دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۱۴

مولوی
ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر
اسرار آسمان را و احوال این و آن را از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر
هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی آن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر
لعلیست بی نهایت در روشنی به غایت آن لعل بی بها را کانی و چیز دیگر
حکمی که راند فرمان روز الست بر جان آن جمله حکم ها را رانی و چیز دیگر
چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سو آن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر
آن چشم احول آمد در گام اول آمد کو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر
هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریز او هست در حقایق فانی و چیز دیگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش مقامِ کمال و معرفتِ انسانی است که از قیدِ جهانِ مادی و ادراکاتِ محدودِ حسی رهایی یافته و به دریایِ یگانگیِ حق پیوسته است. شاعر در این ابیات، مخاطبِ خاصِ خود را که جانِ حقیقت‌جوست، فراتر از تعاریفِ معمولِ انسانی می‌داند و او را برخوردار از دانشی لدنی (درونی و الهی) توصیف می‌کند.

فضا و لحنِ این کلام، سرشار از شورِ عرفانی و تأکید بر وحدتِ وجود است. شاعر با تکرارِ «و چیز دیگر» در پایانِ هر بیت، به‌طورِ مدام اشاره دارد که معرفت و جایگاهِ این عاشقِ حقیقی، فراتر از هر توصیف و محدودیتی است که ذهنِ بشری می‌تواند تصور کند؛ گویی هرچه بگوییم، حقیقتِ والایِ او چیزی افزون بر آن است.

معنای روان

ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر

ای کسی که در عشق، هستیِ خود را از دست داده‌ای و به مرتبه‌ای فراتر از جان رسیده‌ای؛ ای تو که حقیقتی ناب در وجود داری و مقامی ورایِ این‌ها دارا هستی.

نکته ادبی: محو گشتن در عرفان به معنایِ فنایِ اراده‌یِ انسانی در اراده‌یِ حق است و «آنی» در اینجا به معنایِ «هویت» یا «آنِ حقیقت‌گونه» است.

اسرار آسمان را و احوال این و آن را از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر

تو اسرارِ نهانِ هستی و احوالِ مخلوقات را بدون نیاز به آموزش و از راهِ الهامِ مستقیم (لوح نانبشته) می‌خوانی و مقامی والاتر از این دانایی داری.

نکته ادبی: لوح نانبشته استعاره از علمِ لدنی و الهامِ مستقیمِ الهی است که نیازی به کتابت و واسطه ندارد.

هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی آن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر

اگرچه مدام از مردم درباره‌یِ حقیقتِ عرش و کرسی (مراتبِ اعلایِ آفرینش) می‌پرسی، اما حقیقت این است که تو به این‌ها و صدها مرتبه فراتر از این‌ها واقف هستی و چیزهایِ دیگری نیز می‌دانی.

نکته ادبی: پرسش در اینجا به معنایِ ناآگاهی نیست، بلکه تعریض به تواضعِ عارف یا تظاهر به بندگی برایِ درگیری با خلق است.

لعلیست بی نهایت در روشنی به غایت آن لعل بی بها را کانی و چیز دیگر

حقیقتی ناب و درخشان (همچون لعل) وجود دارد که نهایتی ندارد؛ تو خود معدن و خاستگاهِ آن حقیقتِ بی‌بها هستی و مقامی فراتر از آن داری.

نکته ادبی: لعل استعاره از حقیقتِ متعالی یا نورِ ذاتِ الهی است که در وجودِ عارف تجلی یافته است.

حکمی که راند فرمان روز الست بر جان آن جمله حکم ها را رانی و چیز دیگر

تمامِ مقدراتی که از روزِ «الست» (روزِ عهد و پیمانِ ازلی) بر جان‌ها نوشته شده است، تو آن حکم‌ها را به جریان می‌اندازی و اجرا می‌کنی و فراتر از آن، صاحبِ اختیاری دیگر هستی.

نکته ادبی: روزِ الست اشاره به آیه «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در قرآن است که تمثیلِ عهدِ ازلی میانِ خالق و مخلوق است.

چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سو آن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر

آن چشمی که جمالِ حق را دیده است، اگر دوباره به سمتِ خواسته‌هایِ دنیوی و هوس‌ها کشیده شود، به خدا قسم که آن چشم، چشمِ حقیقت‌بین نیست و در واقع، دچارِ لغزش و خیانت به حقیقت شده است.

نکته ادبی: زانی در اینجا استعاره از انحرافِ نگاهِ عارف از وحدت به کثرت و افتادن در دامِ هوس است.

آن چشم احول آمد در گام اول آمد کو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر

آن چشم، بیماریِ دوبینی دارد که در همان گامِ نخستِ سلوک، دوگانه‌بین شد و حقیقتِ یگانه‌یِ «اول» را «ثانی» (دوم و متعدد) پنداشت و دچارِ گمراهی‌هایِ دیگر شد.

نکته ادبی: احول به معنایِ کسی است که دچارِ دوبینی است؛ در عرفان، دیدنِ کثرت به جایِ وحدت، نشانه‌یِ دوبینی و کوریِ باطنی است.

هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریز او هست در حقایق فانی و چیز دیگر

هر کس که از نورِ معرفتِ شمسِ تبریزی حیاتِ ابدی و بقایِ پس از فنا را دریافت نکند، در رسیدن به حقایقِ اصیل، محروم و فانی است و از مسیرِ کمال دور مانده است.

نکته ادبی: شمسِ حقِ تبریز هم نامِ پیر و مرشدِ مولاناست و هم استعاره از خورشیدِ حقیقت که حیات‌بخشِ جان‌هایِ مرده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لوح نانبشته

اشاره به علمِ بی‌واسطه و الهی که از طریقِ کتبِ دنیوی به دست نمی‌آید.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی

پرسیدن از مردم درباره‌یِ چیزی که خودِ عارف آن را به طورِ کامل می‌داند، نوعی وارونگیِ ظاهری برایِ نشان دادنِ مقامِ تواضع یا پوشیدگیِ مقامِ عارف است.

نماد احول

نمادِ کسی که به جایِ دیدنِ ذاتِ یگانه‌یِ خداوند (توحید)، درگیرِ دیدنِ جهان و تعددِ آن شده است.

تلمیح روز الست

اشاره به عهدِ ازلی میانِ خداوند و ارواحِ بشر.