دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۵

مولوی
آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار
هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار
دست زهره در حنی او کی سلحشوری کند مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار
بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار
قوم رندانیم در کنج خرابات فنا خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار
صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته ایم چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار
با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار
زخم شمشیرست این جا زخم زوبین هر طرف جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار
رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار
عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار
عاشقان بوالعجب تا کشته تر خود زنده تر در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار
وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار
از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر تقابل بنیادین میان عقل‌گراییِ احتیاط‌جویانه و عاشقیِ بی‌پروا و شورمندانه است. شاعر در این اثر با لحنی سرزنش‌آمیز و قاطع، کسانی را که با تکیه بر منطق سرد و مادی به وادی عشق می‌نگرند، از این راه برحذر می‌دارد و بر این باور است که سلوک عرفانی، نیازمندِ گذشتن از تعلقات دنیوی و فراتر رفتن از عقلِ جزوی است.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات متعدد، عشق را راهی پرخطر و سهمگین توصیف می‌کند که تنها رندانِ مست و از خود گذشته توانِ گام نهادن در آن را دارند. در مقابل، عقل‌گرایان و کسانی که به دنبال امنیت و آسایش‌اند، در این میدان جایگاهی ندارند و حضورشان در این طریقت، بی‌معنا و ناممکن است.

معنای روان

آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار

آینه باارزش چینی را چه نیاز به زنگیِ نابینایی که قدر آن را نمی‌داند؟ و فرد کر مادرزاد را با نوای خوشِ سرنا چه کار است؟ این‌ها تناسبی با هم ندارند.

نکته ادبی: تضاد میان آینه (نماد حقیقت و زیبایی) و زنگی اعشی (نماد جهل و تاریکی) برای نشان دادن عدم سنخیت است.

هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار

آدم سست‌عنصر و بی‌اراده چه می‌داند که ناز و کرشمه معشوق چیست؟ همان‌طور که کودک نوزاد را با شراب ناب چه کار است و شایستگی آن را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژه مخنث کنایه از افرادی است که در مسیر کمال و عشق، اراده و جوهره لازم را ندارند.

دست زهره در حنی او کی سلحشوری کند مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار

سیاره زهره که نماد موسیقی و لطافت است، کی می‌تواند در میدان نبرد شجاعت نشان دهد؟ مرغی که عادت به زمین دارد، با امواج سهمگین دریا چه نسبتی دارد؟

نکته ادبی: زهره در اساطیر نماد موسیقی است، نه جنگاوری.

بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار

بر آن مرتبه و مقام روحانی که عیسی مسیح به آن عروج کرد، تو با خردِ اندک خود راهی نداری؛ ای مسلمانان، چرا می‌خواهید آن خرِ (نفس اماره) را به آن جایگاه بلند بکشانید؟

نکته ادبی: خر عیسی کنایه از نفس اماره و تعلقات مادی است که عروج به عالم معنا با آن ممکن نیست.

قوم رندانیم در کنج خرابات فنا خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار

ما گروه رندانِ حقیقت‌جو هستیم که در گوشه خراباتِ فنا (نیستیِ خود) نشسته‌ایم؛ ما را با اسباب دنیا، صندوقچه و ثروت چه کار است؟

نکته ادبی: خرابات در عرفان مکانی برای ترک تعلقات و رسیدن به آگاهی ناب است.

صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته ایم چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار

ما از مرحله عقل و جنونِ معمولی، صد هزار سال پیش گذر کرده‌ایم؛ تو که خود را افلاطونِ عقل و خرد می‌دانی، در میان ما چه می‌کنی؟

نکته ادبی: افلاطون در اینجا نماد عقلِ فلسفی و خشک است که در برابر عشق جایگاهی ندارد.

با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار

با این عقلِ ترس‌خورده و دلِ وابسته‌ات، چگونه می‌خواهی قدم در راهی بگذاری که پر از راهزنانِ طریقت است؟ تاجرِ ترسو را در میدان جنگ چه کار است؟

نکته ادبی: قطاعان طریق کنایه از سختی‌ها و آزمون‌های الهی است که مانعِ رسیدنِ عقل‌گرایان می‌شود.

زخم شمشیرست این جا زخم زوبین هر طرف جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار

اینجا میدان عشق است که از هر سو زخمِ شمشیر و نیزه می‌بارد؛ زنانِ نازک‌اندام و عافیت‌طلب را در این میدان نبرد چه کار است؟

نکته ادبی: خاتونان نماد کسانی هستند که به دنبال راحتیِ تن هستند و تحملِ رنجِ عشق را ندارند.

رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار

امروز پهلوانانی چون رستم در راه عشق در خون خود می‌غلتند و فدا می‌شوند؛ زال‌های پیر و ناتوان را با قامت‌های خمیده در این میدان چه کار است؟

نکته ادبی: رستم و زال تلمیحی به پهلوانان حماسی است که برای نشان دادنِ عظمت و خطرِ راه عشق به کار رفته است.

عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار

عاشقان واقعی، زخمِ دوست را مایه حیات می‌دانند و آن را می‌طلبند؛ کسانی که به دنبال عافیت و سلامتی و دوری از درد هستند، با این سودای عشق چه نسبتی دارند؟

نکته ادبی: منبلان در برخی نسخه‌ها به معنای کسی است که زخمِ خود را دوست دارد یا دردمند است.

عاشقان بوالعجب تا کشته تر خود زنده تر در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار

عاشقانِ شگفت‌انگیز کسانی‌اند که هرچه بیشتر در راه عشق کشته می‌شوند، زنده‌تر می‌گردند؛ در جهان عشق، مرگ معنا ندارد، پس از آن چه سخنی است؟

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) مرگ و زندگی؛ عاشقان با فنایِ خود به بقایِ حقیقی می‌رسند.

وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار

علاوه بر این، عاشقی که در هوای شمس‌الدین مست شده، تا تبریز (مبدأ عشق) رفته و صدای او را شنیده است؛ تو با این غوغا و هیاهو چه نسبتی داری؟

نکته ادبی: شمس دین اشاره به شمس تبریزی، مراد و راهبرِ معنوی شاعر است.

از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار

از فراتر از هر دو عالم (ماده و معنا)، ندایی روح‌بخش به گوش جان می‌رسد؛ پس ای که درگیرِ منیّت هستی، تو را با شمسِ دین که وجودی متعالی است چه کار؟

نکته ادبی: اعلا صفتِ شمس دین است که نشان‌دهنده جایگاهِ والایِ معنویِ اوست.

آرایه‌های ادبی

تضاد آینه و زنگی / کر و سرنا / طفل و باده

به کارگیری اضداد برای نشان دادن عدم سنخیت میان اهل عشق و اهل عقل/دنیا.

تلمیح عیسی و خر / رستم و زال / افلاطون / زهره

اشاره به شخصیت‌ها و مفاهیم اساطیری و تاریخی برای عمق‌بخشی به تمثیل‌ها.

استعاره خرابات / قطاعان / خر

خرابات به معنی مقام فنا، قطاعان به معنی مشکلات طریقت و خر به معنی نفس اماره است.

پارادوکس (متناقض‌نما) کشته‌تر خود زنده تر

این باور عرفانی که فنای در معشوق، سرآغازِ حیاتِ حقیقی است.