دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۱۸

مولوی
میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
دلدار من تویی سر بازار من تویی این جمله جور بر من مسکین روا مدار
ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار
درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار
از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار
روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل که در فضای شوریدگی و اشتیاق سروده شده است، وصف حال عاشقی است که خود را صیدِ کمندِ عشقِ حضرتِ دوست می‌بیند. شاعر در پیوند با مضامین عرفانی، از جایگاه رفیع معشوق به عنوان شکارچیِ جان‌ها سخن می‌گوید و فقدانِ او را مساوی با زوالِ آرامش و قرارِ خویش می‌داند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، درخواستِ شرابِ معرفت و نگاهِ لطفِ ازلی است؛ نگاهی که می‌تواند عقلِ مصلحت‌اندیشِ دنیوی را به کناری نهد و سالک را به وادیِ بی‌خودی و فنا برساند. شاعر در این قطعه، با تضرعی عمیق، از معشوق می‌خواهد که با یک جلوه‌گری، گره از کارِ فروبسته‌ی او بگشاید و وی را از خمارِ هجران برهاند.

معنای روان

میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار

ای معشوقی که چون میر شکار، جان مرا به دام عشق خود گرفتار کرده‌ای؛ بدان که در غیاب تو، نه لذتی از زندگی می‌برم و نه خوابی به چشمانم می‌آید و نه لحظه‌ای آرام و قرار دارم.

نکته ادبی: میر شکار استعاره از خداوند یا پیرِ راه است که سالک را جذب می‌کند و به دامِ عشق می‌اندازد.

دلدار من تویی سر بازار من تویی این جمله جور بر من مسکین روا مدار

تو همان معشوقِ دل‌خواه و کانونِ توجهِ من در بازارِ پرهیاهوی دنیا هستی؛ پس روا مدار که این همه رنج و سختیِ فراق، بر منِ درمانده و بی‌کس چیره شود.

نکته ادبی: سر بازار کنایه از مظهر و جلوه‌گاهِ معشوق در جهانِ کثرت است که توجهِ عاشق را به خود جلب کرده است.

ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار

ای کسی که در این وادیِ پرشورِ عشق، یاری ندارید و طعمِ عاشقی را نچشیده‌اید؛ بدانید که من با فریادهای مداوم خود، تمامِ جهان را از نامِ یار پر کرده‌ام.

نکته ادبی: تکرارِ واژه یار نشانه اضطرار، بی‌قراری و غلبه‌ی یادِ معشوق بر ذهنِ عاشق است.

درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار

آن شرابِ معرفت و شورِ حالی را که در آغازِ خلقت (عالمِ الست) به من چشاندی، دوباره به من ببخش؛ تا با نگاهِ سُکرآور و مست‌کننده‌ی تو، این خمارِ دوری و بی‌قراری از من دور شود.

نکته ادبی: شراب نمادِ عشقِ الهی و چشمِ مست کنایه از تجلیِ جمالِ الهی است که عقلِ جزئی را از کار می‌اندازد.

از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار

از عالمِ غیب، چنان شرابِ توحیدی و جذبه‌ای فرو فرست که در این خاکدانِ هستی، هیچ عقلِ جزئی و هوشیاریِ خودخواهانه‌ای باقی نماند.

نکته ادبی: عقلِ هوشیار در اینجا به معنایِ عقلِ مصلحت‌اندیش و دنیوی است که مانعِ رسیدن به مقامِ فناست.

روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر

تو چنان قدرتی داری که با یک جلوه‌گری و نگاهِ خاص، هزاران گره را از کارِ خلق باز می‌کنی؛ پس سرانجام با یک نظر به سوی من، این گرهِ کورِ فراق را نیز بگشا.

نکته ادبی: نظر در ادبیات عرفانی کنایه از جذبه، عنایت و توجهِ خاصِ خداوند به بنده است که می‌تواند سرنوشتِ او را دگرگون کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره میر شکار

اشاره به معشوق که همچون صیادی، جانِ عاشق را شکار کرده و به بند کشیده است.

نماد شراب

استعاره از عشقِ الهی و معرفتِ حضوری که سالک را از قیودِ عقلِ دنیوی می‌رهاند.

متناقض‌نما (پارادوکس) چشمِ مست

ترکیبی که در عینِ مستی و بی‌خودی، باعثِ بیداریِ جان و هوشیاریِ معنوی می‌شود.

تکرار (تکرار واژگانی) یار یار یار

تکرار واژه برای نشان دادن شدتِ اضطرار، بی‌قراری و غلبه‌ی نامِ معشوق بر زبانِ عاشق.