جسمانی و آرمان‌های متعالیِ روحانی است.

غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری بی خبری زان گهر تا نشوی بی خبر

تو غیر از دل و تنی که داری، گوهری نهفته در وجودت داری که از آن بی‌خبری؛ و تا زمانی که از خودِ کاذبت بی‌خبر نشوی، این گوهر را باز نخواهی یافت.

نکته ادبی: بی‌خبری از خود یا همان فنا، شرطِ رسیدن به شناختِ گوهرِ جان و حقیقتِ برتر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره عشق گلستان است

تشبیه عشق به گلستان برای نشان دادن رویش و باروری روحی.

تضاد (طباق) زحل و شمس/ تن و دل

استفاده از تقابل‌های دوگانه برای نشان دادن تفاوت درجات هستی.

کنایه کهنه‌دوز

کنایه از کسی که عمر خود را صرف امور بی‌ارزش و فانی دنیا می‌کند.

تمثیل آبِ منی و آتش

استفاده از عناصر چهارگانه برای تبیین گرایشِ جسم به پستی و گرایش روح به تعالی.