دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

مولوی
تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار
شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار
از قدح جام وی مست شده کو و کی گرم شده جام دی سرد شده جان نار
روح بشارت شنید پرده جان بردرید رایت احمد رسید کفر بشد زار زار
بانگ زده آن هما هر کی که هست از شما دور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار
گفته دل من بدو کای صنم تندخو چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار
عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار
آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار
منکر شه کور زاد بی خبر و کور باد از شه ما شمس دین در تبریز افتخار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی است از فضایِ شوریدگی و سرگشتگیِ عارفانه که با تجلّیِ نورِ معشوق بر جهانِ هستی آغاز می‌شود. در این فضا، عالمِ مادی به تماشاخانه‌ای از رقص و پایکوبی بدل می‌گردد و همه چیز از جماد تا جان، تحتِ تأثیرِ این جذبه‌یِ الهی، از خود بی‌خود می‌شوند.

شاعر در این مسیر، به نبردِ میانِ حق و باطل، و ایمان و کفر می‌پردازد و تبیین می‌کند که چگونه با ظهورِ نورِ هدایت، تاریکی‌هایِ درونی رنگ می‌بازند. همچنین، این کلام هشداری است به نااهلان که از حریمِ عشق دوری کنند، چرا که این راه، مسیرِ تسلیمِ محض است و شمسِ تبریز، به عنوانِ کانونِ اصلیِ این روشنایی، محورِ تمامِ این تحولات و سرچشمه‌یِ افتخارِ جان است.

معنای روان

تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار

خورشیدِ رویِ یار طلوع کرد و جهان را مست و مدهوش ساخت؛ همگان همچون ذرّاتِ گرد و غبار در پرتوِ این نور، رقص‌کنان به سوی معشوق روان شدند.

نکته ادبی: تشبیه عالمانه ذرّاتِ گرد و غبار در نور به ارواحِ مشتاق، از مضامینِ رایج در عرفانِ مولاناست.

شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار

پادشاهِ عشق بر تختِ پادشاهی نشسته و تمامِ هستیِ خود را در این راه به گرو نهاده است؛ در این شور و حال، حتی درختان و چنارها نیز رقص‌کنان و دست‌افشان با این موجِ سرور همراه شده‌اند.

نکته ادبی: جان‌بخشی (تشخیص) به طبیعت و اشیاء که ناشی از کثرتِ شور و مستیِ شاعر است.

از قدح جام وی مست شده کو و کی گرم شده جام دی سرد شده جان نار

هر کس، چه غریبه و چه آشنا، از جامِ شرابِ او نوشید و مست شد. در اثر این عشق، سرمایِ زمستان (دی) گرم شد و شعله‌یِ سوزانِ آتش (نار) آرام و سرد گشت.

نکته ادبی: تضاد میان گرمی و سردی برای بیانِ قدرتِ دگرگون‌کننده‌یِ عشق.

روح بشارت شنید پرده جان بردرید رایت احمد رسید کفر بشد زار زار

روح، بشارتِ وصل را شنید و پرده‌هایِ حجاب را از مقابلِ دیدگانِ جان درید. با ظهورِ پرچمِ هدایتِ احمدی، کفر و تاریکیِ درونِ آدمی به کلی نابود شد.

نکته ادبی: رایتِ احمد کنایه از ظهورِ نورِ حقیقت و ایمان است که ظلمتِ کفر را می‌زداید.

بانگ زده آن هما هر کی که هست از شما دور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار

آن هما (پرنده سعادت/معشوق) بانگ برمی‌آورد که هر کس از جنسِ ما نیست، از حریمِ عشقِ ما دوری کند تا مبادا مجروح و شکست‌خورده شود.

نکته ادبی: هما نمادِ شکوه و سعادت است و اینجا هشداری است برای نااهلان.

گفته دل من بدو کای صنم تندخو چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار

دلم به آن محبوبِ زیبارویِ تندخو گفت: ای معشوق، کسی که اسیرِ زخمِ عشقِ تو شد، چگونه می‌تواند از این کمند رهایی یابد؟

نکته ادبی: صنمِ تندخو استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم در آزمونِ عشق سخت‌گیر.

عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار

عشق همچون ابری باران‌زا بر همه چیز بارید؛ در این میان، برخی از شدتِ فراق و نیاز زردروی (زعفران‌گون) شدند و برخی از طراوتِ عشق، شکوفا و پرشور (لاله‌زار) گشتند.

نکته ادبی: تضادِ زعفران (نماد زردی و رنج) و لاله (نماد سرخی و نشاط) بیانگر دو رویِ سکه‌یِ عاشقی است.

آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار

آن ذاتِ پاکِ هستی که چون شیر سفید و گوارا بود، پس از گذشتِ اندکی زمان تغییر کرد؛ یکی همچون قیر سیاه شد و دیگری به شکلِ قار درآمد.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ نزولیِ نفس و دوری از اصلِ پاکِ الهی که منجر به تیرگی و پستی می‌شود.

منکر شه کور زاد بی خبر و کور باد از شه ما شمس دین در تبریز افتخار

آن که منکرِ این پادشاهِ عشق است، کوردل زاده شده و همان‌گونه کور باقی خواهد ماند. از وجودِ شمسِ دین، تبریز به خود می‌بالد و افتخار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شمسِ تبریزی که کانونِ معنوی و منبعِ الهامِ شاعر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره رخ آفتاب

اشاره به چهره‌یِ نورانی و هدایتگرِ معشوق است.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) رقص کنان هر درخت

دادنِ ویژگیِ انسانیِ رقص و شادی به درختان و چنارها که نشانگرِ تسریِ وجدِ عاشقانه به کلِ کائنات است.

تضاد گرم شده جام دی سرد شده جان نار

استفاده از تضادهایِ معنایی برای نمایشِ قدرتِ دگرگون‌سازِ عشق بر طبیعت و عناصر.

کنایه پرده جان بردرید

کنایه از عبور از حجاب‌هایِ نفسانی و رسیدن به حقیقتِ باطنی.