دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۱۶

مولوی
هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار هر کس به لایق گهر خود گرفت یار
او را که داغ توست نیارد کسی خرید آن کو شکار توست کسی چون کند شکار
ما را چو لطف روی تو بی خویشتن کند ما را ز روی لطف تو بی خویشتن مدار
چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار
با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قیر و قار
تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس زین سوی تشنه تر شده باشد بدان کنار
هرکه از تو می گریزد با دیگری خوشست و آنک از تو می رمد به کسی دارد او قرار
و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار
گویی که نیست از مه غیبم بجز دریغ وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار
آن نای و نوش یاد نمی آیدت که تو خوش می خوری ز دست یکی دیو سنگسار
صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار
این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار
با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار
رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار
چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر جویای وصل این شده ای دست از آن بدار
گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در بیان قانونِ کلیِ «جذبِ هم‌جنس به هم‌جنس» در جهان هستی سروده شده است؛ بدین معنا که هر موجودی در عالم، بر اساسِ سرشت و گوهر باطنی خود، به سوی همانندی خویش کشیده می‌شود. شاعر با تکیه بر این اصل عرفانی، مخاطب را نهیب می‌زند که اگر روحِ تو با حقیقتِ الهی هم‌سو نشود و به لذت‌های فریبنده و شیطانی (اغیار) روی آورد، دچار نوعی دوگانگی و نفاق وجودی شده است.

درونمایه‌ی اصلی اثر، دعوتِ انسان به شناختِ گوهرِ خویش و رها کردنِ دلبستگی‌های کاذب است. نویسنده با تصویرسازی‌های تقابلی (مانند گل و خار، یا آب و روغن)، تضاد میانِ لذت‌های دنیوی و کمالاتِ روحانی را به نمایش می‌گذارد و تأکید می‌کند که انسان نمی‌تواند هم‌زمان هم‌سفره‌ی هوای نفس (دیو) باشد و هم در پیِ وصلِ حقیقت؛ بنابراین باید یکی را برگزیند و از دیگری دست بشوید.

معنای روان

هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار هر کس به لایق گهر خود گرفت یار

تمامی موجودات بر اساس سرشت باطنی خود به سمت هم‌سنخ خویش کشیده می‌شوند و هر فردی یاری را برمی‌گزیند که لایق و هم‌شأن گوهر وجودی خود باشد.

نکته ادبی: واژه «نگار» استعاره از محبوب حقیقی یا پروردگار است. «گهر» در اینجا به معنای ذات و جوهر وجودی است.

او را که داغ توست نیارد کسی خرید آن کو شکار توست کسی چون کند شکار

کسی که نشانِ عشقِ تو بر پیشانی اوست و در دامِ تو افتاده، چنان عزیز و نایاب است که کسی جرئت و توانِ شکار کردنش را ندارد؛ چرا که او متعلق به توست.

نکته ادبی: «داغ تو» کنایه از نشانِ بندگی و عشقِ الهی است. «خرید» به معنای پذیرش و مقبول واقع شدن است.

ما را چو لطف روی تو بی خویشتن کند ما را ز روی لطف تو بی خویشتن مدار

از آنجا که لطف و زیباییِ روی تو، مرا از خود بی‌خود می‌کند و به حالتی از جذبه می‌برد، پس مبادا مرا از آن لطف و عنایت محروم کنی و به حال خود رها سازی.

نکته ادبی: «بی‌خویشتن شدن» اشاره به حالتِ فنا و از خود رستگی عارفانه دارد.

چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار

چون همه چیز به سوی هم‌جنس خود جذب می‌شود، هر ماهیتی، هم‌تایِ وجودیِ خود را برای همراهی انتخاب می‌کند.

نکته ادبی: تکرار واژه «جنس» بر اهمیتِ قانونِ سنخیت در جهان‌بینی عرفانی تأکید دارد.

با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قیر و قار

نشست و برخاست با کسی که هم‌سنخ تو نیست، نوعی دورویی و نفاق است؛ همان‌طور که آب و روغن یا قیر و قار هرگز با هم آمیخته نمی‌شوند.

نکته ادبی: «قیر و قار» هر دو اشاره به مواد سیاه و چسبنده دارند که با آب سازگار نیستند، نمادی از تضاد جوهری.

تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس زین سوی تشنه تر شده باشد بدان کنار

وقتی انسان از جنسِ مخالف (ناراستی) جدا می‌شود تا به سوی هم‌جنسِ حقیقی خود برود، عطش و تشنه بودن او برای پیوستن به آن کمال، در آن سویِ راه دوچندان می‌شود.

نکته ادبی: «بدان کنار» اشاره به عالمِ بالا یا جایگاهِ حق دارد.

