دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۸۳

مولوی
هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر
بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر
هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر
اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر
هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر
سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر
دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر
به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل پرشور و بانگِ بیدارباش، دعوتی است به جنبش و تکاپویِ معنوی. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال مشفقانه، مخاطب را از رکود، آسایشِ دنیوی و تکیه بر صبرِ انفعالی بر حذر می‌دارد و او را به سفری درونی فرا می‌خواند؛ سفری که از حصارِ تن به سویِ بی‌پایانِ جان آغاز می‌شود.

در این مسیر، تمثیلِ ساقی و باده، نمادی از فیضِ الهی است که به جانِ سالک می‌رسد و او را از خویشتنِ مادی جدا می‌کند. در نهایت، مقصد این سفرِ پرمخاطره، رسیدن به حقیقتِ مطلق است که جز با رنجِ تلاش و دل‌کندن از تعلقاتِ سطحی میسر نمی‌گردد.

معنای روان

هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر

ای خردمند، زود برخیز و حرکت کن؛ زیرا جنبش و توجهِ ساقیِ الهی سبب می‌شود که مستیِ عرفانی و آگاهی تا اوجِ وجود و اندیشه‌ات بالا بیاید.

نکته ادبی: هله: شبه‌جمله‌ای برای تحریض و تشویق است. باده به سر بر: کنایه از اینکه شرابِ معرفت وجودِ سالک را سرشار می‌کند.

بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر

روحِ تو که تا پیش از این چون پیاده‌ای در بند بود، به راه می‌افتد و درهای گنجینه‌یِ اسرار باز می‌شود؛ چهره‌ای که همچون ستاره‌یِ زهره درخشان است، اگر در برابرِ حقیقتِ مطلق (ماه) قرار گیرد، شاید در نظرِ نخست به خطا، آن را همان ماهِ کامل بپنداری.

نکته ادبی: زهره و قمر: نمادهایی از زیبایی و نور هستند که در عرفان به جمالِ معشوق اشاره دارند.

هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر

بیش از این در آسایش و سکون نمان و دست از صبرِ منفعلانه و ساختن با شرایطِ موجود بردار. رنج و تلاشِ سختِ راه را برگزین، همان‌طور که ظرفِ غذا برای پخته شدن، ناچار است بر روی آتشِ شعله‌ور قرار گیرد.

نکته ادبی: مقاسا: به معنای تحمل رنج و سختی است که لازمه‌یِ کمالِ سالک است.

اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر

اگر تو ای معشوق، در هر گذرگاه عشوه و طنازی نمی‌کردی تا مرا به خود مشغول داری، شبِ هجرانِ من به پایان می‌رسید و روزِ وصال آشکار می‌شد و پرچمِ پیروزیِ من بر قله‌یِ صبحِ روشن برافراشته می‌گشت.

نکته ادبی: رایت: به معنای پرچم و در اینجا نمادِ پیروزی و گشایش است.

هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر

برخیز و حرکت کن؛ چرا که حرکت و سفر از ماندن در زیرِ خورشیدِ عالم‌گیر بهتر است. قدم از چهاردیواریِ خویش بیرون بگذار و همه را نیز با خود به این سفرِ جان‌بخش همراه کن.

نکته ادبی: خورشید در اینجا می‌تواند نمادِ مظاهرِ دنیوی باشد که در برابرِ نورِ مطلقِ الهی، سایه‌ای بیش نیست.

سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر

این سفر را در نهان و دور از چشمِ اغیار انجام بده و از جسمِ خود به سویِ عالمِ جان سفر کن. از فراتِ معرفت آبِ حیاتی بردار و بر آبِ خضر (که نمادِ جاودانگی است) بیفشان تا به حقیقتِ نهایی دست یابی.

نکته ادبی: آبِ خضر: کنایه از دانشِ لدنی و حیاتِ ابدی است.

دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر

همچون بلبلی که با شنیدنِ آوازش به سویِ گلزار شتافتی، اکنون که به آن باغِ حقیقت رسیدی، دیگر به آواز بسنده نکن و دل به خودِ درخت و اصلِ حقیقت ببند.

نکته ادبی: شجر: در اینجا استعاره از اصلِ وجود و حقیقتِ هستی است.

به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر

در کنارِ آن درخت (اصلِ حقیقت) چون فاخته نغمه‌سرایی کن؛ چرا که حقیقت‌جویِ راستین، در این طریقت به شنیده‌ها و خبرها اکتفا نمی‌کند و تنها به دنبالِ شهودِ قلبی است.

نکته ادبی: کف زدن به خبر: کنایه از تکیه بر گفته‌ها و شنیده‌های غیرِ مستقیم است که در عرفان ناپسند است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی و باده

اشاره به فیضِ الهی و سرمستیِ ناشی از دریافتِ حقایقِ غیبی.

تمثیل دیک و شرر

به تصویر کشیدنِ نیازِ انسان به سختی و رنج برای رسیدن به کمال (پختگی).

کنایه شب من روز شدستی

به معنای پایان یافتنِ دورانِ بی‌خبری و آغازِ دورانِ وصال و آگاهی.