دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۶۷

مولوی
سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتگرِ مسیری پُر فراز و نشیب از رنجِ عاشقی تا رسیدن به ساحلِ تسلیم و رهایی است. شاعر در آغاز، با زبانی سرشار از درد و استغاثه، وضعیتِ پریشانِ خود را برای معشوق ترسیم می‌کند و از او می‌خواهد که دیگر بر این جانِ سپرسان، تیرِ جفا نبارد.

در ادامه، شاعر با عبور از مرحله‌ی گلایه، به مقامِ تسلیم می‌رسد؛ جایی که دیگر نه غمی او را می‌آزارد و نه خیر و شرّ جهان برایش اهمیتی دارد. او با نوعی مستیِ عرفانی، غم‌های پیشین را پشت سر می‌گذارد و با رویکردی نو، به جای اندوه، ساز و آواز (نماد رباب) را برمی‌گزیند تا از بندِ تعلّقات دنیوی و غم‌های آزاردهنده رهایی یابد.

معنای روان

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر

ای یار و همراه، نظری بر چهره‌ام بینداز که از شدت رنج و دوری به رنگ زردِ زر درآمده است. من جانم را چون سپری در برابر تیرهای تو قرار داده‌ام، پس دیگر بیش از این با تیرهای جفا، سپرم را نشانه مگیر.

نکته ادبی: تشبیه «روی همچو زر» کنایه از بیماری و زردی چهره به واسطه فراق است. «حریف» در متون کهن به معنای یار، همراه و هم‌پیاله است.

این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر

این جگر من از شدت تیرهای نگاه و ناز تو، همچون پشت خارپشت پر از تیر شده است. اگر عشق خود نیز دلی برای رحم کردن داشت، قطعاً بر من که این‌گونه زخمی‌ام، رحم می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه جگر به پشت خارپشت، تصویرسازی دقیقی از کثرت زخم‌هاست. واژه «جگر» در ادب فارسی کانون عواطف و احساسات شمرده می‌شود.

من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر

دیگر از جان و دل خود دست شسته‌ام و هرچه تقدیر باشد، می‌پذیرم. اگر پس از این دوباره از سرِ گله و شکایت سخنی بگویم، دهانم را بزن و مرا خاموش کن.

نکته ادبی: در اینجا «جگر» به معنای تمایلات و خواسته‌های نفسانی است که شاعر از آن‌ها اعلام برائت می‌کند.

بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر

من غلامِ ساقیِ عشقم و مست از ته‌مانده‌ی آن جامِ دردآلود. در کنجی به خلوت و مستی آرمیده‌ام و از هیاهوی نیک و بدِ جهان برکنارم.

نکته ادبی: «دردی» به معنای دُرد یا ته‌مانده‌ی جام شراب است که استعاره از تجربیاتِ سختِ سلوک و ناخالصی‌هایِ عشق است که عاشق با اشتیاق آن را می‌نوشد.

گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر

اگر غم و اندوه به سراغم بیاید، به او خواهم گفت: آن کسی که پیش از این غم می‌خورد و رنج می‌کشید، دیگر رفته است. حالا برو و برایم ربابی بخر تا به شادی مشغول شوم.

نکته ادبی: «غم خوردن» علاوه بر معنای اندوهگین بودن، در فارسی کنایه از رنج کشیدن است و شاعر با هوشمندی از این ایهام برای نفیِ غمِ خویش بهره برده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه روی من بین همچو زر

تشبیه چهره به رنگ زرد زر برای نشان دادن رنگِ رخسارِ عاشقِ رنج‌کشیده.

تشبیه بلیغ جان سپر کردم

مانند کردنِ جان به سپر برای نشان دادنِ استقامت در برابرِ ناملایمات عشق.

تصویرسازی و تمثیل همچو پشت خارپشت

تمثیل برای نشان دادنِ کثرتِ تیرهای جفای معشوق که در جانِ عاشق فرورفته است.

ایهام غم می‌خورد

اشاره به دو معنای اندوهگین بودن و رنج کشیدن که شاعر با آن از تغییر حالِ خویش سخن می‌گوید.

نماد ساقی و رباب

ساقی نمادِ فیض‌بخشِ عشق و رباب نمادِ شادیِ معنوی و برون‌رفت از اندوهِ زمینی است.