دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۸۸

مولوی
سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر طبله کالبد آورده ام آخر بنگر
بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر شانه ها و شبه ها و سره روغن ها تر
شبه من غم تو روغن من مرهم تو شانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر
از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر
من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم ای مگس ها شده از ذوق شکرهات شکر
پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر
چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو در دو عالم نبود یار مرا یار دگر
چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهل ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر
چون که در جان منی شسته به چشمان منی شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عارفی است که گویی در بازارِ عشق بساطی پهن کرده و هستیِ خویش را به عنوانِ کالایی برای معشوق عرضه می‌کند. فضایِ حاکم بر شعر، سرشار از شورِ عرفانی، بی‌قراری و اشتیاقی است که عاشق را از بندِ عقل و تعلقاتِ دنیوی رها کرده و او را به سویِ یگانگی با معشوق می‌کشاند.

شاعر در این قطعه، با به کارگیریِ نمادهایِ ملموس و زمینی همچون طبله، شانه و روغن، پیوندی عمیق میانِ رنج‌هایِ فراق و لذت‌هایِ وصال برقرار کرده است. هدفِ غاییِ او، اثباتِ بی‌همتاییِ معشوق در دو عالم و بیانِ این حقیقت است که هیچ چیز جز حضورِ او، مرهمِ جانِ عاشق نیست.

معنای روان

سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر طبله کالبد آورده ام آخر بنگر

هنگام سحر، از بالای بازار نگاهی به پایین بینداز؛ من پیکرِ خود را همچون جعبه‌ای از کالاهایِ تجاری نزدِ تو آورده‌ام، پس به آن بنگر.

نکته ادبی: طبله در اینجا به معنی جعبه‌ی کوچکِ دست‌فروشان است که در اینجا استعاره‌ای از تن و جسمِ خاکیِ انسان است.

بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر شانه ها و شبه ها و سره روغن ها تر

در کوی و برزنِ خود، به بساطِ من بنگر و کالاهایم را بخر؛ کالاهایی که شامل شانه، مهره‌های سیاه و روغن‌های تازه است.

نکته ادبی: شبه به معنای مهره‌ای سیاه و بدلی است که کنایه از تیرگیِ فراق یا نمادِ دلِ سوخته‌ی عاشق است.

شبه من غم تو روغن من مرهم تو شانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر

مهره‌ی سیاهِ من همان غمِ دوریِ توست و روغنِ من، مرهمی برای دردهای توست؛ شانه ام نیز محرمِ زلفِ پر پیچ و خم و فتنه‌انگیزِ تو شده است.

نکته ادبی: تضاد میان غم و مرهم برای نشان دادنِ آمیختگیِ درد و درمان در عشق به کار رفته است.

از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر

از دوریِ تو در حالِ نابودی‌ام و خیالِ تو خوراکِ من شده است؛ چرا که دلم از شدتِ گرسنگیِ دیدارِ تو، همچون گاوِ فربهی به جوش و خروش آمده است.

نکته ادبی: عبارت جوع بقر اشاره به گرسنگیِ حریصانه و بی‌پایان دارد.

من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم ای مگس ها شده از ذوق شکرهات شکر

من خود نمی‌دانم کیستم، چرا که سراپا اشتیاقِ شیرینیِ کلام و وجودِ تو هستم؛ تو چنان شیرینی که حتی مگس‌هایی که بر گردِ تو می‌چرخند، از ذوقِ چشیدنِ شیرینیِ وجودت، خود به شکر تبدیل شده‌اند.

نکته ادبی: این بیت دارای اغراق در وصفِ شیرینیِ وجودِ معشوق است.

پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر

ای نسیمِ سحر، نقاب از چهره‌ی آن یارِ زیبا که قبایِ شهرت به تن دارد بردار؛ تا با دیدنِ تنِ سپید و سیمینِ او، فقرِ من به ثروتِ عشق بدل شود.

نکته ادبی: سیمین‌بر کنایه از زیباییِ درخشان و سپیدِ معشوق است.

چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو در دو عالم نبود یار مرا یار دگر

چرا مدام به من می‌گویی که به دنبالِ یاری دیگر باشم و دست از سرِ تو بردارم؟ در این جهان و آن جهان، هیچ یاری جز تو برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ محبوب و نفیِ هرگونه تعلقِ دیگر.

چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهل ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر

ای صاحبِ من، حالا که عقل و دلم از دست رفته، مرا به حالِ خود واگذار؛ مگر کسی تا به حال خورشید و ماه را درونِ کالبدِ یک انسان دیده است؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر مقامِ فرابشری و شکوهِ الهیِ معشوق به کار رفته است.

چون که در جان منی شسته به چشمان منی شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر

از آنجا که در جانِ منی و در چشمانم جای گرفته‌ای، ای شمسِ تبریز که خداوندگارِ منی، در این سفرِ روحانی چگونه هستی؟

نکته ادبی: خطاب به شمس تبریزی به عنوانِ مرشد و معشوقِ غایی که حضورش در تمامِ هستیِ عاشق جاری است.

آرایه‌های ادبی

استعاره طبله کالبد

تشبیه جسم به جعبه‌ی کالای دست‌فروشان برای نشان دادنِ حقارتِ تن در برابرِ روح.

اغراق از ذوق شکرهات شکر

تبدیل شدنِ مگس‌ها به شکر به دلیلِ شیرینیِ معشوق که مبالغه‌ای هنری برای نشان دادنِ قدرتِ جذبه‌ی محبوب است.

پارادوکس ماه و خورشید در اعضای بشر

جمعِ غیرممکنِ شکوهِ کیهانی در کالبدِ انسانی، برای نشان دادنِ عظمتِ معشوق.