دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۳۹

مولوی
بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار
کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار
رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار
غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار
هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار
چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار
شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار
خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضای عرفانی و در ستایش تسلیم و رضا در برابر اراده حضرت حق است. شاعر در این قطعه به دنبال آن است که نشان دهد تمام حرکت‌ها و وقایع عالم، ریشه در تدبیر الهی دارند و انسان تنها نقشی در دستان نقاش ازل است.

در بخش دوم، فضا به سمت بشارتِ وصال و پایانِ رنج‌های عارفانه تغییر می‌کند. شاعر با دعوت به سکوت و پذیرش، از مخاطب می‌خواهد که در این ضیافتِ روحانی، به جای اندیشیدن به غم‌های گذشته، دل به سرورِ حضورِ یگانه محبوب بسپارد.

معنای روان

بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار

دوباره در گرداب مشکلات و فتنه‌ها قدم می‌زنی؛ لبه‌ی پرتگاه هستی، پس عقل و هوش خود را جمع کن.

نکته ادبی: لب بام کنایه از جایگاه خطرناک و لغزنده است.

کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار

به کجا بروم و چه جای دیگری را بجویم؟ در این خانه (هستی)، جز خدا کسی نیست که بخواهم به سوی او بروم.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم وحدت وجود و عبارت عربی مشهور که نفی غیر از خدا در هستی است.

نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار

هیچ نقشی بدون خواستِ نقاش ترسیم نمی‌شود، همان‌طور که پای پرگار نیز جز به فرمانِ مرکز، چرخشی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عرفانی و اینکه اختیار انسان در دستان مشیت الهی است.

چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار

وقتی حضورِ محبوب (خدا) باشد، دل و جان هیچ‌گاه کم نمی‌آیند؛ همان‌طور که وقتی سر باشد، دستار (عمامه) نیز برای آن پیدا می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از اینکه با وجودِ اصل (محبوب)، فرع (نیازهای دنیوی) خود به خود تأمین می‌شود.

گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار

دلِ عاشق در قبضه‌ی قدرتِ خدا گرفتار است، درست مثلِ گنجشکی (صعوه) که در چنگالِ شاهینِ شکارچی (باز) اسیر شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه عارفانه؛ صعوه نماد سالک ضعیف و باز نماد قدرت و جذبه الهی است.

ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار

قدرتِ آن شکارچیِ الهی چنان است که آسمان را می‌شکافد و جان‌های سنگین و خسته را سبک‌بار و رها می‌کند.

نکته ادبی: تناقض‌آرایی یا پارادوکس در سوراخ کردن فلک و سبک‌باری که نشان از قدرت لایزال دارد.

رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار

این بحث‌ها و استدلال‌های بیهوده را رها کن و به همه‌ی مستغرقان در عشق بگو که پادشاهِ شادی و خمارِ عشق فرا رسیده است.

نکته ادبی: شاه خمار استعاره از جذبه الهی است که عقل را از کار می‌اندازد.

غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار

غم و اندیشه را از میان برداشته‌اند، چرا که زمانِ وصل و لطف و بخششِ الهی فرارسیده است.

نکته ادبی: اشاره به زوال غم در زمان وصال و غلبه سرور معنوی.

هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار

ای ساربانِ کاروانِ هستی، شتران را بخوابان و توقف کن؛ چرا که جایی خوش‌تر و سرسبزتر از اینجا (مقامِ وصل) یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از توقف جستجو و رسیدن به مقصد حقیقی.

چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار

حالا که مهمانانِ جان به این دولتِ عشق رسیده‌اند، ای خزانه‌دارِ لطف، انبارِ رحمت را بگشای.

نکته ادبی: خازن به معنی نگهبان خزانه و استعاره از الطاف بی‌پایان الهی.

شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار

تصور نکن که شبِ طولانیِ فراقِ عاشق، پایانی ندارد؛ این پندارِ غلط را از سر بیرون کن که وصال حتمی است.

نکته ادبی: تاکید بر پایان یافتن ناگزیر رنج‌های فراق.

خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار

سکوت کن تا آن (حقیقتِ) خاموش با ما سخن بگوید؛ چرا که حقیقتِ گفتار، خودِ سلطانِ سخن (خداوند یا مرشدِ کامل) است.

نکته ادبی: دعوت به سکوت و خاموشی (خمش) به عنوان ابزار شناخت حقیقت.

آرایه‌های ادبی

تمثیل پای پرگار

تشبیه حرکتِ انسان به حرکتِ پای پرگار که بی اراده مرکز نمی‌چرخد.

تلمیح ما فی الدار غیر الله دیار

اشاره به آموزه‌های عرفانی مبنی بر وحدت وجود و حضور مطلق خدا.

تشبیه صعوه و باز

تشبیه سالک به گنجشک و جذبه الهی به شاهین شکارچی.