هرکه از تو می گریزد با دیگری خوشست و آنک از تو می رمد به کسی دارد او قرار

هر کس از تو گریزان است، در واقع به دیگری دلبسته است و هر آن‌کس که از تو فاصله می‌گیرد، در آغوشِ غیرِ تو آرامش یافته است.

نکته ادبی: «رمیدن» کنایه از بیگانگی و دوری گزیدن است.

و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار

کسی که در برابرِ تو عبوس و گرفته می‌نشیند، در برابرِ دیگران چنان شاد و خندان است که گویی بهار شکوفا شده است.

نکته ادبی: «ترش نشستن» کنایه از چهره در هم کشیدن و نارضایتی است.

گویی که نیست از مه غیبم بجز دریغ وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار

انگار که از آن جهانِ غیب و روشناییِ ماهِ آسمانِ حقیقت، چیزی جز افسوس برایم نمانده و به جای نوشیدن از شرابِ روحانی، فقط دچارِ سردردِ خماری شده‌ام.

نکته ادبی: «خماری» در مقابل «شراب» (لذت روحانی)، به معنای رنجِ ناشی از فقدان معنویت است.

آن نای و نوش یاد نمی آیدت که تو خوش می خوری ز دست یکی دیو سنگسار

آیا آن نغمه‌های آسمانی و آن لذت‌های روحانی را فراموش کرده‌ای؟ تو آن حقایق را از یاد برده‌ای چون اکنون از دستِ یک شیطانِ مطرود و خبیث تغذیه می‌کنی.

نکته ادبی: «دیو سنگسار» استعاره از شیطان یا نفسِ اماره است که رانده‌شده و مطرود است.

صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار

جام‌های بسیاری را از دستِ شیطان سر می‌کشی و در همان حال، با ادعایِ پختگی، نسبت به حقیقت چهره در هم می‌کشی؛ ای کسی که ادعای کمال داری اما هنوز خام هستی.

نکته ادبی: «خام پخته خوار» تناقضی زیباست؛ کسی که هنوز ناپخته است اما ادعای چشیدنِ حقیقتِ پخته را دارد.

این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار

اینجا نزدِ حقیقت، خود را کوچک و خوار نشان می‌دهی، اما در آنجا (نزدِ دنیا) همچون اژدهایی سیاه و خشمگین، پرخاشگر و بزرگ‌نمایی.

نکته ادبی: «سرک فکنده» به معنای سر به زیر و متواضعانه، که در اینجا به طعنه به کار رفته است.

با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار

آدمی با هم‌جنس خود مانندِ سوسن (لطیف و سخنگو) است و با غیرِ هم‌جنسِ خود لال؛ با جنسِ خود چون گلِ شکفته و با غیرِ هم‌جنس چون خارِ گزنده است.

نکته ادبی: تقابل میان «سوسن و گنگ» و «گل و خار» نشان‌دهنده تغییرِ وضعیتِ انسان در حضورِ یار و اغیار است.

رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار

بی‌هوده تلاش مکن؛ تو نمی‌توانی با همه‌ی مردم هم‌جنس باشی؛ همچنان‌که یک شاخه نمی‌تواند از صد درختِ گوناگون میوه بدهد.

نکته ادبی: «حاملِ ثمار» اشاره به میوه‌دهی و حاصل‌خیزی دارد.

چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر جویای وصل این شده ای دست از آن بدار

زمانی که به شاخه‌ی یک درخت (حقیقت) پیوستی، از درختِ دیگر دل بکن؛ اکنون که جویایِ وصلِ این هستی، دست از آنِ دیگر بردار.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ تمرکزِ توجهِ سالک بر یک هدفِ واحد.

گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار

اگر جانِ تو سرانجام هم‌سنخ و هم‌جنسِ «مفخر تبریز» (شمس) شد، پس آفرین بر این ولایت و درود بر این کار و بارِ نیکو.

نکته ادبی: «مفخر تبریز» اشاره به شمس تبریزی، مرشدِ مولانا دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) گل و خار / ترش نشستن و خندان دل بودن

شاعر با استفاده از مفاهیم متضاد، تفاوتِ رفتارِ انسان در برابر حقیقت و غیرِ حقیقت را به تصویر کشیده است.

تشبیه مانند آب و روغن / چون اژدهای سیه فام / همچو سوسن

تشبیه برای ملموس‌تر کردنِ قانونِ ناپذیریِ آمیزشِ ناهم‌جنس‌ها و همچنین توصیفِ حالاتِ متغیرِ انسان به کار رفته است.

تمثیل شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار

تمثیلی گویا برای بیانِ ضرورتِ تمرکز بر یک مسیر و پرهیز از پراکندگی در سلوک.

تناقض (پارادوکس) خام پخته‌خوار

توصیفِ کسی که بدون داشتنِ کمالاتِ لازم، ادعایِ بهره‌مندی از حقایقِ والا را دارد.