دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۴۲

مولوی
منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار
مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار
ز آزار دلت گر چه نگویی درون جان من پیداست آثار
بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار
گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار
گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار
تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار
تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار
چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار
به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار
به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار
به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار
به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتاب‌دهنده اوج تسلیم، شیفتگی و نیازِ مطلقِ عاشق به معشوق است. شاعر در این فضای عرفانی، وجودِ خویش را در برابر عظمتِ معشوق ناچیز می‌بیند و هرگونه دوری از او را مایه رنج و بیزاری از زندگی می‌شمارد.

مضمون محوری این اثر، نبرد میان نفس و لطف الهی است. شاعر گناهان خود را در برابرِ دریایِ بی‌کرانِ بخششِ معشوق قرار می‌دهد و با تصویرسازی‌های ظریف، نشان می‌دهد که چگونه حتی گناه نیز در برابرِ رحمتِ بی‌انتها، خاضع و توبه‌کار است و سرانجام تنها با اتصال به این حقیقت است که جان و دل معنا می‌یابد.

معنای روان

منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار

اگر حتی ذره‌ای رنجش یا آزار از جانب من به تو رسیده باشد، من از جان و هستی خود به شدت بیزارم.

نکته ادبی: تکرار واژه بیزار برای تاکید بر شدتِ انزجار از خویشتن به کار رفته است.

مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار

جان و دلم تنها برای تو ارزش دارد تا آن را در راه تو فدا کنم، ای کسی که سرچشمه نیکی‌ها هستی.

نکته ادبی: نکوکار در اینجا به معنای کسی است که صفت احسان و نیکویی مطلق دارد و استعاره‌ای از معشوق یا پروردگار است.

ز آزار دلت گر چه نگویی درون جان من پیداست آثار

حتی اگر با زبان نیاوری که از من دلگیری، آثار این رنجش در درون جان من به وضوح پیداست.

نکته ادبی: آثار در اینجا به معنای نشانه‌ها و تبعاتِ سنگینِ دوری از یار است.

بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار

نمی‌دانم چرا بهار و شادی از من روی برمی‌گرداند؛ اما دلیلش روشن است، چون به جای گل و زیبایی، دلم از خارِ گناه و کدورت پر شده است.

نکته ادبی: بهار در اینجا نماد طراوتِ روح و حضور معشوق است و گلشن و خار تضادِ معنایی دارند.

گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار

گناه من پیشِ لطف و بخشش تو به سجده می‌افتد و با عجز و لابه از تو می‌خواهد که فریادرسم باشی و از این لغزش درگذری.

نکته ادبی: زنهار به معنای پناه جستن و طلب بخشش و امان است و مسجود جان کسی است که تمامِ وجود، او را ستایش می‌کند.

گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار

لطف و بخشش تو خطاب به گناه می‌پرسد که تا کی می‌خواهی این خطاها را ادامه دهی؟ و گناه با تضرع به او می‌گوید که تنها همین یک بار دیگر مرا ببخش.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) در این بیت به اوج می‌رسد که گناه و لطف، دو شخصیتِ جداگانه در حال گفتگو هستند.

تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار

تنی که خاکِ راهِ تو نباشد، همچون سبد و ظرفی بی‌ارزش است و جانی که به تو متصل نباشد، همچون ماری زهرآگین مایه آزار و هلاکت است.

نکته ادبی: سله به معنای سبدِ حصیری است و در اینجا استعاره از پوچی و بی‌محتوا بودنِ وجودِ بدونِ عشق است.

تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار

تو همچون خورشیدی هستی که تنها خواهانِ موجوداتِ روز (عاشقانِ بیدار) هستی؛ پس اگر موجودی متعلق به شب (غفلت‌زده) نزد تو بیاید، جایی در پیشگاه تو ندارد.

نکته ادبی: خورشید نمادِ حقیقت و آگاهی است که غفلت و تاریکی را برنمی‌تابد.

چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار

ای یار، وقتی تو رسم و نشانِ شب و تاریکی را از عالم برمی‌داری، دیگر مرغِ شب (اهل غفلت) چه بال و پری برای پرواز خواهد داشت که بخواهد خودنمایی کند؟

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ کاملِ غیرِ عاشق در برابر تجلیِ پرتوِ معشوق.

به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار

سوگند به حقیقتی که لطف و بخشش تو کلِ جهان را فراگرفته است، در آن عالمِ بزرگیِ تو، این آسمانِ گردون نیز گم و ناچیز است.

نکته ادبی: چرخِ دوار کنایه از گردشِ روزگار و آسمان است که در برابر عظمتِ عشق، کوچک شمرده شده است.

به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار

در نگاهِ عاشق، تفاوتی میان دریا و صحرا یا اقرار و انکار نیست؛ چرا که همه چیز در وحدتِ مطلقِ الهی یکی می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ وحدت که در آن دوگانگی‌هایِ ظاهری از بین می‌رود.

به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار

هرکس که از تو جدا بماند، در تنگنایِ سختی گرفتار می‌شود؛ پس دستِ کرم خود را فرو ببر و او را به سرعت نجات بده.

نکته ادبی: فروکن دست، استعاره‌ای از مداخله و لطفِ مستقیمِ معشوق برای نجاتِ عاشق است.

به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار

من هرگز از روی قصد از شمس تبریزی روی برنمی‌گردانم؛ چرا که مردِ هشیار و خردمند، هرگز آگاهانه زهر نمی‌نوشد (و دوری از تو برای من عینِ زهر است).

نکته ادبی: شمس تبریزی پیر و مرادِ معنوی است که دوری از او مرگِ معنوی محسوب می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) گنه را لطف تو گوید که تا کی / گنه گوید بدو کاین بار این بار

شاعر گناه و لطف را به دو شخصیتِ متکلم تبدیل کرده که با یکدیگر گفتگو می‌کنند.

استعاره سله و مار

استعاره از بی‌ارزشیِ جسم و آزاردهندگیِ جانِ بدونِ عشق.

تناقض خار و گلشن

تقابل میان گناه و ایمان که فضای ذهنی شاعر را به تصویر می‌کشد.

مبالغه که آن جا گم شود این چرخ دوار

بزرگ‌نماییِ عظمتِ لطفِ معشوق تا حدی که آسمان و افلاک در برابر آن محو می‌شوند.