دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۴

مولوی
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار
از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار
هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار
چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار
گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار
زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار
در درون این قفس تن در سر سودا گداخت وز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار
بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر بیانگر تلاش عارفانه برای خروج از بندهای تنگِ هویت فردی و پیوستن به دریای بی‌کران هستی مطلق است. شاعر با تکیه بر مفهوم وحدت وجود، دوگانگی میان عاشق و معشوق را برمی‌دارد و تأکید می‌کند که جست‌وجوی حقیقت در خارج از خود، خطایی است که تنها با «فرار» از بندهای نفسانی و جسمانی اصلاح می‌شود.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی شورمندانه و سرشار از پرسش‌های وجودی است که در آن، سالک با حیرت میان کثرتِ ظواهر و وحدتِ باطن گرفتار آمده است. شاعر با استفاده از نمادهای گوناگون، این گذار سخت از «منِ محدود» به «او» را ترسیم می‌کند و نشان می‌دهد که راهِ وصال، نه در بیرون، بلکه در گشودن روزنه‌های جان است.

معنای روان

گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار

هنگامی که آن محبوب زیبا به سخن درآمد، ندای فرار به گوش رسید و هیاهوی برخاستن از عالم عدم، طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: صنم کنایه از معشوق حقیقی و عدم نماد عالم نیستی و فنا است.

صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار

هزاران شعله و مشعل بر درگاه دیده می‌شود؛ مدام می‌پرسم «چه کسی پشت در است؟» و پاسخ می‌آید که «خودِ منم»؛ این همان گریز از خودِ محدود است.

نکته ادبی: مشعله استعاره از انوار تجلیات الهی و پرسش از کیستی، بیانگر حیرت سالک در وحدت وجود است.

از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار

از درونِ نی (نای وجود)، منم که می‌گویم چه کسی پشت در است و هم منم که پشت در حلقه می‌زنم؛ این همان گریز از خویش است.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از طلب و نیاز عاشق در ساحت قرب حق است.

هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار

هر کس گمان کند که من دوپاره‌ام (موجودی جدا از حقم)، قهر الهی او را از حقیقتِ وحدت دور می‌کند؛ اما اگر یکی هستم، چرا مانند آب و روغن که با هم نمی‌آمیزند، در من تضاد و جدایی وجود دارد؟

نکته ادبی: آب و روغن تمثیلی از تضاد در عین یگانگی و ناپایداری دوگانگی است.

چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار

اگر من یکی هستم، چرا زلفم (که نماد کثرت است) صد هزار تار ظلمانی دارد؟ و اگر دو هستم، چرا مثل ماه درخشان، یگانه‌ام؟

نکته ادبی: زلف استعاره از عالم کثرت و ظلمت، و ماه استعاره از وحدت و نور حقیقت است.

گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار

چرا مانند دزدها بی‌هوده دور خانه می‌گردی تا مرا بیابی؟ نگاه کن که این دزد (عشق) از روزن به درون راه یافته است.

نکته ادبی: دزد نماد عشقی است که به ناگاه و بدون اجازه عقل، به حریم دل راه می‌یابد.

زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار

از این قفسِ تن، سر را از هر حفره‌ای بیرون می‌برم و برای رسیدن به وصال تو، پرهایم را می‌گشایم؛ این فرار از خویشتن است.

نکته ادبی: قفس نماد تن و بندهای تعلقات دنیوی است که روح را محبوس کرده است.

در درون این قفس تن در سر سودا گداخت وز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار

درون قفس بدن، سر من در سودای تو گداخت و آب شد؛ در هر لحظه، گردنم را از قفس بیرون می‌کشم تا فرار کنم.

نکته ادبی: گداختن سر در سودا کنایه از غلبه عشق بر عقل و استهلاک هویت انسانی است.

بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار

بدون شرابِ انگوری، از جانب شمس تبریزی مستِ گفتارم؛ نمی‌دانم طوطی‌ام، بلبلم یا سوسنم؛ در حال فرار از خود هستم.

نکته ادبی: شمس تبریزی نماد پیر و مرشد کامل است؛ تشبیه خود به موجودات گوناگون نشان از سرگشتگی در بیان حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) هم منم بر در که حلقه می زنم

توصیفِ هم‌زمانی حضور عاشق در درون و بیرون برای نشان دادن وحدتِ وجود.

استعاره قفس تن

تشبیه بدن به قفس که روح را محدود کرده و مانع پرواز آن به سوی حق است.

استفهام انکاری کیست بر در

پرسشی که پاسخ آن نزد عارف مشخص است و برای بیان حیرت و نفیِ غیر به کار رفته است.

تمثیل آب و روغن

نمادِ ناپذیریِ تضاد و دوگانگی در ذاتِ یگانه‌ی هستی.