دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۵۷

مولوی
دارد درویش نوش دیگر و اندر سر و چشم هوش دیگر
در وقت سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر
تو صورت این سماع بشنو کایشان دارند گوش دیگر
صد دیگ به جوش هست این جا دارد درویش جوش دیگر
همزانوی آنک تش نبینی سرمست ز می فروش دیگر
درویش ز دوش باز مست است غیر شب و روز دوش دیگر
ماییم چو جان خموش و گویا حیران شده در خموش دیگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی عارفانه و بیانی مشتاقانه، تفاوت بنیادینِ میان جهان‌بینیِ عارفان با انسان‌های عادی را به تصویر می‌کشد. شاعر تأکید دارد که در حالت «سماع» و مراقبه، عارفان به سطحی از آگاهی و ادراک می‌رسند که برای حواسِ معمولیِ آدمی ناشناخته و غیرقابل‌درک است. در حقیقت، این اثر دعوت‌نامه‌ای است برای فراتر رفتن از ظاهرِ اشیا و شنیدنِ نغمه‌های الهی که در سکوتِ جهان نهفته است.

مفهومِ محوریِ این قطعه، حضور در لحظه‌ای است که زمان و مکان در آن معنایِ عرفیِ خود را از دست می‌دهند. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون «مستی»، «نوش» و «سماع»، فضایِ یک تجربه‌ی درونیِ ناب را ترسیم می‌کند که در آن، عارف از شرابی الهی مست است و در حالی که به ظاهر ساکت به نظر می‌رسد، در درونی‌ترین لایه‌های هستی، با حقیقتِ مطلق در گفتگوست.

معنای روان

دارد درویش نوش دیگر و اندر سر و چشم هوش دیگر

عارف و درویش به لذت و شیرینیِ ویژه‌ای دست یافته است و در نگاه و اندیشه‌ی خود، بینش و هوشیاریِ کاملاً متفاوتی نسبت به دیگران دارد.

نکته ادبی: واژه‌ی «نوش» در اینجا استعاره از لذتِ معنوی است و «هوش» به معنای آگاهی و بصیرتِ باطنی به کار رفته است.

در وقت سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر

هنگامی که صوفیان به مراسمِ سماع (رقص و موسیقیِ عرفانی) مشغول می‌شوند، نغمه و ندایی از عالمِ بالا و ملکوت به جانِ آنان می‌رسد که دیگران از شنیدنِ آن عاجزند.

نکته ادبی: «سماع» اصطلاحی عرفانی است و «عرش» نمادِ عالمِ غیب و مقامِ قربِ الهی است.

تو صورت این سماع بشنو کایشان دارند گوش دیگر

ای مخاطب، تو تنها صدایِ ظاهریِ این موسیقی و سماع را می‌شنوی؛ اما حقیقتِ آن را درک نمی‌کنی، زیرا صوفیان با گوشِ جان و ادراکی دیگر این نغمه‌ها را می‌شنوند.

نکته ادبی: «گوشِ دیگر» کنایه از بصیرت و شنواییِ معنوی است که فراتر از حسِ شنواییِ معمولی است.

صد دیگ به جوش هست این جا دارد درویش جوش دیگر

در این محفل، صدها دیگِ شور و هیجان در حال جوشیدن است (همه شور و حالی دارند)، اما شور و هیجانِ درویش از جنسِ دیگری است و کیفیتی متفاوت دارد.

نکته ادبی: «دیگ به جوش» کنایه از شدتِ هیجان و شورِ درونی است.

همزانوی آنک تش نبینی سرمست ز می فروش دیگر

تو که در کنارِ او نشسته‌ای و آتشِ درونی‌اش را نمی‌بینی، بدان که او از شرابی متفاوت (معرفتِ الهی) مست شده و سرگشته است.

نکته ادبی: «همزانو» کنایه از همنشینی است و «تش» در گویش‌های کهن و متونِ ادبی به معنای آتش است.

درویش ز دوش باز مست است غیر شب و روز دوش دیگر

درویش از مستیِ شبِ گذشته، همچنان بی‌خود و سرگشته است؛ مستیِ او ربطی به گذشتِ شب و روز و زمانِ عادی ندارد.

نکته ادبی: «دوش» در اینجا به معنای شبِ گذشته است و تقابلِ آن با «شب و روز» بر بی زمانیِ حالِ عارف تأکید دارد.

ماییم چو جان خموش و گویا حیران شده در خموش دیگر

ما به سانِ جان هستیم که در عینِ سکوت، گویا و در حالِ گفتگوست؛ ما در سکوتی عمیق و حیرت‌آور غرق شده‌ایم.

نکته ادبی: «خاموش و گویا» یک پارادوکسِ ادبی است که بیانگرِ حالتِ عارفانه است؛ جایی که زبان از توصیف قاصر است اما حقیقت در دلِ عارف جریان دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره می‌فروش

استعاره از پیرِ طریقت یا منبعِ فیضِ الهی که شرابِ معرفت را عرضه می‌کند.

تناقض (پارادوکس) خموش و گویا

به این معنا که عارف در ظاهر ساکت است، اما در باطن با حقیقتِ هستی در حالِ گفتگوست.

ایهام دوش

هم به معنای «شبِ گذشته» به کار رفته و هم ایهامی به معنای «شانه» دارد که در بسترِ متن، معنایِ اول (زمان) مراد است.