دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۲۲

مولوی
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر
ز اندیشه ها برون دان بازار صنع را آثار را نظاره کن ای سخره اثیر
آن کوی را نگر که پرد زو مصورات وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر
گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر
خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغ از یک کمان همی جهد این صد هزار تیر
بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهم بی دست می سریشد در غیب صد خمیر
بی آتشی تنور دل و معده ها فروخت نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر
از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر
شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر
زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر
آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا و آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر
وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر
اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر
فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم خود شرح این بگوید یک روز آن امیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، دعوتی است به رهایی از بندِ اندیشه‌های بیهوده و اضطراب‌آوری که روح آدمی را در سرمای انجمادِ ذهنی گرفتار می‌کند. شاعر مخاطب را تشویق می‌کند تا به جای سرگردانی در هزارتویِ تحلیل‌های عقلانی، به تماشای جلوه‌های آفرینش در عالم هستی بنشیند و قدرت بی‌پایان الهی را درک کند؛ قدرتی که فارغ از علل و اسبابِ ظاهری، روزی‌رسان و آفریننده است.

درونمایه‌ی اصلی، توکل و تسلیمِ عارفانه در برابر اراده‌ی الهی است. شاعر با اشاره به تمثیل‌های قرآنی و استعاراتِ عرفانی، نشان می‌دهد که چگونه دستِ غیب، بی‌نیاز از ابزارهای مادی، از دلِ «عدم» به هستیِ مطلق می‌رسد و هدایایی بزرگتر از حدِ گنجایشِ ظرفِ وجودی آدمی برای او می‌فرستد. در پایان، شاعر به خاموشی و سپردنِ امور به دستِ معشوقِ ازلی توصیه می‌کند.

معنای روان

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر

اندیشیدنِ افراطی را کنار بگذار و آن را در دلت جای نده؛ زیرا تو در این راه با روحی عریان (بدون سلاح و پناه) قدم می‌زنی و اندیشه، برای تو همچون سرمای استخوان‌سوزِ زمستان (زمهریر) است که وجودت را منجمد می‌کند.

نکته ادبی: «زمهریر» در اصل به معنای سرمای سخت جهنمی است که در اینجا استعاره از انجمادِ روح توسط افکارِ سرد و بی‌روح است.

اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر

اگر گمان می‌کنی که با اندیشیدن از رنج و زحمت رها می‌شوی، در اشتباهی؛ چرا که دقیقاً همین اندیشه‌ورزیِ مداوم، سرچشمه و آغازگاهِ رنج‌های توست.

نکته ادبی: تکرار واژه «اندیشه» در دو مصراع، بر تأکید شاعر بر نفیِ ذهنِ تحلیل‌گرِِِ مادی‌نگر است.

ز اندیشه ها برون دان بازار صنع را آثار را نظاره کن ای سخره اثیر

بدان که بازار آفرینش، فراتر از قلمروِ اندیشه‌های توست. ای کسی که بازیچه‌ی اوهامِ پوچ (اثیر) شده‌ای، چشم بگشا و آثارِ قدرت الهی را در عالم تماشا کن.

نکته ادبی: «اثیر» در قدیم به معنای بالاترین طبقه آسمان یا جوهرِ لطیف بود، اینجا کنایه از کسی است که در اوهامِ ذهنیِ خود محبوس شده است.

آن کوی را نگر که پرد زو مصورات وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر

به آن منبعی بنگر که صورت‌های خیالی از آن برمی‌خیزند و آن جویبارِ هستی را نظاره کن که چرخِ کهنِ فلک را به حرکت درآورده است.

نکته ادبی: «چرخ پیر» استعاره از روزگار و گردونِ سپهر است که بر اساسِ اراده الهی می‌گردد.

گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر

او همان سرچشمه‌ی زیبایی است که گونه‌ی دلبران را گلگون کرده و همان منبعِ تقدیر است که رخسار عاشقان را از غمِ فراق، زرد و رنگ‌پریده (زریر) می‌سازد.

نکته ادبی: «زریر» صفتِ زردی و رنگ‌پریدگی است که در ادبیاتِ کهن برای چهره‌ی عاشقِ بیمار یا غمگین به کار می‌رود.

خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغ از یک کمان همی جهد این صد هزار تیر

این صدها هزار مرغِ جان، از دیارِ عدم به سوی هستی در پروازند و همگی همچون تیرهایی هستند که از یک کمانِ واحد (قدرت الهی) رها شده‌اند.

نکته ادبی: تمثیلِ تیر و کمان، اشاره به وحدانیتِ منشأ هستی دارد که کثرتِ موجودات از آن نشأت می‌گیرد.

بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهم بی دست می سریشد در غیب صد خمیر

خداوند بدون نیاز به ابزار و چگونگی، فراتر از رسومِ عقلی و درکِ بشری، در عالمِ غیب، بی‌دست و پا، هزاران خمیرمایه‌ی هستی را ورز می‌دهد و می‌آفریند.

نکته ادبی: «سرشتن» (سریشد) به معنای گل ساختن و خمیر کردن است که اینجا برای خلقِ موجودات به کار رفته است.

بی آتشی تنور دل و معده ها فروخت نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر

خداوند بدونِ نیاز به آتشِ مادی، تنورِ دل و جان‌ها را گرم می‌کند و نانِ روزی را بر دکانِ هستی می‌نهد، در حالی که خودِ نانوا (خالق) پنهان و در پرده است.

نکته ادبی: «ستیر» به معنای پوشیده و پنهان است؛ اشاره به اینکه فاعلِ حقیقیِ امورِ عالم از چشمِ ظاهر‌بین پنهان است.

از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر

از لوحِ ساده‌ی خاک، هزاران نقشِ زیبا می‌آفریند و از جوششِ خون در ماده، هزاران شیرِ بیشه و انسان‌های دلاور پدید می‌آورد.

نکته ادبی: این بیت تضاد و تناسبِ میانِ ماده‌ی پست (خاک و خون) و نتیجه‌ی باشکوه (نقش و شیر) را نشان می‌دهد.

شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر

هنگامی که از سرِ نیاز گفتی «خدایا به من عنایتی کن»، از سوی آسمان بانگی برآمد که: ای فقیر! زنبیلِ نیازت را بگشا که هدیه و عطای الهی فرارسید.

نکته ادبی: «شیء الله» عبارتی است که فقرا هنگام طلبِ صدقه به کار می‌برند؛ شاعر آن را برای طلبِ حاجت از درگاه خدا به کار برده است.

زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر

آن روزی و نعمت آن‌قدر بزرگ و سنگین (زفت) بود که زنبیل را پاره کرد؛ چرا که از آشپزخانه‌ی کرمِ الهی، هدیه‌ای حقیر و کوچک بیرون نمی‌آید.

نکته ادبی: «زفت» به معنای سفت، سخت و حجیم است که در اینجا نشان‌دهنده‌ی عظمتِ بخششِ الهی است.

آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا و آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر

او همان کسی است که مائده‌های آسمانی (من و سلوی) را برای بنی‌اسرائیل فرستاد و همان است که شتر را از میان شکافِ کوه (معجزه حضرت صالح) بیرون می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های قرآنیِ معجزات الهی برای پیامبران که نشانی از رزقِ بی‌واسطه است.

وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر

اوست که از یک قطره آبِ ناچیز (نطفه)، پهلوانی قوی‌هیکل می‌سازد و کسی است که برای خفتگانِ در خوابِ غفلت، راهی به سوی کمال و پرواز (مطیر) می‌گشاید.

نکته ادبی: «مطیر» به معنای پروازکننده یا وسیله‌ی پرواز است که استعاره از راهیابی به عالمِ معناست.

اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر

خداوند در عالمِ عدم، لحظه به لحظه صورت‌های تازه‌ای می‌آفریند تا این انسان‌های خیال‌پرداز را به سوی مسیرِ حقیقت بکشاند.

نکته ادبی: «خیالیان» به مردمانی اشاره دارد که اسیرِ اوهام و ظواهرِ دنیوی هستند.

فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم خود شرح این بگوید یک روز آن امیر

هرگاه آن امیرِ جان فرمانِ سکوت دهد، من لب فرو می‌بندم؛ چرا که روزی خودِ او، شرحِ این اسرارِ پیچیده را برایم بازخواهد گفت.

نکته ادبی: تغییر لحن از بیانِ عرفانی به تواضعِ شاعرانه در برابرِ معشوق.

آرایه‌های ادبی

استعاره بازار صنع

اشاره به عالم هستی که در آن جلوه‌های قدرتِ الهی پیوسته در حالِ داد و ستد و تغییر است.

تلمیح من و سلوی، بعیر

اشاره به داستان‌های قرآنی (مائده‌های آسمانیِ بنی‌اسرائیل و ناقه‌ی حضرت صالح) برای اثباتِ رزاقیتِ بی‌واسطه‌ی خداوند.

پارادوکس (متناقض‌نما) بی دست می سریشد در غیب صد خمیر

خلق کردن بدونِ ابزارِ مادی و دست، که نشان‌دهنده‌ی قدرتِ مطلقِ ورایِ عللِ طبیعی است.

تشبیه اندیشه زمهریر

تشبیه اندیشه‌ی افراطی به سرمای کشنده‌ی زمستان که مانعِ رشد و حیاتِ معنوی است.