دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۵۵

مولوی
انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر
سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر
گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور
خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر
آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر
مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر
خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر
خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر
از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر
چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز به رهایی از بندهای عقلِ جزئی و پیوستن به دریای بی‌کرانِ مستیِ الهی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی همچون «کشتی»، «لنگر» و «خاک»، از زوالِ «منِ» خویشتن و رسیدن به فنا در آستانِ محبوب سخن می‌گوید.

در این دیدگاه، «خرابی» و «مستی» به معنای ویرانیِ عادت‌ها و رهایی از قیدهای مادی و دنیوی است؛ حالتی که در آن، عاشق با پشت‌سر گذاشتنِ هویتِ فردی و غرورِ ظاهری، به حقیقتِ هستی می‌پیوندد و مرگِ جسمانی را نه پایان، که آغازی بر رستاخیزِ عاشقانه و رسیدن به آزادیِ مطلق می‌بیند.

معنای روان

انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر

ای برادر، برای آن کسی که کارش فروشِ انجیر است، بهترین کار همان انجیرفروشی است (هر کسی باید به راه و رسمِ خویش مشغول باشد).

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ شناختِ مسیر و پایبندی به آن در سلوکِ معنوی. اصطلاح «انجیرفروش» استعاره‌ای برای توجه به جایگاه و نقشِ هر کس در هستی است.

سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر

ما باید در زندگی در حالِ مستیِ عرفانی باشیم، با همین حال بمیریم و در روزِ قیامت نیز با همین شور و مستی به سوی محشر بشتابیم.

نکته ادبی: «مست» در اینجا نمادِ بی‌خودی و دوری از عقلِ مصلحت‌اندیش است.

گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور

حتی اگر در این مسیر بمیریم و جسممان به خاک تبدیل شود، نگران نباش؛ چرا که ساقیِ حقیقی (خداوند)، پرورش‌دهنده و حامیِ ماست و در کنار ما حضور دارد.

نکته ادبی: «ساقی» در ادبیاتِ عرفانی، مظهرِ فیض‌رسانی و هدایتِ الهی است.

خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر

خاکِ وجودِ کسی که عاشق است، گوارا و مبارک باد؛ زیرا این خاک با شرابِ حقیقت و جان، آمیخته شده و به آن حیاتِ ابدی بخشیده است.

نکته ادبی: «مخمر» به معنای آمیخته‌شده و خمیرمایه گرفته از چیزی است. ترکیب «شرابِ جان» استعاره از عشقِ الهی است.

آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر

آن خاکِ (وجودِ عاشق) که به شرابِ جان آمیخته بود، شکوفه زد و به بار نشست؛ این نشان می‌دهد که ما از هر سو، چه در ظاهر و چه در باطن، غرق در مستی هستیم.

نکته ادبی: «از این سر و از آن سر» کنایه از تمامیت و کمالِ استغراق در مستی است.

مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر

اگر پیشوا و مرادِ ما (مهتر) در مسیرِ عشق به مستی و خرابی رسید و حالِ خوشی یافت، وضعیتِ ما که چون خاکِ پای او هستیم، بسیار خراب‌تر و مست‌تر است.

نکته ادبی: «خرابی» در اینجا به معنای ویرانیِ خودبینی و رسیدن به مقامِ فناست. شاعر برتریِ شاگرد را در میزانِ فنای او می‌بیند.

خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر

همین که در مسیرِ عشق به مستی رسیدی و فروتن شدی (به خاک نشستی)، خداوند یا راهنمایِ تو، لنگرِ وجودت را از زمینِ تعلقات می‌کشد و تو را آزاد می‌کند.

نکته ادبی: «ملاح» استعاره از خداوند یا مرشدِ کامل است که کشتیِ جانِ عاشق را هدایت می‌کند.

خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر

لنگرِ وجودِ ما به کلی گسست و ما از بندِ هویت‌های فردی آزاد شدیم؛ اکنون هر تکه از کشتیِ وجودمان از دیگری جدا شده و مستقل گشته است.

نکته ادبی: «لوح» در اینجا استعاره از اجزایِ وجودی و منیت‌هایِ متصل به هم است که در اثرِ عشق از هم گسیخته‌اند.

از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر

آن تکه‌های شکسته، از بندهایِ دنیوی و غرق‌شدن در خودخواهی نجات یافتند؛ اکنون هر تخته‌چوبِ آن کشتیِ شکسته، خود به تنهایی راهبر و هدایت‌گر شده است.

نکته ادبی: «بازرستن» به معنیِ رهایی یافتن است. «تخته کشتی» نمادِ اجزایِ شکسته و فناشده‌یِ نفس است.

چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر

از آنجا که این نوعِ خاص از ویرانی و مستی، عینِ شادی و کمال است، چشمانِ خردِ خود را باز کن و این حقیقت را تماشا کن.

نکته ادبی: «خرابی» در پایان به معنایِ اوجِ تعالیِ روحی در اثرِ از بین رفتنِ منیّت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کشتی و لنگر

کشتی نمادِ وجودِ انسان و لنگر نمادِ تعلقاتِ دنیوی است که مانعِ حرکتِ سالک به سوی حقیقت می‌شود.

تناقض (پارادوکس) خرابی

در اینجا خرابی به معنای نابودی نیست، بلکه به معنای رهایی از قیدهای نفسانی است که عینِ آبادانی و کمال محسوب می‌شود.

تلمیح محشر

اشاره به روز قیامت که در نگاهِ عاشق، روزِ دیدار و ادامه ی مستیِ عارفانه است.