دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۶

مولوی
لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار
ساعتی بیرونیان را می ربود از عقل و دل ساعتی اهل حرم را می ببرد از هوش و کار
دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود گردشی از گردش او در دل هر بی قرار
گاه از نوک قلم سوداش نقشی می کشید گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار
چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار
چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار
مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار
چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار
شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، روایتی عرفانی و پرشور از احوالِ جانِ شیفته‌ای است که در کشاکشِ حضور و غیبتِ معشوقِ ازلی قرار گرفته است. شاعر با تصویرسازی‌های دقیق، از تجربه‌ی فنایِ خویشتن در برابر جلوه‌های گوناگونِ محبوب سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه عشقِ راستین، عقلِ مصلحت‌بین را از کار می‌اندازد و روح را به سوی یگانگی با یار سوق می‌دهد.

در پایان، شاعر با یادِ پیر و مرادِ خود، شمس تبریزی، تبیین می‌کند که اگرچه حقیقتِ مطلق گاه از دیدگانِ ظاهربین پنهان است، اما شعاعِ نورِ وجودِ او همواره بر جان‌های بیدار و مشتاق می‌تابد و راهنمای آنان در طریقِ کمال است.

معنای روان

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار

محبوبِ جان (شهریار) لحظه‌به‌لحظه از حجابِ غیبت بیرون می‌آمد و دوباره در حجاب می‌رفت؛ این رقصِ حضور و غیبت، هشت بار تکرار شد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا استعاره از معشوق و پرده کنایه از حجابِ تعینات و عالمِ کثرت است که مانعِ دیدنِ حقیقت است.

ساعتی بیرونیان را می ربود از عقل و دل ساعتی اهل حرم را می ببرد از هوش و کار

او گاهی چنان جلوه‌گری می‌کرد که عقل و هوشِ بیگانگان (کسانی که خارج از دایره‌ عشق بودند) را می‌ربود و گاهی چنان جذبه‌ای داشت که اهلِ خلوت و عاشقانِ نزدیک را از خود بی‌خود می‌کرد.

نکته ادبی: تضاد میان بیرونیان و اهلِ حرم، نشان‌دهنده‌ تفاوت در مرتبه‌ی درک و شهودِ عاشق است.

دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود گردشی از گردش او در دل هر بی قرار

گویی دفترِ اسرارِ آفرینش در برابرِ چشمانِ او گشوده بود و هر حرکت و نگاهِ او، در دلِ هر عاشقِ بی‌قراری، غوغایی به پا می‌کرد.

نکته ادبی: سحر مطلق کنایه از جذبه‌های الهی و کشش‌های غیرارادی است که عقلِ انسان را حیران می‌کند.

گاه از نوک قلم سوداش نقشی می کشید گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار

عشقِ او گاهی با قلم، نقش‌های زیبا و حیرت‌انگیز می‌آفرید و گاهی با نوا و هیبتِ خود، خردِ استدلالی و عقلِ حسابگرِ انسان را در هم می‌شکست و نابود می‌کرد.

نکته ادبی: سنگسارِ عقل استعاره‌ای است برای تعطیل‌شدنِ تفکرِ منطقی در برابرِ طوفانِ احساسات و جذبه‌های عرفانی.

چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار

شب‌هنگام، چهره‌ی تابانِ او همچون شمعی در بزمِ عرفان درخشید و چنان نوری افشاند که صدها جانِ عاشق همچون پروانه‌ها به گردِ او جمع شدند.

نکته ادبی: تمثیلِ شمع و پروانه، یکی از کهن‌الگوهای ادبیات فارسی برای نشان دادنِ سوختنِ عاشق در آتشِ عشقِ معشوق است.

چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار

نیمی از شب که گذشت، تمامِ عاشقان از خود بیخود شدند؛ دیگر ما و منی باقی نماند و تنها شب و شمع و شرابِ معرفت و حضورِ آن نگارِ بی‌همتا باقی ماند.

نکته ادبی: شراب در اینجا نمادِ عشقِ الهی و سرمستیِ ناشی از درکِ حضورِ حق است.

مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار

مایِ ما (منیتِ ما) در آن لحظاتِ اوج، خاموش شد و بارِ گرانِ وجودِ ما از میان برخاست؛ بدین ترتیب، منِ کوچکِ من در کنارِ هستیِ بیکرانِ او قرار گرفت.

نکته ادبی: تکرارِ لفظِ ما، اشاره به فنایِ نفس و یکی شدنِ وجودِ عاشق با معشوق دارد.

چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار

چون صبح دمید، این روحِ ما چنان مشتاقِ حقیقتِ او بود که با هم یکی شدند؛ گویی منِ مجازیِ ما به صورتِ سایه در وجودِ یار فرو رفت و آنچه باقی ماند، تنها حقیقتِ معشوق بود.

نکته ادبی: سایه‌وار بودنِ وجودِ انسان، تأکیدی است بر ناپایداری و عاری بودنِ هستیِ انسان در برابرِ وجودِ مطلقِ خداوند.

شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار

شمس تبریزی، آن خورشیدِ حقیقت، از میانِ ما رخت بربست و رفت؛ اما پرتوِ نورِ وجودش همواره راهنمایِ هر کسی است که قدرتِ انتخاب و اراده‌ی رسیدن به حقیقت را در درونِ خود دارد.

نکته ادبی: شمس تبریزی در اینجا هم نامِ خاصِ پیر و مرادِ مولاناست و هم نمادی از خورشیدِ هدایتِ الهی.

آرایه‌های ادبی

استعاره پرده، شمع، شراب

پرده به معنای حجابِ کثرات، شمع به معنای وجودِ معشوق و شراب به معنای عشقِ عرفانی به کار رفته‌اند.

تناقض (پارادوکس) سنگسارِ عقل

ترکیبِ واژگانِ متضادِ عقل و سنگسار برای نشان دادنِ شکستنِ حصارِ منطق توسط عشق استفاده شده است.

نمادگرایی پروانه

نمادِ عاشقانِ حقیقی که جانِ خود را در راهِ رسیدن به معشوق فدا می‌کنند.

تضاد بیرونیان و اهلِ حرم

تقابلِ میانِ ناظرانِ عامی و محرمانِ خاص که درکِ متفاوتی از حضورِ معشوق دارند.