دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۶۶

مولوی
مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار
این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار
تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار
وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار
قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر
آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار
بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار
ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار
جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عرفانی و شورانگیز، ستایشی است از ساحت وجودی پیر و مرشد که در مقام یگانگی با حقیقت مطلق تصویر شده است. درون‌مایه اصلی اثر، تبیین جایگاه رفیع «فقر عرفانی» است؛ حالتی که در آن سالک از تمام دلبستگی‌های دنیوی و حتی آرزوی بهشت یا ترس از دوزخ رها شده و هستیِ مجازی خود را در برابرِ وجودِ لایتناهیِ معشوق، پوچ و ناچیز می‌بیند.

شاعر با استفاده از استعاره‌های کیمیاگری و تغییر ماهیتِ مس به زر، از مس وجود انسان سخن می‌گوید که جز با تابشِ نورِ ولایتِ پیر، به کمال و خلوص نمی‌رسد. پیام کلی اثر، دعوت به شکستن بتِ «منیت» (نفس) و تسلیم مطلق در برابر جذبه‌های الهی است تا جان آدمی که اصالتی آسمانی دارد، از ننگِ تعلقاتِ خاکی پاک گردد و به اصلِ خویش بازگردد.

معنای روان

مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار

درود بر تو ای روح جاودان و پادشاهی که در کامروایی بی‌همتایی. تویی که به هر پیوند و تقارنی در هستی جان می‌بخشی و مانند خورشیدی بر هر سرزمینی می‌تابی.

نکته ادبی: ترکیب 'جان باقی' استعاره از روحِ ازلی و ابدی است و 'قران' در اینجا به معنای پیوند ستارگان و کنایه از گره‌گشایی در امور است.

این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار

این دنیا و آن دنیا، هر دو بنده‌ی فرمان تو هستند. اگر اراده کنی آن را نابود کن و اگر می‌خواهی، آن را حفظ کن.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان 'این جهان' و 'آن جهان' برای نشان دادنِ قدرت مطلق پیر بر تمامی ابعاد هستی است.

تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار

پرتوی از آفتاب فقر عرفانی را بر هستیِ ما بتابان تا همه مردم از قیدِ آرزوی بهشت و ترس از آتش جهنم آزاد شوند.

نکته ادبی: در اینجا 'فقر' نه به معنای نداری مادی، بلکه به معنای اصطلاح عرفانیِ 'تجرید و بی‌نیازی از دو جهان' است.

وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار

کسانی را که به فقر عرفانی خود می‌بالند، از ننگِ وابستگی به جان و تن رها کن. در این مسیرِ شناخت، تمامِ نقش و نگارهای فریبنده‌ی دنیوی را درهم بشکن.

نکته ادبی: واژه 'فاخران' اشاره به کسانی دارد که فقر را مایه فخر می‌دانند، اما شاعر تأکید دارد که حتی این فخر هم باید با فنایِ جان از بین برود.

قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر

آن قهرمان (نفس اماره) که خونِ هزاران نفر را ریخته است، با آتشِ عشقِ ازلی، چنان بسوزان که دودِ نابودی‌اش از جانش برآید.

نکته ادبی: منظور از 'قهرمان'، نفسِ سرکشِ انسان است که قدرتِ ویرانگری دارد و 'اقبال سرمد' به معنای سعادتِ ابدی و الهی است.

آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار

آن کسی اسرار لطف تو را درک می‌کند که از هستیِ خود بیرون آمده باشد و در مقامِ فقر، به کلی محو و ناپدید شده باشد.

نکته ادبی: 'بی وجود خود برآید' به مفهومِ 'فنای فی الله' در ادبیات عرفانی اشاره دارد.

بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار

جان آدمی اگر بداند که در میان آن آتشِ فنا، مانند زرِ خالص می‌درخشد و شادمان است، بدون هیچ اکراهی خود را به آن می‌سپارد تا محو شود.

نکته ادبی: تمثیلِ 'زر سرخ' اشاره به خالص شدنِ وجود انسان در آتشِ سختی‌ها و عشق دارد.

ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار

ای کسی که از اصل و ریشه، از معدنِ زر و گوهر بوده‌ای، برای تو، کیمیاهای این دنیایی چیزی جز مایه شرم و ننگ نیست.

نکته ادبی: خطاب به روح انسان است که اصلی الهی دارد و تعلقاتِ دنیوی در برابر آن حقیر است.

جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار

جسمِ خاکیِ ما به واسطه‌ی شمس تبریزی تبدیل به یک کیمیایِ کامل می‌شود؛ فرمان ده که این تابشِ کیمیاگر، بر مسِ وجودِ مردمان بتابد و آن را طلا کند.

نکته ادبی: 'مس' نماد وجودِ آلوده و مادی انسان است که با نظرِ پیر به 'زر' تبدیل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمس تبریزی

تشبیه مرشد و پیر به خورشید که گرما و نورِ آگاهی را به جهان می‌تاباند.

کنایه شکستن نقش و نگار

کنایه از نادیده گرفتن ظواهر دنیا و گذشتن از تعلقات و باورهای سطحی.

تمثیل کیمیاگری

اشاره به تأثیرِ کلام و نگاهِ پیر در تغییرِ ماهیتِ وجودیِ سالک از مس (ناخالص) به زر (خالص).

تضاد بهشت و خوف نار

تقابلِ مفاهیمِ بهشت و جهنم برای نشان دادنِ عبور از دوگانگی‌های مذهبی به سوی حقیقتِ توحیدی.