دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۰۶

مولوی
راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر
تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن از ما مگیر
روستایی گر بوم آن توام روستایی خویش را رستا مگیر
چون مرا در عشق ست ا کرده ای خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر
تو مرا از ذوق می گیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر
سوی بحرم کش که خاشاک توام تو مرا خود لایق دریا مگیر
از الست آمد صلاح الدین تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، نجوایی عمیق و عاشقانه است که در آن سالک با بیانی سرشار از تواضع و فروتنی، ضعف‌های بشری خویش را در پیشگاه معشوق (یا پیر معنوی) اعتراف می‌کند. فضای حاکم بر این سخن، تسلیم محض و رهایی از بند خودخواهی است؛ عاشقی که می‌داند در برابر شکوه و عظمت معشوق، ذره‌ای بیش نیست و با پناه بردن به این عشق، خواستار نادیده انگاشته شدن لغزش‌ها و پذیرش در دریای بی‌پایان حقیقت است.

تأکید اصلی شاعر بر عبور از مرزهای مادی و زمانی و رسیدن به حقیقتی است که ریشه در «الست» دارد. این کلام، دعوت به نگاهی فراتر از ظواهر انسانی است؛ درخواستی است از سوی انسانی خاکی برای پیوستن به حقیقتی قدسی، که در آن حتی ناتوانی‌ها و گلایه‌های عاشق نیز، خود بخشی از فرآیند عشق‌ورزی و ستایشگری محسوب می‌شود.

معنای روان

راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر

رازِ عشق را در میان بگذار و آن را مانند کالایی قرض‌گرفته شده نزد خود نگه ندار. بنده و دوستدار خود را هیچ‌گاه با نگاهی از بالا و از سرِ تکبر و غرور منگر.

نکته ادبی: واژه «وام‌گیر» در اینجا کنایه از تصرف و مالکیتِ کاذب است و «از بالا نگریستن» استعاره از نگاه تحقیرآمیزِ صاحب‌منصب است.

تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن از ما مگیر

تو به خوبی آگاهی که ریشه و سرچشمه‌ی هر امری کجاست و از چه چیزی ناشی می‌شود؛ پس اگر خطایی از من سر زد، آن را به حسابِ من مگذار و نادیده بگیر.

نکته ادبی: «از ما مگیر» به معنایِ بازخواست نکردن و نادیده گرفتن تقصیرات است.

روستایی گر بوم آن توام روستایی خویش را رستا مگیر

اگر من چون روستاییِ ساده‌دلی، بنده‌یِ تو هستم، مرا از خود دور مکن و چنان مپندار که من از بندِ عشقِ تو رسته و بی‌نیازم؛ همچنان مرا به بندِ عشقِ خود نگه دار.

نکته ادبی: «رستا» در اینجا به معنای رهایی و آزادی از قیدِ عشق است؛ شاعر از معشوق می‌خواهد که او را از دایره‌یِ عاشقی و بندگیِ خود خارج نکند.

چون مرا در عشق ست ا کرده ای خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر

چرا که تو خود مرا در وادیِ عشق، شاگردی کرده‌ای و پرورانده‌ای؛ پس اکنون نیز مرا به شاگردی بپذیر و مرا به خاطرِ کوتاهی‌هایم بازخواست مکن.

نکته ادبی: «ستا» مخففِ ستاندن و در اینجا به معنای بازخواست کردن و سخت‌گیری است.

تو مرا از ذوق می گیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر

شدتِ ذوق و لذتِ حضورت چنان است که گویی گلویم را می‌فشارد؛ پس اگر از شدتِ این حال نالیدم، آن را به دل نگیر و گلایه‌ام را بر من مگیر.

نکته ادبی: شاعر از تعبیرِ «گلو گرفتن» برای توصیفِ حالتی که عشق نفس را می‌بندد استفاده کرده است.

سوی بحرم کش که خاشاک توام تو مرا خود لایق دریا مگیر

مرا به سوی دریایِ خود بکش، چرا که من همچون خاشاک و کاه ناچیزی هستم که اسیرِ جزر و مدِ توام؛ پس اگر مرا لایقِ دریا نمی‌دانی، خودت مرا به درونِ آن بکش و ممانعت نکن.

نکته ادبی: «خاشاک» نمادِ ناچیزی و سبک‌باری در برابر عظمتِ دریا (نمادِ حقیقت مطلق) است.

از الست آمد صلاح الدین تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگیر

صلاح‌الدین وجودش از روزِ ازل (عهدِ الست) با حقیقت پیوند خورده است؛ پس او را با معیارهایِ دنیویِ امروز و فردا و زمانه‌یِ محدود، قضاوت مکن.

نکته ادبی: «الست» اشاره به آیه ۱۷۲ سوره اعراف و عهدِ ازلیِ انسان با خداست که نشان‌دهنده‌یِ جایگاهِ روحانیِ صلاح‌الدین است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) بحر و خاشاک

مقابله میان دریای بی‌کران حقیقت و خاشاک که استعاره از هستی ناچیز عاشق است.

تلمیح الست

اشاره به عهدِ ازلی میان روح و خداوند که نماد جاودانگی و عدم محدودیت زمانی است.

ردیف مگیر

تکرار واژه «مگیر» در پایان بیت‌ها، که بر استغاثه و عجز عاشق برای طلب بخشش و پذیرش تأکید دارد.