دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۱۳

مولوی
ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر
ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر
ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر
ای مظهر الهی وی فر پادشاهی هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر
هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر
زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنون ای از سنات گردون سانی و چیز دیگر
ای نور صدرها را اومید صبرها را بر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر
ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا را وی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر
ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت را من غیر درگهت را شانی و چیز دیگر
چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینت باشد در این جریمت زانی و چیز دیگر
ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فردا گشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر
پرست این دهانم بر غیر تو نخوانم چون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر سرشار از شور و حیرت عارفانه است که در آن گوینده، با زبانی سرشار از ستایش، در مقامِ توصیفِ معشوقِ ازلی برآمده است. شاعر در این ابیات، هرگونه توصیف و نام‌گذاری برای ذاتِ لایتناهی را ناکافی می‌بیند و تأکید می‌کند که حقیقتِ هستی، فراتر از هرچه در ذهن و زبان بگنجد، حقیقتی مطلق و یگانه است که فراتر از تمامیِ صفاتِ بشری قرار دارد.

فضای کلی شعر، فضایِ اعتراف به عجزِ عقل در برابرِ شکوهِ بی‌انتهای معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ عرفانی و استعاراتِ کیهانی، در پیِ ترسیمِ جایگاهِ رفیعِ آن وجودِ یگانه است و در پایانِ هر بیت، با تکرارِ عبارتِ «و چیزِ دیگر»، بر ناگفتنی بودن و فرازمانی و فرامکانی بودنِ آن حقیقت تأکید می‌ورزد.

معنای روان

ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر

تو ای جانِ جانان، در حقیقت جانِ اصلی هستی و فراتر از این تعبیر، حقیقتی دیگر داری. تو همچون کیمیایی در کانِ وجود هستی که مسِ جان را طلا می‌کنی و فراتر از این، جوهری دیگر داری.

نکته ادبی: واژه «کیمیا» استعاره از نیروی تحول‌آفرین و دگرگون‌کننده‌ی معشوق است که وجودِ خاکی را به وجودی الهی تبدیل می‌کند.

ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر

ای خورشیدِ جاودان و ای ساقیِ نهرهای معرفت، تو در پیوند با ذائقه‌ی جان، چیزی هستی که در وصف نمی‌گنجد و حقیقتی فراتر داری.

نکته ادبی: «سواقی» جمع ساقی یا به معنای آبراهه‌هاست که استعاره از مجاریِ فیض و رحمتِ الهی است.

ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر

تو آن مشعلی هستی که یقین را روشن می‌کند و پرورش‌دهنده‌ی زمینِ وجودی؛ تو برای عقلِ نخستین، تکرارِ زیبایی و حقیقتی دیگر هستی.

نکته ادبی: «عقلِ اولین» اصطلاحی در فلسفه و عرفان است که به صادرِ نخستین از پروردگار اشاره دارد.

ای مظهر الهی وی فر پادشاهی هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر

ای جلوه‌گاهِ الهی و ای صاحبِ شکوهِ پادشاهی، هر هنر و صنعتی که در هستی می‌بینی، نشانی از توست و تو حقیقتی دیگر داری.

نکته ادبی: «مظهر» به معنای جایگاه ظهور و بروز صفاتِ الهی است.

هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر

تو به هر شگفتی و هر امرِ حیرت‌انگیزی آگاهی و بر هرآنچه غایب و پنهان است، احاطه داری و حقیقتی فراتر از دانستنِ این امور داری.

نکته ادبی: فعل «دانی» در اینجا به معنای احاطه‌ی علمی و اشرافِ مطلقِ حق بر پدیده‌هاست.

زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنون ای از سنات گردون سانی و چیز دیگر

آن عشقِ تو همچون افیون، عاشق را همچون لیلی و مجنون می‌کند؛ ای کسی که از گردشِ آسمان‌ها برتری، تو حقیقتی دیگر داری.

نکته ادبی: «سنات» به معنای چرخش و گردش افلاک است که در برابرِ آن، ثباتِ وجودِ معشوق قرار دارد.

ای نور صدرها را اومید صبرها را بر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر

ای نوری که در صدرِ جان‌ها می‌تابی و ای امیدِ صابران، تو امرِ خود را تا اوجِ ابرها پیش می‌بری و حقیقتی دیگر داری.

نکته ادبی: «رانی» از مصدر راندن است که به معنای جاری کردنِ اراده و فرمانِ الهی در جهان است.

ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا را وی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر

ای مایه افتخارِ پیامبران و ای گنجینه‌ی اولیای الهی، تو بنیان‌گذارِ مقامِ برگزیدگی هستی و حقیقتی دیگر داری.

نکته ادبی: «اجتبا» به معنای برگزیدن و انتخاب کردنِ بندگان خاص است.

ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت را من غیر درگهت را شانی و چیز دیگر

ای گنجِ مغفرت و ای دریای بی‌کرانِ مرحمت، هرکه غیر از درگاهِ تو را بطلبد، بیهوده است؛ تو مقامی دیگر داری.

نکته ادبی: «شانی» به معنای دارا بودنِ شأن، مقام و جلالتِ قدر است.

چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینت باشد در این جریمت زانی و چیز دیگر

چشمی که غیر از چهره‌ی تو را برای زینت و زیبایی ببیند، در این جنایتِ دوری از حق، گناهکار است و حقیقتی دیگر دارد.

نکته ادبی: «زانی» در اینجا به معنای کسی است که خیانت ورزیده و نگاهش را از معشوق حقیقی به زیبایی‌های فانی دزدیده است.

ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فردا گشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر

ای اصلِ بنیادینِ هستی و ای دستگیرِ ما در روزِ واپسین، من در بندِ سودای عشقِ تو گرفتار شدم و حقیقتی دیگر داری.

نکته ادبی: «عانی» به معنای اسیر و دربند است که در اینجا به معنای گرفتاریِ عاشق در بندِ عشقِ معشوق به کار رفته است.

پرست این دهانم بر غیر تو نخوانم چون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر

دهانم را می‌بندم و از غیرِ تو سخنی نمی‌گویم، زیرا هرآنچه غیر از گوشِ شنوا و جانِ توست، فانی است و حقیقتی دیگر دارد.

نکته ادبی: «پرست» احتمالاً تحریفی از «بست» (بستم) است که به معنای سکوت اختیار کردن در برابر غیرِ محبوب است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) و چیز دیگر

این تکرارِ هنرمندانه در پایانِ تمام ابیات، بر ناتوانیِ زبان از توصیفِ کاملِ معشوق تأکید دارد.

استعاره آفتاب باقی، کیمیای کان‌ها، بحر مرحمت

تشبیه معشوق به خورشید، کیمیا و دریا برای تبیینِ جایگاهِ وجودی و فیض‌رسانیِ او.

تلمیح لیلی و مجنون

اشاره به داستان مشهورِ عشقِ لیلی و مجنون برای توصیفِ حالِ عاشق در برابرِ عشقِ الهی.

پارادوکس (متناقض‌نما) جانی و چیز دیگر

اشاره به اینکه معشوق در عینِ حاضر بودن، فراتر از هرگونه وصف و تعریفِ ذهنی است.